گنج

بخش ۱۸۸ - گرفتار شدن فرامرز به دست غلامان بهمن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۳ بیت
زدرگاه شاهی دمیدند نایسپهبد به اسب اندر آورد پای
سواران او کمتر از پنچ صدبه گیتی چنین بد به مردم رسد
بدان اندکی پیش ایشان شدندچوگل پیش باد گل افشان شدند
نگه کرد جاماسب اندر شمارزدیده ببارید خون بر کنار
بدو گفت بهمن که این گریه چیستچنین روز فرخ چه باید گریست
دلم گفت شاها پر از درد گشتاز این بی وفا اختران سردگشت
سرآمد فرامرز یل را زماندریغا بزرگان آن دودمان
به تندی بر او بانگ زد شاه زوشبدو گفت کای پیر و بی مغز وهوش
تو را درد او کارگر بد به دلولیکن همی خور بپوشی به گل
تو دیریست تا مهربان وییشب وروز اندر عنان ویی
بفرمود تا حمله کردند شاهچو موج روان و چو آب سیاه
برآمد چکاچاک تیرو تبریکی بیشه شد سرکشان را سپر
کجا خشت برنده چون نال شدسپرها به کردار غربال شد
کجا تیرباران برآمد زشستکس از زخم شست دلیران نرست
کجا شد سر نیزه ها جان ربایدرآورد هر در زمانش زجای
چو شد در هوا شست باز وکمندتن زورمند از تکاور بکند
چو زوبین زیال دلیران برفتروان ها زتن،راه رفتن گرفت
زبهر خورش گشت پران عقاببدان سان که پوشیده شد آفتاب
کمین کرد در دشت،مردارخوارمراو را خورش سالیان ها سوار
سوار دلاور چو غران شدیسرتیغ هندیش بران شدی
روان،راه رفتن گرفتیش هوشبه خون،مرگ گفتی که جانا مکوش
سر هر سنانی یکی جان ربودزدل ها همی هوش پیکان ربود
فرامرز یل گرز را برکشیدجز از کوشش،آن روز چاره ندید
یکی خلعت افکند در دشت جنگزمین را زخون،چادر لعل رنگ
به هر حمله ای لشکری بردریدبه هر سطوه ای شد صفی ناپدید
زچندان بکشت از دلیران شاهکه نتوان شمردن همی سال وماه
به هر کس که بنهاد شمشیر دستسوار وپیاده به هم برشکست
زخون،دسته گرز،مرجان شدهجهانی از آن زخم،بی جان شده
چنین تا سوارانش کشته شدندهمه با گل وخون سرشته شدند
نبودش کس جز غلامان خویششد ازبخت،نومید از جان خویش
به نومیدی اندر چه کوشش نمودچو برگشته شد بخت،کوشش چه سود
پس آمد یکی زخم پیکان درشتمرآن خنگ پروار او را بکشت
چو شد کشته در زیراو بارگینهاد اندرو روی بیچارگی
زره بر کمرگاه زد مرد جنگدرآورد تیغ یلی را به چنگ
غلامانش ترکش فرو ریختندپیاده شدند و برآویختند
شکسته شدش تیغ و گرز وکمندکمان خواست آن نامدار بلند
چواز شست بگشاد برنده تیرهم آورد او را اجل گفت میر
نه برگستوان،تیر او بازداشتنه جز تیرگی دیگر کسی ساز داشت
زخون کرده چون چادر سرخ،دشتچنان شد که پیرامنش زار گشت
دل بهمن از کار او شد به جوشبرآورد بر لشکر خود خروش
که یک مرد و چندین هزاران سوارندارید شرم از من و کردگار؟
سپاه از نکوهش برآشوفتندبه یک ره برآن چند تن کوفتند
در ایشان فتادند مردان مردچو در لاله زار اوفتد باد سرد
سپهبد فروماند خسته به جایشکسته کمان و گسسته قبای
بینداخت یک ره کمان را زدستسپر پیش بنهاد و بر سر نشست
چو حلقه شده گرد او بر سپاههمی کرد هرکس بدو در نگاه
نه کس پیش رویش توانست گشتنه نزدیک او نامداری بگشت
چو بهمن چنان دید فرزانه مردابا سرکشان نزدش آهنگ کرد
همه ایستادند بالای اوسپر بود خاک سیه جای او
بزد تازیانه یکی بر سرشازآن تنگ دل شد همه لشکرش
سیه مرد را گفت دستش ببندکزین نام یابی به گیتی بلند
بدو گفت شاها تو خواهی که منشوم زشت نام اندرین انجمن
از آن پس کزو دیده ام مردمیچه باید که او گردد از من غمی
نه مردم بود کو ندارد سپاسخنک مرد نیکوی نیکی شناس
شه دیلمان را بفرمود شاهکه دستش ببند و نکوهش مخواه
به شه گفت هرگز مبادا که منکنم زشت نام،این تن خویشتن
مرا با سپاه من آزاد کردسزای نکویی چه بیداد کرد
شد از خشم،مر شاه را سرخ،چشمبه رهام وگودرز گفتش به خشم
که باری نکرد او به تو مردمیسزد گر به گفتار من بگروی
چنین داد پاسخ که با من نکردمن از وی ندیدم نه گرم و نه سود
ولیکن بدانیم ماها بسینکویی نمودست با هرکسی
که گودرز را بستد از دست دیوتهمتن به فرمان کیهان خدیو
همان بیژن گیو از بند چاهرهانید اندر شبان سیاه
اگر شاه بیند نفرمایدم که این کار یک روز بگذایدم
به هرکس که فرمود شاه بلندنکرد هیچ کس دست یل را به بند
بفرمود پس غلامان شاهشدند از فرامرز یل،نیک خواه
ببستند دستش به کردار سنگنهادند بر گردنش پالهنگ
زد اندر گلستان کابل درختزپس کرد بر شاه و بر بیخ،سخت
فرامرزیل،مرده بر دار کردتن پیل وارش نگونسار کرد
درخت صلیبی و آیین اوزبهمن پدید آمد وکین او
چو ماند به گیتی،هنر،یادگارنکویی بهست از صلیبی و دار
به گیتی نماند به جز نیک وبدتو گر بد کنی،هم به تو بد رسد
پسر،سرنگونش بود داردانپدر،سر به زندان آتش،روان
سران سپه جامه کردند چاکبه جای کله برنهادند خاک
زلشکر برآمد به زاری خروشزدو دیده،خون دل آمدبه جوش
ز رستم همی خورد هرکس دریغکه خورشید او ماند در زیر میغ
دریغ آن همه کار و کرداراوبه جای نیاکان ما کار او
اگر بشنود رستم پیلتنبه دخمه به خود بردرد او کفن
سرافراز گردان فرزانه مردسه روز اندرآن سوگ بودند ودرد
چهارم نکو دخمه ای ساختندزکار سپهبد بپرداختند
نهادندش آنجا و گشتند بازجهان را چنین است آیین وساز
نه چون راست گردد ازو شاد باشنه گر کژ بگردد به فریاد باش
که هر دو همی بگذرد بی درنگتو از وی گهی شاد و گاهی به جنگ