بخش ۱۸۱ - صفت جنگ کردن خورشید
گروهی به خورشید یل بازخوردبرانگیخت او اسب و برخاست گرد
بیفشرد خورشید یل نامجویفرودآمدش هریک از پیش رو
دو مرد از دلیران دشمن بکشتسرانجام،زخمی رسیدش درشت
دگر رنجش آمد بر اسب دژمیکی سنگ نیز آمدش بر شکم
بیفتاد خورشید و بر پای خاستکمرگاه برزد کمین کرد راست
چو تیری به وی دشمن انداختیدگر باره ترکش نپرداختی
پیاده گریزان و دشمن هزاربه هر بیشه ای بر یکی کارزار
چو دشمن بر او حمله انگیختیدگر باره ترکش فروریختی
چو خورشید بگذشت بر نیمروزدرافتاد خورشید در نیمروز
به زال آگهی شد که دشمن چه کردزگردان برآورد یکباره گرد
بزد بر زمین خویش را همچو قافبدرید جامه زبر تا به ناف
به چنگال،برکند موی سفیدهمی گفت زار ودریغا امید
چو نیلوفر از دیدگان آب دادبه دندان،سرانگشت را تاب داد
شدند انجمن در سرایش زنانهمه دست ها بر سر و رو زنان
بتان هریکی کند گلنارونمیان اندرون شاخ شاخ سمن
همه مویه کردند بر یال اوبرآن پهلوانی بر و یال او
همه خویشتن جنگ بد خوی توکجا رفت گفتند نیروی تو
همان پهلوانی بر و یال توسر نیزه و گرز وکوپال تو
عقاب از کمندت نگشتی رهاگریزان زکید تو نراژدها
گلت باد برد و نهالت بریختتهمتن بمرد وزواره گریخت
دریغ از فرامرز وآن سرکشانکه هرگز نیابی از ایشان نشان
بدین دودمان هرگز انده نبودبه گردون رسیدست این درد و دود
سرایی که گردون ورا بنده بودبه دست ستمکار، وی را ربود
سرایی کجا بود دیوان شکارزدشمن بباید کنون زینهار
بیا ای تهمتن ببین خوان توکه پرورده تست مهمان تو
بپروردی او را به رنج و نیازکنون بر تو چنگال او شد دراز
بکشت این همه سروران ومهانفرامرز، پویان به گرد جهان
گروهی زده دست بر روی خویشهمه مویه کردند بر شوی خویش
گروهی زنان دست بر چهره برهمه مویه کردند بر یکدگر
چو شب گشت،دستان به خورشید گفتکه مارا سرخویش باید نهفت
برو تا زدروازه بیرون شویموزین شهر کنده به هامون شویم
یکی راه دانم به زیر زمیننداند کسی جز جهان آفرین
مگر جان از ایدر به شهری کشیمکه تا جان سپاریم دشمن کشیم
بدو گفت خورشید،خیره مگویبه چاه اندرون روشنایی مجوی
تورا دیده شد تیره و پشت،خمبه شمشیر و گرز اندر آیی دژم
چگونه شوی سوی شهر دگرکه نه اسب ماندست ما را نه زر
همه گرد بر گرد ما لشکرستجهان سر به سر پر ز اهریمنست
بگیرند ما را وباز آورندسر ما به دندان وکاز آورند
همان به که ایدر نهانی شویمبه جان کسی بی گمانی شویم
شب آمد برفتند هردو به همعنان پیش و اندر قفاشان ستم
یکی مرد بد دوست خورشید بودفراوان به خورشیدش امید بود
سوی خان او رفت با زال پیرکشاورز را گفت مهمان پذیر
همانگه به خانه درآوردشانهمان زیر هیزم نهان کردشان