بخش ۵۵ - سؤال کردن فرامرز از پیر برهمن
چو دیدش فرامرز کان فره مندسخن گفت زین گونه با وی بلند
به پاسخ بدو گفت دانای رازکه درتن نباشد جهان دراز
بدو گفت کای پیر آموزگارهمانا بسی دیده ای روزگار
شنیدیم اندر سرای درنگنهان در تن مرد باشد پلنگ
زمردار هرگز نگیرد شکیبهمه کار او مکر و رنگ و فریب
تن مرد زان بد بود مبتلاوزین غم همیشه بود در بلا
به پاسخ بدو گفت دانای رازکه در تن نباشد همانا جز آز
به گیتی نخواهد شد از چیز سیروگر چرخ پیر اندرآید به زیر
فریبش همه رنگ و اورنگ نیزبه گیتی ازین بد بتر نیست چیز
غم و رنج خود را نخواهی درازمگرد از بنه گرد اندوه و آز
که او دل برد مرد بیدین کندسرانجام را دوزخ آیین کند
قناعت زملک سلیمان بهستفراغت ز فر جهانبان بهست
مگرد ای جوان گرد دریای آزکه موجش گرانست و پنها دراز
دگر گفت کای کان به چربی سخنبه جای سپنجم تو آگاه کن
شنیدم درختی بلند و بزرگهمه برگ او سبز و شاخش سترگ
همه شاخ او زآسمان تا زمینیکایک بدو میوه نازنین
کسی کو برآن شاخ بر شد بلندبه گیتی همانا شود ارجمند
هرآن کو نیارد بدان شاخ شدبدو دیو وارونه گستاخ شد
کیان و بزرگان شهر ستخربدین شاخ فرخنده دارند فخر