گنج

بخش ۱۸۳ - داستان سه فرزانه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۳۳ بیت
یکی داستانی کنون در خور استکه دانش فراوان بدو اندر است
سه فرزانه بودند جایی به همنشسته زگردون گردان دژم
یکی گفت کز راه باریک منبتر نیست از درد،نزدیک من
همه دردمندی شود تیره خویبود بی گمانیش از مرگ روی
دگر گفت ما این نخوانیم بدبه جایی که نیکو به مردم رسد
بد آن دان که مردم بود گرسنهسر خویش نشناسد از پاشنه
سه دیگر بدان هردو آورد رویچنین گفت کای مرد،یاوه نگوی
ندانم از آن بیم با هول ترکه آن آورد زندگانی به سر
بجوشد همی زهره از ترس وبیمدل ار چه دلیرست گردد دو نیم
شکیبا بدان هردو بودن توانبدان هردو دارو خریدن توان
به سیم آیدت نان و دارو پدیدبه سیم این دوگیتی توانی خرید
بیا تا یکی آزمایش کنیمکرا راست گوید ستایش کنیم
چو ناسازگار آمد این چند رایدرست آیدت آزمایش به جای
بیاورد هریک یکی گوسفندنمودند بیچارگان را گزند
از ایشان یکی را شکستند پایفکندند اورابه خانه به جای
نهادند سبزی به پیش اندرشهمان آب روشن که بودی خورش
به زندان یکی را دگر باز داشتببردند نزدیک او شام و چاشت
به خانه درون کرد میش بزرگببست از برابرش گرگی سترگ
سیم را ببستند بی آب ونانببستند در را به بیچارگان
چنان بود پیمن آن هرسه کسکه یک هفته آنجا نکردند کس
پدید آید آن هفت روز تمامکه زنده کدامست، مرده کدام
به هشتم سه فرزانه رفتند تیززبان پر ز گفتار و دل پر ستیز
سوی خانه دردمندان شدندبدان خانه مستمندان شدند
بدیدند خفته شکسته دو پایگیا خورده وآب،زنده به جای
دوم را به زندان شدند آن سه تنبه لب ناچران زنده ماند به تن
سه دیگر ز بیم گزاینده گرگبمرده چنان گوسفند بزرگ
یقین شد که ترس از همه برترستبه هردو جهان،ایمنی خوشتر است
کشیده ستم دیده زال این سه چیزبه دل،درد،نان خوردنی،بیم نیز
سرانجام پیری چو نیکو بودهمه زندگانی بی آهو بود
نشسته کشاورز خورشیدپیشزمانه زده بر دل هردو نیش
کشاورز را گفت بیچاره وارکه لختی سیاهی وکاغذ بیار
برفت و بیاورد دستان زدردبه دستور بهمن یکی نامه کرد
کزین زندگانی که هستم درویسزد گر نتابم من از شاه،روی
سرآید به من این هم از روزگاربه گیتی نماند کسی پایدار
من وشاه و تو هرسه تن بگذریمزکاری که کردیم کیفر بریم
سرانجام ما بازگشتن به خاکزمردی چه بیم و زکشتن چه باک
بدان گیتی افکندم اکنون سخنبگو شاه را هرچه خواهی مکن
که من سیرم از زندگانی کنونببخشای خواه و بریزی تو خون
بیامد کشاورز و نامه بدادچو جاماسب آن نامه را برگشاد
سر راستان اندر آمد به اسببرون رفت مانند آذر گشسب
به تند استری را نهادند زینزبهر سرافراز زال گزین
دو تا گشته و سرفکنده به پیشتن ازدرد،نالان،دل از درد،ریش
زباد خزان،گل فرو ریختهزخون،زعفران،ژاله بربیخته
چو شاخی که بی بار باشد خزانچو باغی کزو بگسلد ارغوان
زبس سال ومه رفته گردان سرشچو سرو سمن خم شده پیکرش
بدو گفت برخیز کین رای نیستکه با رنج گردون تو را پای نیست
مر او را ابا خویشتن رادمردنهانی زخویش و زبیگانه برد
نهادند خوان پیش آن هردوانبخوردند و کردند تازه روان
همان گاه برخاست جاماسب زودبیامد به نزدیک بهمن چودود
بدو گفت ای نامور شهریارتو را کرد یزدان،چنین کامکار
بیا تا بتازیم ایدر به بلخبه خود روز شادی نسازیم تلخ
چنین گفت بهمن که پنجاه سالنشینم درین مرز از بهر زال
خود از بهر زال است برخاک،جنگنخواهم شدن تا نیاید به چنگ
بدو گفت ایدر درنگ آوریچه خواهیش کرد ار به چنگ آوری
بکوبم سرش گفت در زیرسنگخورم زاستخوانش با می لعل رنگ
کنم سیستان را یکی ساده دشتسراسر به ارزن بخواهیم کشت
فرامرز را زیر پای آورمهرآنچه که گفتم به جای آورم
وز آن پس سوی دخمه لشکر کشماز این مرز کنده به خاور کشم
بدان تا جهانی بدانند کارکه یاوه نشد خون اسفندیار
بدو گفت داننده،فرمان توراستولیکن سگالش چنین نارواست
چوپیروز گشتی بزرگی نمایهمان به که بخشایش آری به جای
سر راستی،داد وبخشایش استاز این هر دوگیتی برآسایش است
اگر رایت این است گفتار،ایننیابی تو مر زال را در زمین
گر زال درد هر، بیچاره گشتفرامرز در گیتی آواره گشت
بکندی همه کاخ وایوانشانبه تاراج دادی شبستانشان
سرایی که گرشاسب کردی نمازپراز نامداران گردنفراز
چنان گشت گویی که هرگز نبودنه نامت ازین شهریارا نبود
زگفتار آن شاه گیتی گشاچو خیره فروماند گفتی به جای
بدو گفت با سخن گفتنتچه چیز است برخیره آشفتنت
نه من دشمنم گر تورا هست دوستزداننده داد درستی نکوست
بگو مر مرا تا هوای تو چیستزگفتار بیهوده رای تو چیست
بدوگفت داننده کای شهریارتو را بازگویم که چون است کار
اگر زال خواهی که آید به دستیکی سخت پیمانت باید ببست
زسوگند،چون شاه چاره ندیدزگفتار دانا کرانه ندید
بیاورد داننده،وستا و زندبه سوگند مر شاه را کرد بند
از آن پس که او را بسی پند دادمراو رایکی سخت سوگند داد
به یزدان که امید مردم وراستبه پیغمبر دین ابر راه راست
که من زال را خون نریزم زتننه کس را بفرمایم از انجمن
نه بد خواهمش نه گزندش کنمنه زندان نمایم نه بندش کنم
به دل شاد،فرزانه بر پای جستکه دستان زدار و زکشتن برست
بیامد بر نزدیک دستان سامبه مژده که تنداژدها گشت رام
یکی رنجه شو تابه نزدیک شاهتو را چون ببیند ببخشد گناه
بدو گفت زال ای سرافراز پیربه کشتن دهی مر مرا خیره خیر
که شه بی وفایست واندک خردبه جز بر بدی سویمان ننگرد
خرد راه دیده بدوزد برویهمان آتش کین برافروزد اوی
بدو گفت اندیشه بد مدارکه شه نشکند با من این زینهار
به یزدان هرآن کس که سوگند خورداگر بشکند کس نخواندش مرد
برفتند جاماسب،خورشید و زالگرفته دو تن زال را سخت یال
به خورشید گفت ای نکو رای مردتو با من چه باشی برو بازگرد
یک آرزو کار تو دل ناخوش استبه جان تو چون آتش سرکش است
نیاید که دیوش به جایی کشدکه جان تو از وی بلایی کشد
چنین داد پاسخ که او پادشاستبه گیتی وی امروز فرمان رواست
چنان دان که چون آفتابست شاهکه دارد کنون زآفتابم نگاه؟
دگر کز تو برگشت آیین مننباشد روا نیست در دین من
چو من با تو بودم به هنگام نازنگردم به گاه بلا از تو باز
زگفتار او هرسه گریان شدندوزآنجا سوی شاه ایران شدند
چو زال اندر آمد به نزدیک شاهرخان کرده چون کاه،بالا دوتاه
به لب بر رخ از خاک بر رمیم زدزخون،نقطه بر تخته سیم زد
چنین گفت کای شاه فرخنده روزبه کام تو شد کشور نیمروز
چه خواهی از این پیر برگشته بختاز آن پس که دیدم زتو درد سخت
نه من پروراننده بودم تورانه من مهربانی نمودم تو را؟
کنون از بزرگان روا این بودچنان نیکویی را جزا این بود؟
چه باید تو را خواند مرد اسیرکه پیش نیاکان تو گشت سیر
به ما پنج روز دگر تا جهانسرآرد بدین پیرسر ناگهان
بزرگی و نیکو دلی پیشه کنبه کار جهان اندر اندیشه کن
که تا شهریاری سوی تو رسیدجهان چند از این شهریاران بدید
کجا شد کیومرث آن سرکشانکه کس را به گیتی نمانده نشان
کجا رفته کیخسرو پاک زادکه لهراسب را نام شاهی نهاد
سرانجام،نزدیک ایشان شویکه در پیش دادار یزدان شوی
بکندی مرا خانه وبوم وبربخستی دلم را به مرگ پسر
بکشتی همه نامداران مندلیران این مرز ویاران من
فرامرز،آواره و دخترانزگیتی بسی مرده نام آوران
نبوده به جایی شما را گزندزما یافته تاج و تخت بلند
گراین داد بینی،زهی دادگرهمین برد و برگیرد این ره پسر
زگفتار او شاه شد همچو قیرزختمش بترسید جاماسب پیر
به دل گفت داننده اکنون بودکه پیرامن زال،پرخون شود
همان گاه بهمن برآورد سربه دژخیم فرمود کو را ببر
که نتوانم او را به دو دیده دیدسرش بی گمانی بباید برید
هنوزش زبان بین که چون خنجر استیکی خنجر تیزش اندر خور است
کشانش ببردند وکردند بندوزآن پس بفرمود شاه بلند
کز آهن یکی تنگ گونه قفسکه زندان ندید آن چنان هیچ کس
در آن بندکردند مر زال راچو مرغی مر آن هشتصد سال را
جهان را چو دیدی،سرانجام بینچنین رنگ بین و چنان دام بین
مباش ایمن از گردش روزگارکه ناپایدار است و ناسازگار
سرانجام کارت به جایی رسیدکت اندر مقامی بباید خزید
به دستان فرستاد پیغام،شاهکه این است تا زنده ای جایگاه
یکی ژنده پیلی تو را باد وبسکه بر پشت او باشی اندر قفس
بسی گنج از ایوان او برگرفتبسی افسر و تخت و گوهر گرفت
از آن پس به ویرانی آورد رایدرآورد کاخ بلندش زپای
یکی آتش سهمگین برفروختهمه سیستان را سراسر بسوخت
وزآن پس برافکند تخم برستهمیشه چنین بودگفتن درخت
چنان شد که هرکس که آنجا گذشتهمه ساله گفتی که بوده است شت
چو از شهر دستان بپرداخت شاهسوی کابل آورد او با سپاه