بخش ۴۴ - رفتن فرامرز رستم به جنگ مار جوشا و کشته شدن مار به دست فرامرز
چو یک چند بد با می و رود وجاماز آن مار جوشا گرفتند نام
به نوشاد گفت ای شه نیکنامکجا باشد آن اژدها را کنام
بدو گفت کای پهلوان دلیرکه پیچد زآسیب تو دیو و شیر
تو آن مارجوشا به آسان مگیرکه از وی سموم آید و زهر زیر
به میدان بیاید همی جوی زهرچهل زرع بود از دمش تا به سر
دهانش به ماننده قار تارشود زهر بیهوش زآن زهرمار
دو قلابه دندان هایش به پیشچه گویم درازی آن کم و بیش
تن او یکایک سپر به سپرنگیرد در او تیر پرخاشخر
فروهشته یک گرز پهلوش مویبه بالا برآورده کز سر به روی
دو نیزه بلندی بود پیکرشقفیز زمین در نگنجد سرش
شبیزه شبیزه به کردار حوتمرو را به کردار نیزه بروت
به هرجا که هست او هویدا شدهکزو دود بینی به بالا شده
دو چشمش مهی تر ز گیتی گهربه کردار الماس و پرخاشخر
به میدان کین چون درآید زجایبدو رسته بینی همان هشت پای
کند چون در آن تیره وادی خروشهمه دشت و غاری برآید به جوش
نیارد در آن دشت و وادی گذرنه جوشنده پیل و نه غرنده ببر
به باد دم از بیشه شیر آوردبه دو دم هوا مرغ زیر آورد
نگار سناست و گرز و کمندبه روز جوانی مشو در گزند
فرامرز گفت ای دل آشفته مردمرا بیشه بنما و تو باز گرد
به نیروی یزدان همین اژدهازتیغ نریمان نیابد رها
به الماس ضحاک تازی تنشببرم کنم لعل پیراهنش
بفرمود تا در کران آمدندبه پهلوی شاخ گران آمدند
دو صندوق زان ساز کردند چستدو گردان برآورده چابک درست
چو پردخته شد زان همی در کراندو زنجیر محکم ببست اندر آن
هیونان برآورد یکی بارکشدلیر و جوان گرد و سالارکش
بفرمود رفتن در آن کوهسارسپاه آور آن پهلو نامدار
چه نوشاد شه شد برابر به کوهباستاد یک روی دور از گروه
فرامرز گفت ای دلیران سرانیکی مرد خواهم زنام آوران
که با من شود در دم اژدهااز آن پس ندانم که گردد رها
زگردان کس آهنگ آن در نکرددو رخسار گردن کشان گشت زرد
به بر زد میان بیژن گیو و جستکمر بست و آمد به خدمت نشست
بفرمود پوشیدنش ده حریردل هندوان گشت زان کار خیر
دو خفتان بفرمود رفتن زبرکله خود ابا ساز پرخاشخر
همان تیغ بران کز الماس همبه گنج اندران دید آمد دژم
دو دینار تریاک دادش که نوشدو خفتان پنجه که این را بپوش
بسی مشک بویا و تازه عبیربفرمود کین بردن مغزگیر
تن خویش را نیز زان گونه کردبه صندوق رفتن وز آن پس چو کرد
بفرمود تا گستهم بارگیبگیرد بیاید به یکبارگی
بدو گفت چون مار خیز و به تنگببند این هیونان همی بی درنگ
چو بستی همین دستشان از ستیزبه اسب اندر آن زین میانه گریز
بیابان گرفت آنگهی گستهمگرفته عنان هیونان دژم
نظاره ز دور آن گروها گروهچو آمد به نزدیک آن تیره کوه
چو پتیاره آواز گردون شنیدبغرید در دم به هامون دوید
از آن کوه خارا چو آمد فرودبه گردان برآمد یکی تیره دود
چو گستهم دید آن که اژدهافرود آمد و کردخارا رها
ببست آن گرانمایه هر دو هیونعنان را بپیچید و آمد برون
ببارید اشک از دو دیده چو جویرها کرد زان دو گو جنگجو
چو پتیاره در مرد جنگی رسیدیکایک هیونان به دم درکشید
فرو برد صندوق و هر دو هیونچو شد مرد جنگی به غار اندرون
برون شد ز صندوق هر دو دلیرباستاد هر یک به کردار شیر
تن اژدها را به الماس تیزبدرید و آمد ز خون رستخیز
دل و مغز آن اژدها پاره کردبدین چاره آن کوه بیچاره کرد
زنیرو چو آن اژدها شد غمینبسی زد تن خویش را بر زمین
زالماس چون بی تن و توش گشتبیفتاد و زآن درد بیهوش گشت
به الماس هندی تنش بردریدزپهلوی پتیاره پهلو جهید
چو آمد برون هردو بیهوش شدنداز آن دود و خون لعل خامش شدند
پس از یک زمان برگرفتند سرستایش کنان هر دو بر دادگر
شدند اندر آن چشمه سار نگونبکندند رخت و بشستند خون
به بیژن چنین گفت کای پهلوانکز ایدر برو سوی لشکر دوان
به نوشاد و لشکر رسان آگهیکه از مار جوشان جهان شد تهی
دوان گشت بیژن به سوی سپاهچو گستهم دیدش هم از گرد راه
بیامد به نوشاد هندی بگفتکه پتیاره با خاک و خون گشت جفت
که آن شیردل اژدها را بکشتبه رای و به تدبیر و تیغ درشت
فتاده چو کوهی بر جنگجوینبینی هوا خالی از دود اوی
تن تیره رنگش بدان دشت کینفتاده از او لعل گشته زمین
چو نعره زنان لشکران سر به سربرفتند و دیدند پرخاشخر
بدان مرغزار اندر افتاده پستسراسیمه از دود و خون مرد مست
گلابش بدو گل فرو ریختندبدان مرغزارش برانگیختند
تن هر دو پوشیده شد پرنیانببستند زان پس کمر بر میان
عبیر و گلاب اندر آمیختندبه فرق دلیران فرو ریختند
وز آن پس برفتند نزدیک مارشه و پهلوان هر که بد نامدار
به هامون چو دیدند کوهی بلنددرازی تن تیره اش چل کمند
بلندی تن او دو نیزه فزونروان از تن تیره اش چل کمند
بلندی تن او دو نیزه فزونروان از تن تیره اش جوی خون
دل لشکری خیره زان مار ماندهزار آفرین بر جهان دار خواند
یکی هفته آنجا زبهر شکارنشستند آنجا زبهر نظار
بریدند شاخ گران از سرشبکندند دندان جنگ آورش
از آن پس برفتند چون گلستانچمن ها گزیدند بلبلستان
به گردون شد آواز رامشگرانزبس گل زمین شد چو مازندران
سرود نوآیین و جام بلوردرافکنده مغز دلیران شور