شمارهٔ ۱۷۳
در ضمیرم روز و شب نقش تو میبندد خیالجز تو نقشی در خیالم صورتی باشد محال
هست با عشقت مرا پیوند جانی تا ابدجاودان زان با توام هرجا که هستم در وصال
جان من با مهر رویت الفتی دارد چنانکز وجود خویش و از کون و مکان دارد ملال
دارم از خورشید رویت آتشی در جان و دلوز خیال نقش ابروی تو هستم چون هلال
قامت سرو گل اندام تو در باغ بهشتبشکند بازار طوبی را به حد اعتدال
آرزومند جمال کعبه وصل تراآتش شوق تو در جان خوشتر از آب زلال
واقف سر «سواد الوجه فی الدارین » هستهر که این معنی بجست از ابجد آن زلف و خال
پیش رخسارت گل از شرم آب گردد در زمانگر کنی عزم گلستان با چنین حسن و جمال
آفتابی شد نسیمی در هوای او بلیذره را خورشید سازد همت صاحب کمال