گنج

بخش ۱۹۲ - مناجات شهریار مرحوم خدابخش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۳۷ بیت
ایا قادر پاک و دانای رازتویی خالق و قادر کارساز
تو از قدرت خویش گشتی پدیدتو دادی در بسته ها را کلید
تو کردی مر این طاق زرین، عیانمنقش نموده بر او اختران
درخشان شده هریک اندر سپهرچو مریخ و ناهید و برجیس و مهر
به خور دادی این پرتو و نور و سوزز صنعت شده ماه، عالم‌فروز
به شب، نور بدر و به روز، آفتابز مشرق به مغرب گرفته شتاب
ز دریای صنعت یکی قطره‌اینیارم که وصفش کنم ذره‌ای
ز صنعت چه گویم ایا بی‌نیازکریم جهان داور و چاره‌ساز
ز حکم تو انسان و وحش و طیورابر خاک گشتند هر یک ظهور
ز مهر تو هریک به رنگ دگرشده شادمان و برآورده سر
ز صنع تو دانندگان جهانهمه تاب گشتند و بی تاب و جان
ز لطف تو یک چوب خشک از زمینشود سرو آزاده نازنین
ز یک قطره آب منی، پیکریبسازی که گردد به مه، دلبری
شود راست قامت چو سرو سهیابا هوش و با زیب و با فرهی
به جز تو که آرد به یک قطره آبدهد جان که گردد ابا نوش تاب
نباتات کانی و وحش و طیورچه انسان چه حیوان چه از مار و مور
ثناخوان شده دایم از قدرتتهمه چشم دارند از رحمتت
به ویژه مرین بندهٔ پرگناهکه در جرم سختی شد عمرم تباه
ببودم همیشه گرفتار آزز رشک و طمع بود ما را نیاز
نه پایی نهادم اَبَر راه توببودم به یک ذره آگاه تو
ز حکم تو گردن برون تافتمبه راه پیمبر نه بشتافتم
نه گفتم دمی ذکرت ای کردگارنه بشناختم مرد طاعت گذار
به گفتار دانای با فر و هوشنه بگشادم از غفلت و خواب، گوش
چو کارم به چون و چرا در گذشتگناهم ز اندازه‌ها درگذشت
به هر ره که رفتم، درم بسته شدروان توانم ز تن خسته شد
شبی خفتم از بهر آرام و خوابشد از کار زشتم دو دیده پرآب
نشد چیره بر من همی خواب نازز خوابم همی داشت اندیشه باز
در این فکر بودم که پیش خداچه عذر آورم تا ببخشد گناه
به بیچارگی سوی درمان شدمچو از کار خود زار و حیران شدم
به آخر چنین گشت راهم قرارکه باید ز جانم برآرم دمار
بیاوردم آن زهر قاتل به دستکه آرد اَبَر جان آدم شکست
بخوردم که تا جان شیرین ز تنبرآید رود رویم اندر چمن
ز صنعت نشد زهر کاریگرمروانم برون نامد از پیکرم
ز حکم تو ای کردگار جهانهرآنچه بخواهی نباشد جز آن
در اندیشه بودم همی بهر آنچه خواهد شدن حال و احوالمان
که خواب از روانم همی چیره گشتبه چشمم همی روشنی تیره گشت
ز هاتف رسیدم ندایی به گوشبه نزدیکم آمد خجسته سروش
یکی مرد دیدم چو سرو سهیابا فر و آئین شاهنشهی
تو گویی که خورشید رخشنده بودو یا آنکه ناهید تابنده بود
به دستش یکی جام بُد آهنیننهاد آنگهی جام را بر زمین
زمین گشت لرزان و جانم نماندبه تن، تاب و توش و روانم نماند
ز هیبت فرورفت پایم به گلهمی بودم از حال خود منفعل
در این فکر بودم که تا گفتگوکند با من آن سرو خوش رنگ و بو
که ناگه به من بانگ زد آن چنانکه از تن پریدم روان و توان
یکی کار کردی که تا جادوانبه دنیا و عقبی بمانی نهان
شدستی زجان، سیر و خوردی چو زهرگرفت از تو یزدان بخشنده، قهر
همی زیر این جام، جای تو گشترهایی نیابی از این کوه و دشت
چو رفتی تو بر راه اهریمنیبود روزی تو همه ریمنی
نکردی تو کاری که یابی رهاگرفتار گشتی به دام بلا
نه عقبی شناسی و نه مال کساننبودی شناسای پیغمبران
نه حق را شناسی و نه بنده رانگشتی ره راست، پوینده را
به حال ضعیفان و بیچارگانستم کردی ای مرد نامهربان
نکردی تو کاری که یار آیدتبه سختی در اینجا به کار آیدت
در آن دم که آرند حساب تو پیشنبینی به جز کار و کردار خویش
چه گویی جواب و سوال، آن زمانپس و پیش تو گشته موج گران
نه راه گریز است و نه زور و زرنباشد کسی مر تو را راهبر
جهانت دمادم خبر می دهدخبر از رحیل سفر می دهد
از این خواب، یک دم برون آر هوشهمی از دل خود برآور خروش
شب و روز، ذکر خدای جهانبخوان تا ببخشد چو تو گمرهان
بگفت این و گشت از دو چشمم نهانپدید آمد آنگه یکی بد نشان
بسی زشت و بد شکل و پتیاره بودبه دستش یکی تیغ خونخواره بود
از آن سهمگین پیکر و روی اواز آن هیبت و دست و بازوی او
به لرزه درآمد همی پیکرمبپرید هوش و روان از سرم
ز جا جستم و بر نشستم دمینبودی کسی نزد من آدمی
در آن دم بسی سخت و ترسان شدمبه کردار خود سخت پیچان شدم
همی باشم از عفوت امیدوارچو مجرم که خواهد به جان، زینهار
ببخشای بر ما به روز حسابنبیند همی روح و جانم عذاب
به پادافره این گناهم مگیرتو ای داور پاک پوزش‌پذیر
پشیمان شدم من ز کردار خویشز شرمت همی سرفکندم به پیش
ز دریای عصیان تنم غرق گشتچو موری که افتاده باشد به طشت
خدایا فتادم، تویی دستگیرتویی یار بیچارگان و فقیر
چو افتادم همچون خری در وحلز مهرت گشادم همی چشم و دل
که گیری تو دستم ز لطف و ز رحمتو گر دست گیری، نداریم وهم
ایا نور چشم جهان بین پسررضا باش بر سرنوشت و قدر
گر از دهر، محنت بیابی و رنجمشو هیچ غمگین ز کار سپنج
بکن صبر و دل بر خداوند بندنشیب ون گون را کند حق بلند
دو صد وای بر حال آن مردمانکه از زهر،خود را کشند از نهان
و یا آن که خود را به دریا و چاهکند غرق تا گرددش جان، تباه
و یا آن کسی کز فراز و نشیبتن خویشتن بفکند از نهیب
که از خوار و زاری برآیدش جاننباشد به تقدیر خود شادمان
هرآن کس بدین گونه خود را کشدسرش هست خالی ز هوش و خرد
به دنیای او شوربختی بودبه عقبای او رنج وسختی بود
روانش گرفتار باشد مدامبه زیر یکی آهنین تیره جام
نیابد به تا روز محشر رهاهمیشه بود در دم اژدها
اگر غم ببینی به دنیا، مرنجکه ما راست دایم نگهبان گنج
صبوری کن و دل به یزدان ببندکه او پادشاهست و نیکی‌پسند
صبوری، کلید در بسته استصبوری، دوای دلی خسته است
گر از کارها صبر پیش آوریبسی بر نیاید کزو برخوری
شتابی چو تیغ و نبرد زرهصبوری به آسان گشاید گره
مکن چشم حسرت به جاه کساننه بر مال و لبس و کلاه کسان
مبر رشک بر ناز و شادی کساگر نیست بر عشرتت دسترس
غم و شادمانی بود همچو بادمکن ای پسر از غم و ناز، یاد
اگر چرخ گردون و گردان سپهربه قهر از تو بُرّد به یکباره مهر
مبادا که از تن، برون جان پاککنون تا شوی غیب در زیر خاک
مخور زهر و تریاک و تن را به چاهمیفکن که گردد روانت تباه
ایا مرد دانای به روزگارنیوش این نصیحت تو از شهریار
خدایا ابر درگهت شهریاردو چشمش گشاده همی ز انتظار
که از بحر رحمت ببخشی گناهبه عقبی نگردد روانش تباه
ابر روی نیکان بود پاک روزچو پاکان بود شاد و محشر فروز
تو بخشی گنهکارگان اثیمتویی قادر و کردگار رحیم
ایا خالق عقل و ادراک و هوشابر آستانت برآرم خروش
به حق بزرگیت ای لایزالکه بر شاه دادی تو جاه و جلال
به حق زراتشت و اسفنتمانکه آورد دین بهی در جهان
ازو دور شد کژی و کاستیبکرد آشکارا ره راستی
به دستور آذارباد گزینکه بر روح پاکش هزار آفرین
به اسفندیار، آن شه نوجوانکه بربست بر راه یزدان میان
پرستندگان بت هند و چینتهی کرد از جان ایشان زمین
به زاری طفلان بی مام و باببه زجر ضعیفان بی توش و تاب
به آه فقیران بی آب و نانبه تیمار اندوه بیچارگان
به تیر و به کیوان و ناهید و مهربه بهرام و برجیس و ماه و سپهر
به دستور نیکو منش شهردینکه او بسته دارد کمر بهرِ دین
به بهرامش آن موبد راستگوبه کیخسرو و آفریدون گو
به سیّ و سه امشاسفندان پاکبه نار و به باد و به آب و به خاک
که از جرم و سختی مر او را رهانبه عقبی روانم شود شادمان
در این دهرم از رنج، آزاد داربه گنج قناعت دلم شاد دار
ز بعد وفاتم ز من یادگاربمانند فرزند شایسته‌کار
ز نور عبادت شکوفد دلمنبینم زمانی ملال و الم
به تا آن دمی کآیدم مرگ، پیشنباشد دمی قلبم از درد، ریش
چو گردد برون از تنم جان پاکگسسته عنصر آب و خاک
به آسانم از تن برآید روانروانم رود شادمان زان جهان
به مینو حضور زراتشت پاکروانم بود همچو خور، تابناک
کریما به هردر تویی یار مابه هر در کنی شاد، بازار ما
اگر یار گردی و یاری دهیمرا در جهان کامکاری دهی
منم بی کس و بنده بی هنرتویی خالق و قادر جان و سر
منم بنده سوگوار علیلطبیبی توای کردگار جلیل
ز جرم و گنه شد دلم سوگوارچو شخصی که شد جان و چشمش نزار
طبیبی تو ای داور کبریاز لطفت یکی درد ما را دوا
دل و مغز و جانم شد از جرم، ریشز رحمت یکی مرهم آور به پیش
که از مرهم عفو تو درد منشفا یابد ای داور ذوالمنن
ز رحمت تو کن درد مارا دواکنی شاد و خرم به هردو سرا
به غیر از تو یاری نخواهم ز کستو بیچارگان را دهی دسترس
مناجات این بندهٔ خاکسارهرآن کس که خواند مرادش برآر
نویسنده را شاد و بی غم بداروجودش ز آلام، سالم بدار
هم آن کو خدا مرزی و روحش شادابر شهریار خدابخش داد
درین دار دنیا دلش شاد بادز پیشش غم و درد، دوری کناد
روانش به مینو بود سرفرازامیدم چنین باشد ای بی نیاز
به خرداد روز و به خرداد ماهبه وجد آمدم دل ز عشق اله