گنج

بخش ۸۵ - نامه نوشتن فرامرز به طورگ

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۶ بیت
فرامرز چون کرد آنجا درنگنویسنده ای خواند با فرهنگ
بفرمود تا نامه ای دلپذیرپر از پند و اندرز و با دار و گیر
نویسد به نزدیک آن نامورز کارش دهد آگهی سربه سر
نویسنده چون کرد آهنگ نینخستین سرش را ببرید و پی
نی از سر بریدن سخنگوی گشتبه چوگانش اندر زمان گوی گشت
نخستین چه برکاغذ آمد قلمز مشک سیه کرد بر وی رقم
به نام خداوند جان و جهاننماینده آشکار و نهان
خداوند بهرام و ناهید و مهرکزویست کین و کزویست مهر
جهاندار دارای چرخ و فلکپرستش ورا از سما تا سمک
وزویست آرام و بیم و امیدوزویست پیدا سیاه و سفید
ازو باد برشاه ایران درودکش از آفریدون بود تار و پود
بدان ای سرافراز جنگی طورگکه ما را چنین گفت شاه بزرگ
که در مرز خرگاه ازین پیشترنبودست توران سپه را گذر
ز گاه منوچهر یزدان پرستکه توران ز شمشیر او گشت پست
نبودی کسی ار در این مرز راهز شاه و ز گردان توران سپاه
کنون از چه سازند ترکان نشستبدین مرز و بوم از چه آرند دست
چو خالی بدی بیشه از نره شیرچرا روبه زین بیشه آمد دلیر
تو خرگاه را کن ز ترکان تهیوگرنه نبینی تو روز بهی
برو بیشه از روبهان کن تهینخواهم که یابند روز بهی
کنون آمدم من به نزدیک شاهبدین مرز با فیل و کوس و سپاه
که از شهر توران بدین بوم و برنمانم که باشد کسی را گذر
به ترکان کنم پاک خرگاه رابه خوبی نمودم به تو راه را
اگر مر تو را ره نماید خردبدانی زاندیشه نیکی ز بد
که در عهد کیخسرو پاک رایشما را نباشد بدین مرز پای
ترا آن به آید که گنج و سپاههمان تخت و دیهیم و تاج و کلاه
بدین مرز بگذاری و بگذریمبادا بدین بد تو کیفر بری
ز من بشنو این پند پر ترس و بیمتو چندان بکش پا که باشد گلیم
گر از گفته من بپیچی تو سرنمانم که باشد تنت را به سر
همان مرز خرگاه ویران کنمترا جایگه کام شیران کنم
همه لشکرت جمله خورد و بزرگدهم مغز اوشان به شیر و به گرگ
بپیچد نامه چو گشت اسپریجهانجوی با خشم و با داوری
بفرمود تا شیر مردی دلیرکجا نام او بود کاهوی شیر
مر آن راه را تنگ بندد کمرشود نزد آن مرد پرخاشخر
پسیجیده راه و به تیزی برفتجهان دیده کاهو به خرگه تفت
چو نزدیکی مرز خرگه رسیدز گردان یکی پیشرو برگزید
بفرمود تا نزد آن مرزبانرود خرم و شاد و روشن روان
بگوید که گردنکشی تیزویرز نزد فرامرز با دار و گیر
به پیغام سوی تو آید همیزمانی به ره بر نپاید همی
فرستاده مانند باد دمانو یا همچو تیری که رست از کمان
بیامد چو نزدیک دریا رسیدسوی مرز خرگه یکی کوه دید
دژی بود بر رفته از قعر آببه بالا کشیده سر اندر سحاب
که خور بر سرش پاسبانی نمودزحل در برش دیده بانی نمود
چنان بود بر چرخ بر رفته تنگکه رخسار مه را شخودی به سنگ
چنین گفت دانا خردمند گردکه تور فریدون درو رنج برد
پر از کاخ و باغ و پرآب رواندرو مرد فرتوت گشتی جوان
سلاح و سپاه فراوان در اوازو دشت توران پر از رنگ و بو
فرستاده آمد به پای حصاراز آن ره نشینان در خواست بار
چنین گفت کاهوی گردنفرازز نزد فرامرز چون کرد ساز
ز رفتن مرا گفت رو پیشتروزیشان بگو حالیات و خبر
درون رفت گردی و با او بگفتسپهبد چو بشنید ازو در شگفت
بفرمود تا برگشادند راهفرستاده آمد سوی بارگاه
زبان کرد چون تیر و دل چون کمانبگفتا که کاهو بیامد دمان
چو بشنید جنگی طورگ دلیرز گردان گزین کرد مردی چو شیر
که کاهوی یل را پذیره شودبرش با درفش و تبیره شود
محاور بدی نام آن نامدارپذیره شدن را بیاراست کار
ابا چند مردی به کردار بادخروشان و جوشان سوی مرد راد
به کشتی گذر کرد و آمد دوانبه نزدیک کاهوی روشن روان
چو کاهوی شیر اوژن او را بدیدمحاور برابر صفی برکشید
دو مهتر رسیدند هر دو به همبپرسید کاهوی از بیش وکم
وزآنجا برفتند نزد طورگرسانید پیغام گرد سترگ
درآن نامه بنهاد نزدیک اونویسنده برخواند بشنید او
طورگ دلاور برآشفت و گفتچرا داشت باید سخن در نهفت
فرامرز گر هست شمشیرزننه من کمترستم به نیروی و تن
نه شاه من از شاه او کمتر استگه کینه صدبار از او برتر است
دژ و لشکر و مرز و دریای آببه گیتی کس این را نباید به خواب
که گوید که بگذار و زین دژ بروکه من بود خواهم سپهدار نو
چو بر خود ببیند جوان زور بیشکند بیگمان تکیه بر زور خویش
نداند که پیل ار چه باشد دلیرزبون تر بود او به چنگال شیر
به خود برنگیرم چنین نام و ننگنه برگردم از وی به هنگام جنگ
سه روزش نگه داشت مهمان خویشابا سرفرازان و یاران خویش
به روز چهارم بدو گفت روبه نزدیک آن نام بردار گو
بگویش که ای مرد بی هوش و رایهمانا که گوید چنین پاک رای
تو در کار تندی ندانی که منبرآورده ام سر به هر انجمن
نه آنم که گویی بر و بوم و راهرهاکن برو سوی توران سپاه
برآرای کار و میاسای هیچکه من رزم را کرد خواهم بسیچ
همانا تو را زندگانی نماندنهانت ز ایران بدین مرز راند