گنج

بخش ۸ - آغاز داستان فرامرز پور رستم زال و بانو گشسب خواهر او

به فرمان دادار فیروزگرز رستم بشد دخت شه بارور
یکی پور زاد آنگهی دخت شاهکه دیدار او آرزو کرد ماه
بیاورد نزدیک رستم چو بادتهمتن فرامرز نامش نهاد
چو پرورده شد بر غم و درد و رنجگذشت از برش بی زیان سال پنج
به خردی دلارای و پرکار بودنشان مهی زو پدیدار بود
چو ده ساله شد گشت گرد دلیرنترسید از فیل و از نره شیر
ده و شش چو شد با بر و یال بودتنش چون تن رستم زال بود
یکی روز رستم یل پاک دینطلب کرد بانو گشسب گزین
فرامرز جنگی مر او را سپردبدو گفت این نام بردار گرد
برادر جنگی تر از رستمستز نیروی او از تهمتن کم است
تو او را ز هر نیک و بد یار باشز هر خوب و زشتش نگهدار باش
به خواب و به راه و به بزم و شکارمبادا که تنها بود نامدار
دل بانو از پهلوان شاد شدفرامرز چون سرو آزاد شد
به هم شاد بودند چون ماه و حوربه یک جایشان منزل و خواب و خور
دل و جان به شادی برافروختششکار و سواری بیاموختش
به اندک زمانی چنان شد دلیرکه زنهار ازو خواستی نره شیر
هر آنگه که‌شان بود با هم شکاریل پهلوان بانوی نامدار
به مردان به جوشن شدی در زمانسر موی خود را بکردی نهان
دو مرد هژبر افکن نامدارنمودی چو کردندی عزم شکار
یکی روز هر دو سواران به راهبرفتند ماند خورشید و ماه
اگر شیر پیش آمدش یا پلنگنمی‌داد بانو یکی را درنگ
سه شیر نر افکند در مرغزاردو شیر دگر زنده بست استوار
به ناگه یکی گوری آمد پدیدچو سیل روان پیش ایشان رسید
چو آن گور آشفته آمد دماندوان از پسش شرزه شیر ژیان
چو آن گور نزدیک بانو رسیدتنش بود لرزان دمی آرمید
رسیده مر آن شیر شرزه به شورهمی‌خواست تا بر درد چرم گور
برآشفت بانو گو پرهنربزد گرز بر تارک شیر نر
چنان زد به تندی به یال و برشکه پنهان شد اندر زمین پیکرش
به نزدیک بانو چو شد نره گورنهاد او سر خود به پای ستور
بشد نره شیر آن زمان ناپدیدکسی در جهان این شگفتی ندید
فرامرز رستم به بانو بگفتکزین گور زین شیر ماندم شگفت
ز ناگاه پیدا شده یک جوانبه رخ ماه قد همچو سرو روان
به دیدار چون ماه تابنده بودمطیعِ رُخش شاه تابنده بود
یکی جام در دست آن نازنینپر از لعل و یاقوت و در و ثمین
یکی پرنیان کرده سرپوش اوکه بگرفته بد تا سر دوش او
به نزدیک بانو ببردش فرازببوسید روی زمین نیاز
بگفتش که ای ماهروی زمینمنم پادشاه پری در زمین
پری سر به سر در پناه من‌اندفزون از درختان سپاه من‌اند
یکی دشمنم بود سرخاب دیوکه بر جنیان شاه بودی غریو
به کینم شب و روز در جنگ بودازو این جهان در دلم تنگ بود
که تا بر من امروز او چیره شدکه من گور خر بودم او شیر شد
چو کشتیش من گشتم از غم جداکنم جان خود را به پیشت فدا
بپرسید بانو که این چهره کیستکه در پرنیان نقش روی پریست
چنین داد پاسخ که این نقتن استکه این صورت از دختر نقتن است
به نامست آن شاه پر طور طوشجهان سوز دختر به فر و به هوش
فرامرز زان صورت از دست شدز جام می عاشقی مست شد
سه سال است ره تا به حال ایدریستوز آن جای شش ماه تا آن پریست
بپرسید جایش بگفتش پریستکه شش ماه بالا سه سال اندریست
بدان صورتش دل چو خوشنود کردپسندیدش آن راه و بدرود کرد
چو شب سوی ایوان‌گاه آمدنددرخشان چو خورشید و ماه آمدند
پس آنگاه بانو مه روزگاربه سوزن نگارید و سوزن نگار
ز بانو بمانده‌ست این یادگارکه از سوزن آرند نقش و نگار
بدش بی مثال و دگر کار چینکه صورت نگارید آن نازنین
به نقاشی نقش نقاش گشتبدان صورت آن نقش او فاش گشت
به توران بشد فاش از ایران زمینگرفت او بدان نقش ماچین و چین
به هندوستان صورتش نقش بستشه خاور از عشق او گشت مست
ز مشرق زمین و ز مغرب دیارشهان را ز بانو بدی بی قرار
شکر پیش گفتار او شور بودقمر پیش رخسار او کور بود
چو خورشید رخسار آن ماه دیدبه رشکش تب و لرزه‌اش شد پدید
بدان رو چنین گرم گردیده استکه رخسار زیبای او دیده است
چرا زلف او را کنم مشک نامکه در پیش زلفش بود مشک خام
نگویم که بالاش بر سرو راستکه هرگز به بالاش سروی نخاست
به رخسار او ماه تابنده نیچو شیرین لب لعل او قند نی
بلای جهان بود بالای اومتاع جهان بود کالای او
کسی چون به خوبیش همتا نبودبه مردیش مانند پیدا نبود
سلحشور و شیرافکن اندر نبردنبد کس به میدان مردی مرد
اگر کوه بودی هم‌آورد اونماندی به روی زمین گرد او
نهنگ از نهیبش گریزان در آبپر افکنده از هیبت او عقاب
کجا شیر در بیشه بُد منزلششد از تیغ بانو هراسان دلش
شب و روز عزم شکارش بدیهمه روز نخجیرگاهش بدی
فرامرز همراه آن ماه بودکه دلخواه آن ماه و آن شاه بود
یکی روز همراه چون ماه و مهربرافروخته هر دو چون ماه چهر
برفتند هر دو به سوی شکارنبدشان به غیر از شکار هیچ کار
بر آن کره رخش هر دو سوارشتابان به صحرا چو ابر بهار
سواران شتابان و نخجیرجویغریوان نهاده به نخجیر روی
به پیش اندرون کرد بانو گشسبچو باد بهاری همی‌تاخت اسب
شتابان زمین کوب هامون نوردنهان کرد گردان گردون ز گرد
برفتند پویان به توران زمینفراوان فکندند صید از کمین
رسیدند ناگه به یک مرغزاربه هر گوشه‌ای لاله کان لاله زار
رخ سبزه را ابر شسته به نمنشانان ز گلزار بر سر درم
پر از گور و آهو سراسر زمینزمین سر به سر سنبل و یاسمین
بهشتی شکفته بهار اندرونسیمی ز دارالقرار اندرو
ز هر شاخساری شکفته گلیسراینده بر هر گلی بلبلی
چو بانو بدان جای خرم رسیدگل روش از خرمی بشکفید
فرامرز را گفت نیکو ببینکه خرم بدین سان ندیدم زمین
هوایش تو گویی که جان‌پرور استصفایش تو گویی روان‌پرور است
بدین خرمی جای کم دیده‌امز روی زمینش پسندیده‌ام
چو هر وقت با خود شکار افکنیمدر این بیشه باید که بار افکنیم
فرامرز گفتا هزار آفرینهمه روزم اینست منزل گزین
چو هر روز کردند آن‌ها شکاردل زال زر شد از آن بی قرار
بسی پند می‌دادشان زال زرکه ای نور چشمان من در به در
ز نخجیر دشت این زمین بگذریددگر دشت آن راه را می‌برید
که اینجای تورانیان را شکارهمه نام داران خنجر گذار
به نخجیرگاه شه افراسیابنیارد ژیان شیر کردن شتاب
نپرد عقاب اندرو با درنگگریزد در او شیر جنگی پلنگ
بدان سرزمین راه را بسپریدز پند و ز اندرز من مگذرید
نبود این سخنشان به دل جای‌گیرز پندش نیامد سخن دلپذیر
همه روزشان دشت دلخواه بودبدان خرم آبادشان راه بود
به رستم چنین گفت یک روز زالکه فرزند خود را بده گوشمال
که هر روز شادان به نخجیر جویبپویند پویان در آن ره نموی
در آنجا به نخجیر گوران شوندچه حاجت کزین جا به توران روند
مبادا کمین آوران از کمینبگیرندشان از پی خون به کین
به توران زمینشان برند از نهانبه ما تنگ ماند میان مهان
چو بشنید رستم ز زال این سخنبگفتا مگر این سخن را ز بن
به گفتار نیکو بدی ای پدرکه این راز پنهان سخن سر به سر
که من هر دو را در کمند آورمبه پیش تو شان را به بند آورم
تهمتن به نیرنگ چون کرد کاردمان رخش را کرد چون قیر و قار
دگر جوشن گرد و برگستوانبه پولاد بست آن کمر بر میان
زره کرد بالای ببر بیانتو گفتی که گردید گویی روان
چو کوهی بر آن کوه پیکر نشستگرفته عمودی دگرگون به دست
دگر نیزه اژدهافش به چنگکمان دگر چوبه تیر خدنگ
نقابی برافکند بر روی خویشکه او را نه بیگانه داند نه خویش
پس هر دو فرزند ره برگرفتشنو این زمان داستان شگفت
چو از نامداران دو گرد نبردزمانی رساندند بر ماه گرد
سوی دشت توران به ره تازیانبرفتند با هم شکار افکنان
دواندند بر روی صحرا سمندفکندند بر یال گوران کمند
ز شمشیر شیران در آن دشت کینبه از کشته گردان صید آن زمین
فکندند هر دم نشیب و فرازبسی گور و آهو پی بزم ساز
هژبران به دشت و گوزنان به کوهشده غرق در خون گروها گروه
چنان بود بانو بر اسب سیاهکه در تیرگان شب فروزند ماه
بیفکند ده نره شیر ژیانچهل گور آهو گو پهلوان
کشیدند هر سوی صید از فرازبه نزدیکی چشمه دلنواز
لب چشمه چون چشم دلدار خویشهوایش چو زلف رخ یار خویش
نشستند هر دو به شادی به همنبدشان به دوران به دل هیچ غم
به گیتی ندانم ازین به سخنکه غمگین نباشی زچرخ کهن
به یک دست بگرفت جام شراببه دست دگر ران گوران کباب
ز می رویشان همچو گلنار بودزمو بر گل آن مشک تاتار بود
ز روی بیابان یکی گرد خاستتو گفتی یکی اژدها بود راست
سواری پدید آمد از تیره گردکه چشم دلیران مگر خیره کرد
نشسته به یک مرکب همچو قارچو کوهی که بر کوه باشد سوار
خروشان به کردار آشفته مستگرفته یکی تیغ هندی به دست
دمان همچو آتش به تندی چو بادخروشان چو شیری زبان برگشاد
بگفتا مرا نام گویند زودکه از تن کنم سر شما را درود
بگویید تا هر دو را نام چیستبدین جایگه هر دو را کام چیست
منم کوه تن کوه زاده به نامدر این سرزمین سال و ماهم تمام
چو صیاد بیگه که هستم کمینکه صیدی بیابم مگر همچنین
همانا که دولت مرا یار شدسعادت قرین بخت بیدار شد
کز این سان شکاری در آمد به دامچنین خوب صورت کنیز و غلام
چو زین در برمتان به توران شتابشما را فروشم به افراسیاب
ز بیع شما من توانگر شومهمان صاحب تخت و افسر شوم
نوازد اگر بنده را دادگردهد این چنین گنج بی دردسر