گنج

بخش ۱۸۵ - آمدن بهمن با لشکر به کابل از پی فرامرز به جنگ

دگرباره هردوبرابرشدندهمه پیش زوبین وخنجرشدند
بدان اندکی لشکرپهلوانیکایک فداکرده پیشش روان
فرامرزدرپیش صف بانگ زدکه ای نامداران پاکیزه قد
بدانید کامروز روزیست بداگر نام مانیم وگر سر رود
هرآن کس که برگردد از کارزارازو دشمن دون برآرد دمار
بگفت این و لشکر برآمدبه جوشتو گفتی زمین گشت پولاد پوش
یکی ابر پیوست خونبار گشترخ بددلان همچو بیمار گشت
هوا گشت از تیغ،زنگارگونزمین را زخون رنگ گلنارگون
جهان گشت لرزه سران همچو پیلروان از برخاک،رودی چو نیل
ز زوبین،هوا گشت پربال وارزجوشن،زمین گشت پولادوار
زکشته،درو ودشت انبوه شدزجوشن،زمین چون یکی کوه شد
سپه بازگردید آرام کردتکاور به زیر اندرون رام کرد
سپهبد سوی لشکر شاه شدوزآن لشکر شاه، آگاه شد
چنین گفت کای نامداران کیندلیران روم و سواران چین
بدانید کین رزم ما بی گمانهمی بر بزرگان سرآید زمان
فراوان به ما سالیان برگذشتنیاسود لشکر زپیکار دشت
میان من وبهمن کینه سازچنین کار یکبارگی شد دراز
سپاه سه کشور همه کشته شدجهانی زخون،چون گل آغشته شد
به هر خون که شد اندرین روزگارگرفتار باشد به روز شمار
که مردم همه بی گناهند ازینندارد کس از من به دل،رنج کین
ودیگر که با ما سپاه اندکیستچنان کز شما پانصد،ازما یکیست
همانا که داند به جز دادگرکه کوشش بدیشان نباشد هنر
چه مردی بود خیره خون ریختندو صد با سواری برآویختن؟
بدین رزم اگر داد خواهید دادابا شاه،پیمان بباید نهاد
که ما هر دو بیرون شویم از میاننیاید بدین نامداران زیان
به آوردگه آزمایش کنیمبه مردی،هنرها نمایش کنیم
ببینیم تا چرخ ناسازگارکه را زین دوگانه کند کامکار
گر امروز باشد مرا دسترسکنم با شما آنچه کردید پس
سواری نیازارم از روم وچیننه از جنگجویان ایران زمین
همه در پناه خداوند هورسرخویش گیرید مرد و ستور
وگرشاه را دست بر من بودسپه زیر فرمان بهمن بود
بگو هر چه خواهی بکن با سپاهببخشای ورنه فروبند راه
سپه را پسندیده آمد سخنهمی گفت با یکدیگر تن به تن
که گفتار این مرد،بیهوده نیستدرین سالیان شکر انبوه نیست
اگر کینه کش بهمنت ای شگفتیکی راه میدانش باید گرفت
بدیشان همی گفت لشکر همهچو بشنید شاه آن چنان از رمه
همن گاه پوشید ساز نبردبرون شد ز لشکر پس آهنگ کرد
چو دستور فرزانه دید آن چنانچوآتش بجست و گرفتش عنان
بدو گفت ای شاه خورشید فشتن خویشتن پیش آتش مکش
فرامرز را خوار دادی همیبه دست سبک بر گراهی همی
فراوانش دیدی به هنگام کینهمی نعل اسبش بدوزد زمین
سپاهی به نزدیک او یک تن استزتیغ و زنیروی خود ایمن است
خدنگش بدوزد دل آفتابکمندش درآرد زگردون عقاب
ندارد دمان پیل جنگش به جایدرآرد گران کوه، گُرزش ز پای
گه رزم،ازو دیو گردد دژمز ده پیل،نیرو نیایدش کم
چو با اژدهایی تو هم سر شویازآن به که با او برابر شوی
چنین داد پاسخ ورا شهریارکه چون او بود مر مرا خواستار
مرا گر به رفتن درنگی بودگه نام جستن چو ننگی بود
عنان بست از دست داننده مردبزد اسب و آهنگ آورد کرد
ازآن کار،داننده آگاه بودسپهبد نه اندر خور شاه بود
همانگه رهام گودرز رابخواند آن دلیران آن مرز را
چو سقلاب روم ودگر رزم یاربهان رود ودیلم دلاور سوار
بدیشان چنین گفت کای سرکشانمدارید گفتار پیران گوان
بدانید کین شاه ما سرکش استهم آورد او چون یکی آتش است
چوبا او برابر نیاید به کیننباید که آسیب یابد چنین
سزد گر شما نزد ایشان شویدبه یاری بر شاه ایران شوید
چو دانید کان اژدهای دژمبه شاه جهان اندرآید به دم
شما حمله آرید و اندر نهیدسپاسی به شاه جهان برنهید
برفتند پرمایگان هر چهارنهانی به نزدیکی شهریار
همه بر سپهبد کمین ساختندهمه تیغ کین از میان آختند
چو چشم سپهبد به بهمن رسیدفرودآمد و آفرین گسترید
وزآن پس بدو گفت کای شهریاربه گیتی همه تخم زشتی مکار
چنان دان که گیتی سراییست تنگنباشد درو برکسی را درنگ
گر از پهلوان کینه ای داشتیکنون سر زگردون برافراشتی
به کام تو شد کشور نیمروزشب آمد که ما خود نبینیم روز
زما کینه پهلوان آختیزمین از بزرگان بپرداختی
گرانمایه زالی که هنگام کینستوه آمد از سم اسبش زمین
کنون چون اسیران به بند اندر استبه پیری به دام گزند اندراست
زتخم نریمان سام سوارنماندست جز من کسی یادگار
سزدگر به جایی که اکنون مرانریزی بدین خیرگی خون مرا
یکی باشم از چاکران سپایاگر کینه از دل بریزی به جای
وگر خود نخواهی که بینی رخمبه خون یکی بازده پاسخم
بمان تا زهندوستان بگذرمدگر باره ایران زمین نگذرم
اگر دشمنم،دشمن،آواره بهزخون،دست کوتاه،یکباره به
بدان سر چه سختست بازار خونمباد هیچ مردم،گرفتار خون
چنین داد پاسخ ورا شهریارکه سوگند دارم به پروردگار
که از تخم رستم نمانم یکینه از کشور و کاخ او اندکی
وگرنه به جانت ببخشودمیزخون،روزگاری برآسودمی
بیاور کنون تا چه داری به برکجا روزگار تو آمد به سر
زگفتار بیهوده،دم بسته بهبه پیکان، تن دشمنان خسته به
سپهبد چو از شاه نومید گشتتن از خشم، لرزنده چون بید گشت
چنین گفت کز مردم بدنژادهمانا بماند همی عدل و داد
هر آن کز خرد،مغز دارد تهینباشد درو شادی وفرهی
تو شاهی،کنون پیش دستی نمایببینیم تا چرخ را چیست رای
برانگیخت شبرنگ را شهریاربه دست اندرون گُرزه گاوسار
درآمد به کردار کوه گرانبزد گُرز چون پتک آهنگران
نه دست سپهبد شد از زخم،خمنه نیرو شد از چنگ پیروز،کم
سپهبد خروشید کای شیردلنیای تواز زخم تو شد خجل
تو را کاندرآورد، زخم این بودره کینه جستن نه آیین بود
ببینی کنون زخم مردان جنگکه گردد زخونت زمین،لعل رنگ
بگفت این و پس جنگ را زان نمودبرآمد زجا اسب،مانند دود
برافراخت گُرز صد و شصت منچوکوهی برافکند بر شاه تن
چوسقلاب روم و دلیران شاهبدیدند کامد چو کوه سیاه
یکی حمله کردند با دار وگیرنهادند هریک درو تیغ و تیر
سپهبد چو آن دید برگشت ازوبدان پنج سردار بنهاد روی
در افکندشان پیش،همچون رمهگریزان ازو نامداران همه
چوباد اندر آمد به سقلی رسیدخروشی به چرخ برین برکشید
بزد گُرز بر گردن بادپایروانش تو گفتی به تن در نماندش روان
سپهبد به زخم دگر کرد دستبه هوش آمد وزود بر پای جست
پشوتن زقلب سپه چون بدیدخروشید و تیغ از میان برکشید
بیامد و برآویخت با پیل تنبرایشان نظاره شدند انجمن
چو این پنج با وی برآویختندازو شاه و سقلاب بگریختند
شدند از میانه میان سپاهنهیب آمدش پیش سقلاب شاه
چنین نازنین تیره گون گشته دشتسپهبد از آن پنج تن برنگشت
یکی گُرز زد بر سر رزم یارتو گفتی که شد خاک را خواستار
گریزان شدند آن چهار دگربدان خاک خشک و پر از خون،جگر
ببود آن شب و بامدادان دگرسرکوه بگرفت زرین سپر
غوکوس برخاست وآواز نایسپاه اندرآمد چو دریا زجای
جهانی کجا بود دینارگونزگرد سپه گشت زنگارگون
زمین را نمودند چون لاله زارپر از کشته کردند از خسته،خار
هوا گفتی آهن بپوشد همیزمین گفتی از خون بجوشد همی
زنوک سنان ها میان هوازخاک پی اسب فرمان روا
ستاره تو گفتی که ریزان شده استوگر هور تابان گریزان شده است
بدان گه که بر دشت برکینه خاستفرستاد بهمن سوی چپ و راست
که یکسر سپه را به جنگ آوریدنخواهم کسی کو درنگ آورید
بکوشید تا یک تن از دشمناننمانند زنده از این بدنشان
زگفتار شاه،آن سپاه بزرگیکی گشت چون شیر و دیگر چوگرگ
یکی حلقه کرد آن شگفت اژدهاکزآن جان مردم نیابد رها
یکی مارجان گیر را برفراشتیکی تیر دلدوز را برگماشت
چنان حلقه کردند بر سگزیانکه بیرون سواری نماند از میان
نهادند بر تیغ برنده دستزخون یلان،خاک کردند پست
فرامرز با چند خویشان خویشنهادند یکبارگی پای پیش
بنا آخت خود از سران نامدارزخویشان پس پشت او ده سوار
درافتاد اندر میان سپاهچو در خرمن افتاد باد سیاه
بدان روی کو خنگ را ره نمودبرآورد از آن روی،یکباره دود
از ایران سپه،مرد چندان بکشتکه در دسته تیغش افشرد مشت
چو بگذشت یک نیمه از تیره روززگردون فروگشت گیتی فروز
ازآن رو سیه مرد،هشتصد هزاردرآمد یکایک چو دریای قار
زبس چاک چاک و زبس دار وگیربنالید مریخ و کیوان پیر
تو گفتی نماندست برچرخ،هورنه در مرد،نیرو نه در باره،زور
زکشته چنان گشت هر دو سپاهکه بر زندگان تنگ شد جایگاه
یکی تیغ بر کتف بانو گشسببیامد ولیکن نیفتاد از اسب
تخواره چو او را بدان سان بدیدباستاد بر سرش زخمی رسید
فراوان بکشتند از آن سرکشانچنان روز را کس ندارد نشان