گنج

بخش ۶۹ - آمدن کید،پیش فرامرز و بردن فرامرز را به شهر خویش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۶ بیت
چو بشنید زین گونه کید گزینفرود آمد از تخت و برشد به زین
زدل کینه و درد و غم دور کردبه پیش اندران پاک دستور کرد
زترکان به پیش اندران ده هزارگرانمایه با گوهر و نامدار
خبرشد به نزد شبان و رمهپذیره فرستاد لشکر همه
چو آمد برابر گو نامداربدیدند آن تخت گوهر نگار
پذیره شدش پهلوان چندگامابا باده و رود و زرینه جام
بدو کید هندی گرفت آفرینکه ای نامور پهلوان زمین
به خوبی رسیدی تو از سیستانزروی تو فرخنده هندوستان
مرا مرز هند است و شاهنشهیکمر بسته ما پیش تو چون رهی
مرا مرز و بوم و تو را تاج و تختمرا گنج و لشکر تو را فر و بخت
فرامرز شاه و کمر بسته کیدسپاهت عقاب و جهان جمله صید
همانی بدین رای و فرهنگ و هوشچو مه گشتی اکنون تو بر بد مکوش
بگفت این و بوسید روی زمینبه بر درگرفتش دلیر گزین
بگفتند و رفتند زی بارگاههمان کید هندی دلیران شاه
برآمد به تخت مهی پهلوانابا کید هندی روشن روان
یکی هفته با باده و رود و جامنشستند و وز کی گرفتند جام
پس از هفته ای رود و آرام و صیدخرامان برفتند زی کاخ کید
ز هر کاخ و روزن برآمد نثارز آذین همه شهر چون نو بهار
چو آمد زرافشان هم از کوی و درتو گفتی که زر شد زمین سر به سر
هوا سر به سر عود و عنبر گرفتزمین از درم دست بر سرگرفت
تو گفتی هوا مشک بر دامنستجهان پر همه نافه پیراهنست
همه بام و دیوار و در چون بهشتبرافشانده زر را به دیوار خشت
نثارش همه زر و مشک و عبیربساطی بیفکنده یکسر حریر
فرامرز چون شد به کاخ مهیپدید آمد آن ساز شاهنشهی
رواقی به گردون برآورده بودز مرمر بساطیش گسترده بود
فروبسته این راه از آبنوسدرو لعل مانند چشم خروس
ز سیم و زبرجد دری ساختهزر و حلقه ها در وی انداخته
چو رفتی یکی کی نشین از رخامهمه مرمر و صندل و عود خام
هزارش همه خشت بد زر و سیمموکل درو درهای یتیم
زمین سر به سر فرش ابریشمینیکایک چو خلد برین نازنین
یکی تخت فیروزه در وی بلندبرآمد به تخت مهی ارجمند
کمربسته چون کید و اروند شاهچو طهمور و شه مرد و هندی سپاه
گل و لاله بد بیکران ریختهزمین مشک و عنبر برآمیخته
می لعل خورده چو شد در میانبه جوش آمد از می دو چشم کیان
بدین گونه یک هفته با میگسارنشسته به سر شد همه روزگار
زباغ و تماشا و از جام میهمی یاد رستم بد و شاه کی