شمارهٔ ۱۰۹
چنین که چهره خوب تو دلبری داندنه حسن حور و نه رخساره پری داند
به خاک پای تو کآب حیات ممکن نیستکه همچو لعل لبت روحپروری داند
ستمگری نه پریچهره مرا کارستکه هرکه هست پریرو ستمگری داند
نشان آینه جم ز جام لعلش پرسکه جم، حقیقت جام سکندری داند
چگونه سرکشد از عشق و ترک جان نکندمجردی که چو عیسی قلندری داند
سری که هست ز دولت بر آستانه دوستگر التفات نمایند سروری داند
مرا به نور تجلی رخ تو شد هادیچو مرشدی که به تحقیق رهبری داند
دلی که چهره به اکسیر مهر چون زر کردعجب نباشد اگر کیمیاگری داند
شراب لعل ترا جان من شناسد قدرچنانکه قیمت یاقوت جوهری داند
به سحر و عربده هاروت اگرچه مشهور استکجا چو مردم چشم تو ساحری داند
مقصر است نسیمی ز شرح غمزه دوستاگرچه در صفتش سحر سامری داند