گنج

شمارهٔ ۱۸۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یدهام۱۵ بیت
تا منور شد ز خورشید رخ او دیده‌امدر همه اشیا ظهور صورت او دیده‌ام
از مذاق جان من بوی دم عیسی نرفتتا چو موسی نطق آن شیرین‌دهان بشنیده‌ام
کافرم گر، دیده‌ام بی‌عشق او چندان که منگرد اقلیم وجود خویشتن گردیده‌ام
کی کنم چون زاهد خام آرزوی خانقاهمن که در میخانه چون می سال‌ها جوشیده‌ام
ای به خوبی فرد و واحد در دو عالم جز رختقبله‌ای گر هست من زان قبله برگردیده‌ام
دارد از دنیی و عقبی هرکسی بگزیده‌ایاز همه دنیی و عقبی من تو را بگزیده‌ام
تا به شئ الله از لب داده‌ای جامی مراصد فریدون را ز چشمت جام جم بخشیده‌ام
گرچه عمری بودم از سودای زلفت بی‌قرارتا شدم بیمار چشم مستت آرامیده‌ام
دوش در می، ساقی لعلت نمی‌دانم چه ریختکز خمارش تا به روز امشب به سر غلتیده‌ام
تا ز وصلت بشنوم روزی درایی چون جرسبر درت شب‌ها به زاری تا سحر نالیده‌ام
هر زمان می‌پوشم از تو خلعت دردی ز نواز تو چون پوشانم آن‌ها کز تو من پوشیده‌ام
برقع از رخسار گلگون تا برافکندی چو سروبر گل خودروی خندان در چمن خندیده‌ام
ای دلم رنجور سودای تو، هر جانی که اواز چنین سودا نه رنجور است، از او رنجیده‌ام
(ای به قدر و رفعت افزون صد ره از کون و مکانیک به یک پیموده‌ام من مو به مو سنجیده‌ام)
گفت چشمت: ای نسیمی از که مستی؟ گفتمشجام سودای تو در بزم ازل نوشیده‌ام