گنج

بخش ۵۳ - رسیدن فرامرز به شهر نیک نور و جنگ کردن فرامرز با نوشدار و گرفتار شدن نوشدار به دست فرامرز

به روز نخستین مه فرودینفرامرز پیمود هندو زمین
به ره بر نیاسود مرد و ستورهمی‌شد دوان تا در نیک‌نور
چو آمد خبر زان سوی نوشدارپذیره شدن را بفرمود کار
دلیران برون برد از نیک نوربیاراست گیتی به مرد و ستور
به جایی کجا نام او بد سرندرسید اندرو پهلوان بلند
ابا او دلیران ایران هزارهژبران رزم و پلنگان کار
گرانمایه گستهم و نوشاد شیرپس اندر دمان با سپاه دلیر
ابا پهلوان بد جهانجو زراسبگرانمایه بیژن چو آذرگشسب
چو گرگین میلاد و گُرزَم که کوهاز آن دو گروه یلان شد ستوه
ازین سو وز آن سو همه برزدهجهان پر شد از پیل و غول و دده
برابر به آیین صفی نوشداربیاراست یک رویه چون نوبهار
چهل پیل جنگی خروشان به پیشبسی پیل‌بان گشته جوشان به خویش
همی‌گفت که‌ای نامداران جنگهمانا که تان ناید از خویش ننگ
که اندک سپاهی بر این دشت کیندرآمد به میدان سوی رزم و کین
کز این سان یکی ما به میدان جهیممگر هم خوریم و زنیم و دهیم
چنانشان بگیریم از ایدر به جایکه نه سر شناسند یکسر نه پای
به یک روی از جای برخاستندجهان را به زوبین بیاراستند
زراسب و فرامرز و گرگین ز پیشدویدند چون گرگ بوینده میش
صف‌آرای شد بیژن از میمنهخود و گُرزَم شیر چندین تنه
چو آتش در آن دشت کین ریختنددل و مغز و گل با هم آمیختند
سوی قلب در شد فرامرز گرگچو آتش برآورده گُرز بزرگ
چو شیری که اندر برافکنده گورسر هندوان اندر آمد به شور
بدین سان ز شبگیر تا نیم‌روزسر سرکشان گرد گیتی‌فروز
سر هندوان همچو برگ درختفروریخت بر هندوان کار سخت
به هامون چنان سخت شد رستخیزکه افتاد در پیل جنگی گریز
فرامرز ناگه چو باد بهاررسید اندرون بد رگ نوشدار
گرفتش کیانی کمر شیر نرز زینش بیفکند بر ره‌گذر
بشد تیز گرگین به کردار مستدو دستش بپیچید بر پشت بست
چو شد مهتر هندوان پست و خوارگریزان بشد لشکر نامدار
جهان پهلوان با سپاهی ز پیچو آتش که سوزد همی خشک‌نی
بجَست و گرفت و به شمشیر کشتزمانه بدان هندوان شد درشت
هزار و صد و شصت زیشان اسیرگرفتند پیلان بسی دستگیر
همان مهد زرین و پرده سرایببرد و نماندند چیزی به جای
چو گستهم و نوشاد در وی رسیدبجز کشته و خسته چیزی ندید
گرفته همین نوشدار بلندبپیچد او را به خم کمند
ستایش همی‌کرد گفت ای دلیرسپهر‌ت ز چهره مگر داد سیر
کجا شیر گنجد سر و یال توکجا شیر پیچد به کوپال تو
ببستند آن شاه هندی به بوربشد همچنان تا در نیک نور
پذیره شدندش همه هندوانبه خواهش بر پهلوان جهان
به پیش اندران طبل و طوق و علمهمه چهره پرخون و دیده به نم
به خواهش‌گری پیش برده سمنبه گردان فروبسته تیغ و کفن
یکایک ببردند پیشش نمازببخشیدشان پهلو سرفراز
بفرمود تا نوشدار آورندبدو پند و اندرز کار آورند
بدو گفت کای سرور هندوانببخشیدمت زان که هستی جوان
بدانی که با لشکر شاه کیندارد همی چرخ گردنده پی
نه این ده هزار است گر صد هزاربیاری نیاید به میدان کار
بفرمود تا حلقه زر نابکشیده در آن لؤلؤان خوشاب
به گوش اندرش کرد و کردش رهارها شد همان خسرو پربها
بدو گفت کای شیر با رای و هوشبه من گوش پرداز و پندم نیوش
مرا آگه آمد که اندک سپاهز ایران بدین مرز پیموده راه
تو دانی که هرکو به گیتی بر استز هر سو غرورش بسی در سر است
سبکساره مرد و غرور مهیبه یاد آورد تخت شاهنشهی
ز تیری پدید آید آن سرکشینباشد به گیتی به از خامشی
تو را کمترین من یکی چاکرمره کید هندی به سر بسپرم
سپاه تو را پیشرو من شومبه مردی به کام برهمن شوم
ببین آن که بختم چنین تیره شدز ایرانیان چشم من خیره شد
که در لشکر کید و آن انجمنبه کند آوری کس نباشد چو من
چو دیدم تو را کفچه کید هندبه کوپال او در نیاید پسند
بدانم که او را سرانجام کارنخواهد شد از تیغ تو رستگار
نخستین بیارد به میدان خروشبه آخر همین حلقه سایدش گوش
بدین سان که بینی کمندت درازهم اکنون دو گوش ورا حلقه ساز
چو دیدم تو را مغفر جنگجویبه دل گفتم از شاه دستت بشوی
چو بشنید زو مهتر انجمنبه گوشش همانا خوش آمد سخن
بخندید و گفتش تو خود شاد زیز اندیشه کید آزاد زی
تو اندیشه بامدادان مکنکه فردا دگر باشد او را سخن
سپاهی که داری تو از نیک نوربخوان و همی ساز کن مرز بور
سر نامداران برآور بلندیکایک همه ایمن آر از گزند
وز آن پس ره کید را پیش باشپر از خون گرامی تر از خویش باش
که من ساز و سامان کید و سپاهبه هم برزنم با چنین دستگاه
از آن پس یکی حلقهٔ شاهوارکلاه و کمر جمله گوهر‌نگار
قبا و کلاه و ستام و کمرگرانمایه اسبان با زین زر
بفرمود و گنجور کآرد برشبپوشید آن نامور پیکر‌ش
فرامرز را گفت پس نوشدارکه ای شاد گرد دلیر و سوار
یکی خوان من شادمان کن به میبرافروز خوان و بیاشام می
یکی هفته رخسار من برفروزبه شادی همه بگذرانیم روز
جهان پهلوان گفت آری رواستبدین کار بر میزبان پادشا‌ست
برفتند در خانه نوشدارشه و لشکر و مهتر نامدار
یکی هفته دلشاد در نیک نورکشیدند باده ز جام بلور
همه بانگ خنیاگران در چمنلب جوی پر لاله و نسترن
سمن خرمن گل به خروار بودهوا یک‌سره مشک تاتار بود
به خانه درون مشک و عود و عبیرچمن شد بهشت و هوا دلپذیر
دف و چنگ و رامشگر و رود و میروان باده بر یاد کاووس کی
سر سرکشان چون که مستان شدیبه می یادش از پور دستان شدی
به هر دم چو دیدی می و گلستانسخن گفتی از زال و زابلستان
چو یک هفته با رامش و چنگ بودبه هشتم به کوپال آهنگ بود
سپاه گو مهتر نیک نوریکایک ببستند زین بر ستور
چو شاهین که خیزد به پرواز صیدیکایک برون رفت زین مرز کید
همه دل پُر از کین چو پیلان مستبریدند فرسنگ زان راه شصت
از آن آگهی شد به شهر برنجکه آمد خداوند کوپال و گنج
فرامرز یل گو شه تاجدارفشاندند شمشیر و خنجر ز بار
پذیره شدندش کهان و مهانهمه پر شد از شادمانی جهان
از آن سرکشان شد جهاندار شادبسی پند و اندرز و امید داد
سه روز و سه شب شاد و خرم بدندبه می در نشستند و خرم شدند
یکی مرد فرزانه بد شادکامکه بد مهتر مرز بهروز نام
فرامرز یل را ستایش گرفتغم و درد خود را نمایش گرفت
بدو گفت کای مهتر سیستانمبارک پی تو به هندوستان
رهاندی ز بد مرز نوشاد رابه کوپال و شمشیر پولاد را
چه گرگ سخن‌دان چه کناس دیوچه آن مار کز وی جهان شد غریو
تو کردی جهان خالی از کرگدنجهان را رهانیدی از مکر و فن
بلایی بدین گونه در شهر ماستکزو روز و شب مرد و زن در بلاست
نه نزدیک شهر است ایدر نه دورهمی نام او کرده دانا سنور
به تن ژنده پیل و به رنگ پلنگهیونان به گردن چو شیران به چنگ
از آن مرز ما را بسی غم شده‌ستز آشوب او خواب و خور کم شده‌ست
نباشد بدین دردمان یار کسبدین غم تو ما را به فریاد رس
به پاسخ چنین گفت کای رای‌زننخستین بتابید روی از شمن
به گیتی یکی جز خداوند نیستکه او را همی مثل و مانند نیست
بتان ار ز بن خورد باید نخستوز آن پس ز دد کینه بایدت جست
بفرمود تا هر چه بدشان شمنبیارند و سازندشان انجمن
چو شد انجمن آتش افروختندبه یک رویه آتش همی‌سوختند
بیاموختشان نامه کردگاربدان سان که بشنید ز آموزگار
چو ‌زآن بوم برگشت یزدان شناسبرآمد به هر جا درود و سپاس