گنج

بخش ۳۴ - رسیدن نامه نوشاد هندی به نزدیک شاه کیکاوس

که ناگه در آمد یکی نامدارکه می بار خواهد بر شهریار
به دربان چنین گفت کای نامدارخبر کن ز من یک بر شهریار
که پیغام آوردم از شاه هندسخن‌های چندین در او مستمند
همان‌گه ز در رفت دربان شاهزمین را ببوسید در پیشگاه
به شه گفت که آمد یکی نامدارز هندوستان بر در شهریار
سخن دارد از شاه هندوستانهمان کشور هند و جادوستان
بفرمود کاید بر شهریاردرون شد ز در هندوی نامدار
ستایش بسی کرد و نامه بدادز هندوستان کرد بسیار یاد
ز نوشاد هندی بدو آفرینبسی کرد و بوسید روی زمین
دبیر آمد و نامه بگشاد سرنخست آفرین کرد بر دادگر
خداوند جوزا و بهرام و هورکه بدهد به قسمت خور پیل و مور
وزو آفرین بر شه نیک پیجهاندار فرخنده کاوس کی
جهانجوی با دانش و دین و دادسرافراز از تخمه کیقباد
پس از  آفرین جهاندار کیغم و درد فرزند بفکند پی
نوشته به زاری و درد و غریوبلا و غم و رنج کناس دیو
بدان ای سرافراز دیهیم و گنجکه جانم ستوه آمد از درد و رنج
چنان دان که در وادی مرغزاریکی چشمه ساریست خوش جویبار
درختی در آن مرز شاخ بلندبه نزدیک آن شاخ کاخ بلند
درو گنبد سال‌خورده بزرگدر آن تیره گنبد بلایی بزرگ
یکی دیو در وی سیاه و بلندستبر و سیه‌روی و ناهوشمند
دلیر و قوی‌بال چون برف مویدوان ببر و شیرش همه چار سوی
در آید به هر سال در خان منبسوزد بسی مرز و ایوان من
نگردد ز من تا ز من دختریستاند به کردار نیک اختری
سه دختر بدم چون سه خرم بهارز من بستد آن دیو ناهوشیار
چو کاوس مان شهریاری کندسزد گر در این رنج یاری کند
دگر آنکه در خطه هند باریکی شهریار است بس نامدار
مرو را به هندوستان کید نامدلیر و سرافراز و گسترده کام
به هنگام کین تیغ آهن‌گذاربه پیش سپاهست نهصدهزار
شماره ز پیلان جنگی مکنقلم درکش و بار سنگین مکن
به گردون همی برفرازد کلاهفرستد بر هر سالمان باج‌خواه
بدان نامور ما نداریم تاوچو کاوس جوید ز ما باژ و ساو
نخستین ز ما باج بستاند اویوز آن پس ز ما باج نستاند اوی
وز آن پس طلب دارد آن ساو و باجوگرنه دگر ره نجوید خراج
دگر آنکه در بیشه مرزغونیکی گرگ پیدا شده پرفسون
چو گوران دو شاخ و چو پیلان دو نیشدل عالمی گشته زان گرگ ریش
تبه شد بسی لشکر جنگجوینیارد کسی کردن آهنگ اوی
یکی ژنده بینی چو یک ژنده پیلهمه سر چو برف و همه تن چو نیل
ز سر تا به پایش کشیده رقمخط نازنین سرخ همچون بقم
به دندان یکی پیل بردارد اویبه یک دم جهان را بسوزاند اوی
همی نام او گرگ گویا بودسخنگوی بیداد پویا بود
دگر آنکه در دامن شهر هندیکی کوه بینی دراز و بلند
یکی دره در کوه خارا بودکه از دیدنش خیره برنا شود
درو اژدهایی بلند و پلیدکزان سان همی اژدها کس ندید
فتاده تن خیره‌اش خم به خمجهان را همی برفروزد به دم
نروید گیاه از دو فرسنگی‌اشبلرزد جهان از تن جنگی‌اش
جهان از دم او شود سوختهازو بس جوانی شد افروخته
مهیب است گویی همه کام اوخردمند جو تا کند نام او
نبرد ورا کس نبندد میاننزیبد کس او را جز ایرانیان
گر از تخمه سام جنگی سواربه ایران بود جنگی نامدار
بپیماید این ره به فرمان کیببرد مر این جمله را پای و پی
دگر آن که در بیشه خوم سارپدید آمده کرگدن سی هزار
چو شیران که از بند گردد یلهبه کردار گوران به هر سو گله
به هر مرز بومی که پی بسپرندزمین برشکافند و خارا درند
چو پیلان به زورند و آهو به تکچو شیران بغرند دیوان به رگ
به گردن ستبر و به سینه فراخز پیشانی آنکه برون کرده شاخ
همه گشته زین مرز تا مرز دودشگفتی دو گوشت توان کی شنود
چو کاوس کی یار باشد بدینهمه هند خوانند بدو آفرین
بدین پنج اگر رنج فرماید اووز آن پس ز ما گنج پیماید او
چو ایرانیان پای بینم به رنجبه پاداش آن برگشاییم گنج
وگر چون ز ایران تهی شد هنرچه باید مر داد این گنج و زر
چرا داد باید به ایران خراجفرستادن تاج با تخت عاج
هر آن کس که خواهد که گردد بلنداز این نام گرد آید و ارجمند
دبیر گرانمایه چون این سخنفرو خواند آن نامه آمد به بن
دل پیر کاوس زان بردمیدز جام و ز باده دم اندر کشید
به گردان چنین گفت پرمایه شاهکه ای نامداران زرین کلاه
هرآن کاو بدین کار بندد میانبرافروزد او نام ایرانیان
ببخشم مر او را کلاه و کمردو بهره ز گیتی همه سر به سر
رخ نامداران دگر شد به رنگشد از خشم گردان دل شاه تنگ
ز کرسی برآمد فرامرز گوبگفتا منم هند را پیش رو
سر کید هندی به شمشیر تیزببرم نمایم ورا رستخیز
وز آن پس بیایم سوی مرغزاربگیرم همان دیو ناسازگار
همان دخت نوشاد هندی ز بندرهانم به فرمان شه ارجمند
همان گرگ گویا به کوپال سامبکوبم زنم آتش اندر کنام
همان مار جوشان به تدبیر و رایبسوزم به فر جهانبان خدای
وز آن پس به تنها من و کرگدنبگیرم کنم بی روانشان بدن
وگر یک هزار است و گر صد هزارچو من بر شم تیغ سام سوار
به نیروی شاه و به فر پدرتهی سازم از کرگدن بوم و بر
چو شد گفته فرمان دهد پور زالازین پنج گونه برآرم دمار
رخ شاه زان گرد جنگی سرشتچنان شد که گل در بساط بهشت
چنین گفت با رستم زال زرکه پنهان نماند نژاد و گهر
فرامرز یل روی من زنده کردمرا خرم و انجمن بنده کرد
همش رای و فرهنگ و هم هوش و سنگهمش دست و بازوی و هم گرز جنگ
نژاد وی از تخم جمشید شاهبه گیتی به کردار تابنده ماه
پدر بر پدر هر دو گرد و دلیرجهانگیر و جنگ‌آور و مرد شیر
هم او را سزد شاهی هندبارکه جنگ‌آورست و قوی نامدار
همانا جز او هرکه پوید به هندنباشد بر کید هندی پسند
به کناس دیو و به مار و به گرگنشاید بجز پهلوان بزرگ
بفرمود تا شاهی مرز هندهمیدون چنان تا به دریای سند
نوشتند منشور بر نام اویز هر در بجست آن زمان جنگجوی
جهانجوی چون مهر منشور کردچو ماه آن دو رخ سوی گنجور کرد
بفرمود تا تاج و انگشترییکی تخت و پیرایه آذری
بیاورد تاجش به سر برنهادجهاندار ازو شاد و او نیز شاد
بگفتا ز گردان هر آن نامورکه خواهی یکایک به همراه بر
نگه کرد بیژن سوی شهریارکه جاوید زی تا بود روزگار
به جایی که خورشید زابلستانبه پیروزی رفتند در گلستان
به هند و به دریا و هر گرم و سردپس ایدر بگو ما چه خواهیم کرد
دلیران به می خوردن اندر ستخرچو باشند ما زان نداریم فخر
سر ما به جایی که در پی نهندبویژه که فرمان بدو کی نهند
گرانمایه خسرو به گنجور گفتکه یک دست جامه برآر از نهفت
کلاه و کمر یکسره شاهواریکی تیغ پرمایه گوهر نگار
سه اسب گرانمایه با زین زرسه ریدک همه خوب و زرین کمر
گرانمایه گنجور چون آن ببردجهان کدخدایش به بیژن سپرد
ز ایران و وز لشکر نامدارفرامرز بستد همی ده هزار
ز زابل گزین کرد صد نامورز کابل دو صد گرد والاگهر
یکی هفته در کار هندوستانبه سرکرده شد سوی جادوستان