گنج

بخش ۱۷۳ - طلب کردن کیخسرو،فرامرز را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۴ بیت
درین سال،شاه جهان کدخدایفرستاده ای گرد وپاکیزه رای
کجا نام او بود گرزسپ شیرهم از تخم کشواد گرد دلیر
ابا نامور صد هزار از گواندلیران وگردان روشن روان
فرستاد تا پهلوان زاده راسپهبد فرامرز آزاده را
بیاید به نزدیک آن بارگاهبه دیدار او شاد گردد سپاه
یکی نامه فرمود با رای و پندبه نزد سپهبد یل زورمند
یکی نامه درون این چنین کرد یادکه ای پهلوان زاده با نژاد
تو شاخی واز تخمه پیل تنهمان سرفرازی به هر انجمن
بسی گرد گیتی بپیموده ایبه یک روز،جایی نیاسوده ای
بیابان و هامون و دریا وکوههمانا که گشتی از ایشان ستوه
چو با دیو و با شیر جستی نبردشب وروز ناسوده ای ا زکارکرد
چه کردی چه بویی به گرد جهانکه گیتی نخواهد گشادن میان
اگربس بکوشی و رنج آوریهنوز ار مزارش یکی نشمری
گه آمد که سر سوی ایران نهیبه فرخنده فالی و روز بهی
بیابی خود ولشکرنامدارنیاز است از چهرت ای کامکار
چو نامه بخوانی هم اندر شتاباگر تشنه باشی مکن رای آب
چو باد اندرآور سپه را زجایبدین بارگه آی وجایی مپای
که هنگام رزمست و کین خواستنسوی مرز توران بیاراستن
فرستاده شاه ایران زمینچو باد دمان اندر آمد به زین
همی راند با نامور صد سواربه فرمان فیروزگر شهریار
چوآمد به نزدیکی مرز چینیکی دشت خوش دید و خرم زمین
یکی چشمه بود اندر آن پهن دشتکه از خرمی دیده ها خیره گشت
همه سنگ از لعل و آبش چو درنمودی همه ساله آن چشمه،پر
به نزدیک چشمه فرودآمدندبدان جای خرم یکی دم زدند
گذار فرامرز گردن فرازدرآن بیکران راه دور ودراز
به ده روز از آن چشمه بد دورترزگرز سپ واز لشکرش بی خبر
همی بود گرزسپ بر چشمه ساربدان تا برآساید از روزگار
چویک هفته بگذشت آن جایگاهبیامد فرامرز لشکر پناه
به دل شادمان گشت گرزسپ شیربه دادار برآفرین کرد دیر
زاسب اندرآمد فرامرز گوسوار سرافراز با ارزگو
گوان را یکایک به بر درگرفتزکار جهان پرسش اندر گرفت
هم از باب وهم شهریار جهانزگردان ایران،کهان ومهان
یکایک بپرسید از آن نامدارکه هستند با خرمی کامکار
بدوگفت گرزسپ کای پهلواندرستند وشادند و روشن روان
پس آن نامه شاه ایران زمینفرامرز را داد و کرد آفرین
فرامرز چو نامه شه بخواندهم اندر زمان سوی ایران براند
دو منزل یک کرد و آمد دوانابا نامداران وفرخ گوان
بدین گونه تا نزد قنوج شاهبپیمود گردان شب و روز راه
پس آنگه به گرز سپ فرمود شیرکه ای نامور پهلوان دلیر
تو را رفت باید به نزدیک شاهبه آگاهی از بنده نیک خواه
بگویی که آن رنج دیده رهیجدا مانده از پیش تخت مهی
به رنج آمد از راه دور ودرازبه قنوج یک هفته مانده فراز
چوگردد تن آسان سرمهر وماهگرازان بیاید به نزدیک شاه
از آن پس فراوان ز اسپ ودرمزدینار و دیبا زهر بیش وکم
به گرزسپ داد وبه ایرانیانهمه سربه سر گشت از اوشادمان
از آن سوی،گرزسپ شد پیش شاهوزآن روی دیگر گو رزمخواه
بیامد بر خسرو هندوانچوآگاه شد رای روشن روان
چو دیدار شد رای با پهلوانبه اسپ اندر آمد به دل شادمان
فراوان بپرسید رای برینکه ای شیردل پهلوان گزین
برفتی و ما را سپردی به غمهمه روز از آرزو دل دژم
سوی شهر قنوج رفتند شادهمه جان پر از مهر ودل پر زداد
یکی ماه با رامش و بزم وسوربرآسود و بی غم شد از راه دور
سرمه برآراست و آمد به درسوی زابلستان،یل پرهنر
چوآگاهی او به دستان رسیددل زال گفتی به بر برتپید
نبیره پذیره بیامد به راهز زابلستان با فراوان سپاه
سه روزه بر شهر بازآمدندبه دیدار او با نیاز آمدند
چو روی پدر دید دستان سامفرود آمد از چرمه تیزگام
نبیره فرود آمد از اسپ،زودنیا را فراوان ستایش نمود
به بر درگرفتش جهاندیده زالهمی گفتش ای پهلو بی همال
به تنگست مام ونیا وپدرچگونه بد ای گرد خورشید فر
که مارا شب وروز از آرزوینه پروای نخجیر بود ونه گوی
سر و روی و چشم و برش بوسه دادبدو گفت کای باب فرخ نژاد
به جان و سر شاه ایران زمینبه خاک سیاوخش با آفرین
که من روز وشب پیش یزدان پاکنیایش کنان بوسه دادم به خاک
مگر باز بینم یکی چهر زالهمان شاه وهم رستم بی همال
بدوگفت زال ای گو بافرینچه کردی به هندوستان و به چین
فرامرز تا آسمان تیره گشتهمی گفت هر گونه ای سرگذشت
زکردار سیمرغ و شهر برنجزدریای ژرف و زهرگونه رنج
همان اژدر وگرگ و شیر ژیانزپتیاره و دیو واز جادویان
زهر چیزکامد به راه اندرشزگفتار وکردار از لشکرش
همی گفت ودستان بدو داد هوشبسی آفرین کرد بر شیر زوش
بدو گفت زال ای نبرده سوارزهنگام گرشسب و سام سوار
به گیتی کس این رنج وسختی ندیدنه از کار دیده بزرگان شنید
که برتو گذشت ای گو نیک بختکه بادی همه ساله با تاج وتخت