گنج

بخش ۹۰ - گرفتن فرامرز،حصار را و کشتن طورگ ونامه نوشتن به شاه کیخسرو و پاسخ یافتن

ز دژ در گشادند و شیر دمانبیامد به بالای دژ در زمان
چنین گفت با بچه جنگی پلنگکه ای پرهنر بچه تیز چنگ
ندانسته در کار تیزی مکنبیندیش و بنگر ز سر تا به بن
به گفتار شیرین بیگانه مردبویژه به هنگام جنگ و نبرد
شتاب آن زمان باز دان از درنگمشو ایمن و سر میاور به تنگ
پژوهش نما و بترس از کمینبه ژرفی نهاد سخن باز بین
که در پرده دوستی دشمنیتوان کرد هنگام مرد افکنی
ز بیگانگی مهتر تیزمغزپژوهش چو ننمود در کار نغز
ز نیرنگ دشمن نکرد هیچ یادحصاری بدان گونه بر باد داد
فرامرز گردنکش زورمندبدین چاره خود را به دژ درفکند
کشیدند شمشیر بر تیغ کوهسپهدار و جنگ آوران هم گروه
فکندند بسیار از ایشان به تیغنه روی درنگ و نه راه گریغ
همه کوه از کشته چون پشته گشتبه خون سنگ و گل یکسر آغشته گشت
به تندی برآمد سپهبد طورگبکوشید با پهلوان بزرگ
فرامرز یک تیغ زد بر سرشدو نیمه بشد در زمان پیکرش
به زخمی که زد بر سرنامداربرآورد از اسب و مردش دمار
ز دریای تیغش چو بر خاک موجمه خون رسانید مه را به اوج
چو از بحر الماس خون شد روانروان گشت با خون ز تن ها روان
روان گشت از خون یکی رودبارزخون سرخ گشته دژ و کوهسار
بدان گونه تا تیره شب در رسیدنه دژ بد نه دژبان نه گردان پدید
همه باره دژ بینداختندبکندند و یکسر بپرداختند
زن و کودکان زینهاری شدندبه نزد سپهبد به زاری شدند
ببخشودشان مهتر نامداربفرمود تا باز بستند بار
برفتند و از دژ برآورده گردبه هامون از آن باره تیزگرد
به شادی به زیرآمد آن شیردلبه خنجر ز سنگ سیه کرده گل
سپهبد چو پردخت گشت از حصاربزد خیمه در جانب چشمه سار
از آن رزم کام دل اندوختهز شادی دو چشم عنان سوخته
به فیروزی مرز و دژ سوی شاهیکی نامه فرمود با رسم و راه
چو مرغ سیه روی سیمین دهنبه پرواز شد در هوای سخن
ز منقار بر روی کافور خشکبیامیخت در معانی به مشک
ببارید بر روی کاغذ روانز دریای فکرت به سر شد روان
زبانش چو از روز بنمود شببه نام جهاندار بگشاد لب
خداوند دارنده کامکارجهاندار و جانبخش و پروردگار
که مهر و سپهر و زمان آفریدزمان و زمین و مکان آفرید
ازو باد بر شاه ایران درودکه دارد ز فرش جهان تار و پود
جهانگیر شیر اوژن نامداربه هر هفت کشور زمین شهریار
شنیده بود شاه خورشید فرحصاری که بود اندر آن بوم و بر
کجا نسر طایر چو بشتافتیبه دشواری از وی گذر یافتی
جهاندار تا کرد گیتی پدیدچنان دژ نه کس دید و هرگز شنید
یکی پهلوان بود نامش طورگستبر و قوی و دلیر و سترگ
جهاندار و از خسروان یادگارپدر بر پدر خسرو تاجدار
بد از تخمه شاه با آفرینفریدون شه آن خسرو پاک دین
هم از مرز خرگاه سالار بودسپه را ز دشمن نگهداربود
درآن دژ بدان مهتر نامورنگهدار مرز و دژ و بوم و بر
چو از کار ما آگهی شد بر اوز دریا گذشت و به ما کرد رو
سپاهش همه جنگ را ساختهدل از بیم و اندیشه پرداخته
شبیخون سگالید و آمد دمانبه فر شهنشاه نیکو گمان
بدان گونه از جای برداشتمکه دریا از ایشان به انباشتم
بدان گونه از جای برکندمشکه بی هش به دریا برافکندمش
سرانجام آن بد بد بدکنشزدریا به بیغاره و سرزنش
گذشت و تن خویش با چند مردبه دژ اندر افکند و در بند کرد
فراوان بگشتیم گرد حصارنبد جای آویزش و کارزار
چو نومید گشتم از آن سخت جایمرا پاک دادار شد رهنمای
یکی لشکری نزد افراسیاببیامد به ناگاه از پیچ و تاب
ز کار سپهدارشان شیرمردوآن چاره حصن و گاه نبرد
یکایک به نامه درون کرد یادنوندی روان کرد مانند باد
دگر گفت از این ها چو پرداختمسوی هندوان لشکری ساختم
نشینم در این مرز چندان که شاهچو فرمان دهد برگراییم راه
فراوان از آن مرز با باج و ساوهم از در و یاقوت ده چرم گاو
که بود اندر آن دژ نهاده به گنجفراز آوریده ز هر جا به رنج
فرستاد نزدیک شاه زمینزبان یلان زو پر از آفرین
فرستاده پیمود راه درازابا کاروانی پر از برگ و ساز
چو آمد به درگاه فرخنده شاهب رشاه بردندش از گرد راه
به چهره ببوسید روی زمینبسی خواند بر تخت و تاج آفرین
به شه داد پس نامه پهلوانچو برخواند شد شاد و روشن روان
فراوان ز دل آفرین کرد شاهبدان نامور گرد لشکر پناه
هم از رستم و زال و آن دودمانکز آن گونه پیروز و بخت جوان
بفرمود تا در زمان پس دبیریکی پاسخ نامه سازد حریر
بدان پهلوان زاده پرهنرز دشمن ربوده به شمشیر سر
سرافراز و گردنکش و نامورز گردان گیتی برآورده سر
سپهدار و پور یل پیلتنستون گوان نازش انجمن
درود از خداوند روزی رسانبه گرشسب و سام نریمان همان
کزین گونه دارند تخم و نژادبمانند خوش بخت و فیروز و راد
به ما از تو آمد درود و سلامز ما همچنین باد بر تو پیام
نوشتی هر آنچه تو ای پرهنربه نامه درون خواندم سر به سر
ز تو پهلوان زاده ایدون سزدنیاید ز کردار تو کار بد
چو برخوانی این نامه را بی درنگبرآرای و برکش سپه سوی جنگ
برو تیز بر هندوان بر گذربه خنجر بشوی آن همه بوم و بر
تهی کن زمین یکسر از جادوانجهان را برون کن زدست بدان
بخواه آنچه باید ز گنج و سپاهز خواهش نبستست کس بر تو راه
نهاد از بر نامه مهری چو قیرز عنبر برآمیخته از عبیر
فرستاده را خلعتی داد شاهکز آن خیره گشتند یکسر سپاه
ز اسب و سلاح و ز تیغ و کمرهمان یاره و طوق با تاج زر
ز خوبی فراوان پیامش بدادفرستاده را شد دل از شاه شاد
زمین را ببوسید و برجست و رفتبسیجید سوی فرامرز تفت
بیامد بزودی بر پهلوانابا نامه خسرو خسروان
ببوسید و بنهاد نامه برشثنا خواند بر شاه و بر لشکرش
چو برخواند نامه سرافراز مردبسی آفرین بر جهاندار کرد
بخندید و گشت از شهنشاه شادکه جاوید بادا بدو تخت و داد
همان مهتران و سران سپاهشدند آفرین خوان بدان پیشگاه
برآن شادی از جای برخاستندیکی بزم خرم بیاراستند
می ارغوان بود و دل شادمانجهانی دگر بود ودولت جوان
فرامرز در دست جام شراببه رخ داده از رنگ می جام آب
رخش عکس افکنده بر جام میگل و لاله و نسترن زیر پی
ز خورد و ز بخشش به روز درازنیاسود یک دم دل سرفراز
یکی ماه زین سان ببخشید و خوردبه دل نامدش رنج و تیمار و درد