بخش ۹۸ - پاسخ دادن رای هندی، فرامرز را
چو این گفته بشنید ازو شاه رایشگفتی درآمد بدل کرد رای
از آن تندی و چرب گفتار نغزوز آن نامداران دل پاک و مغز
که بی بیم و اندیشه چندین سخنبگوید چنین اندر آن انجمن
زمانی به رویش نگه کرد دیرپسندید کینست مردی دلیر
به دلش اندر اندیشه آمد درازکه این شیردل گرد گردن فراز
گمانی برم من که اسپهبد استسپهبد خود است و پرسته خود است
بدان آمدست او که تا بنگردببیند سپه را و هم بشمرد
ازیرا که چندین سخن های تندکه شد پیش او تیغ الماس کند
زمرد فرومایه ناید برونفرومایه ماند بر شه زبون
نباشد بجز پهلوان زاده ایو یا بی نیازی کیان زاده ای
خطا نیست اندیشه من برینکه اینست سالار ایران زمین
ازآن پس بدو گفت ای سرفرازمرا در دل اندیشه آمد فراز
که تو پور شیر ژیان رستمیز دستان سامی و از نیرمی
بدین کین سپهدار ایران توییسرافراز گردان و شیران تویی
ز مردی و دانش نباید که راهبپویی ازین نامور پیشگاه
بدو داد پاسخ که این خود مگویکه تیره شود زین سخن آبروی
چو نام سپهبد به من برنهیشود تن زجان گرامی تهی
فرامرز رستم از آن برتر استپیام آوری را نه اندر خور است
چو من یک هزارند بر درگهشبیایند در پیش لشکر گهش
به درگاه او من یکی کهترمز نام آوران نیز من کمترم
بدو رای گفت ای هنرمند مردسخن گویم از رای من برمگرد
به دل مهربانم به دیدار توهمین فر و رخسار و گفتار تو
بنه دل بر این بوم هندوستاندر این جایگه با چنین دوستان
ندارم به تو گنج و گوهر دریغهمان تاج و هم کشور و تخت و تیغ
شوی بر همه هند فرمان رواجهاندار و فرمان ده و پادشاه
منت چون پدر باشم و دیگرانبه فرمانت بسته کمر بر میان
دهم دختر خویشتن مر تو رابه نیکی بباشی و خرم سرا
چنین داد پاسخ فرامرز بازکه مرد خردمند گردن فراز
پسنده ندارد که از داد و دینبپیچد سر از شاه ایران زمین
بویژه که هم اسب و اسباب و گنجازو یافته در سرای سپنج
مگو این سخن ای شه هندوانکه ای نامور پهلوان جهان
درآنگه پیام تو پاسخ کنمبه پاسخ همه رای فرخ کنم
مرا ده مبارز به لشکر درندکه ایشان سپاه مرا افسرند
همان ده مبارز به هنگام کاربکوشند هر یک ابا ده هزار
کنون آزمایش کنم مر تو راببینم به خوبی و نیک اخترا
کزین ده به نزدت گریزان شوندز گرز تو چون برگ ریزان شوند
درآریم گردن به فرمان توز جان برگزینیم پیمان تو
بهانه همی جست سالار هندکه آن شیرفش را ز پیکار سند
مگر بازدارد بر خویشتنکند پهلوانش درآن انجمن
سپهبد بدو گفت آری رواستز من گر هنر چند خواهی سزاست
به پیمان که گر من شکسته شومز تیغ یلان تو خسته شوم
من و این سپه بندگان توییمبه خواری سرافکندگان توییم
وگر من کشم ده مبارز به زاربه کینه نجویی به ما کارزار
شوی تابع حکم ایرانیانبه همراهی آیی بر پهلوان
بدین عهد بستند و برخاستندیکی رزمگاهی بیاراستند
سوی دشت آمد سپهدارهندابا سی هزار از سواران سند
به پیش اندرون ده یل شیر گیرابا گرز و زوبین و شمشیر و تیر
سواران ایران کشیدند صفز خون جگر بر لب آورده کف
به پیش اندرون بد گو پهلوانپس و پشت او رزم دیده گوان
خروشید کوس و بانگ نبردبرآمد چو مرد اندر آمد به مرد
چنان گشت گردون ز گرد سپاهکه خورشید بر چرخ گم کرد راه
به پیش فرامرز تازان شدندبه بیشه تو گویی گرازان شدند