شمارهٔ ۲۳۳
عاقل دانا بیاب آیت سحر مبینچشم خرد باز کن در رخ یارم ببین
مصحف حق روی اوست حبل متین موی اوستبیخرد و گمره است هر که نداند چنین
کیش من و دین من روز جزا این بودکافر بیدین بود هر که ندارد یقین
خط رخت بی گمان خامه ایزد نوشتهست یقینم درست، نیست گمانم در این
تشنه لبان را به حشر لعل لبش می دهدروز قیامت نشان، چشمه ماء معین
طینت او را به لطف، حق به چهل صبحدمکرده ز روز ازل بر ید قدرت عجین
تا بزند بر دلم تیر جفا غمزه اشآن بت ابرو کمان کرده ز هر سو کمین
بیدل و بیدین شود گر بخورد جرعه ایاز می لعل لبش زاهد خلوت نشین
صوفی صافی کسی است آن که برآرد چو مناو به خرابات عشق، مست، چهل اربعین
گفت نسیمی روان هر که بخواند ز جانبر نفسش هر زمان باد هزار آفرین