گنج

بخش ۱۷۰ - رفتن فرامرز با لشکر،همراه فرطورتوش در میدان و گوی زدن فرامرز و ایرانیان وشرح آن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۳ بیت
ز دو روی لشکر بیاراستندصف گوی و چوگان بیاراستند
ز یک رو سرافراز شیر ژیانابا ده دلاور ز ایرانیان
ز روی دگر شاه فرطورتوشابا ده جوانمرد با رای و هوش
ز میدان چو برخاست گرد نبردبرآمد خروشیدن دار و برد
سوار اندر آمد به پیش سواربر آمد ز چوگان به کیوان غبار
گه این کرد هوی و گه آن برد گویدژم کرده رخسار با گفت و گوی
سواران ایران و گرد دلیربر گوی رفتند مانند شیر
یکی گوی زد پهلوان بلندتو گفتی که بر اوج مه بر فکند
هر آن گه که بر گوی چوگان زدیازو گوی گردان سرافشان شدی
بدان سان شدی در هوا ناپدیدتو گفتی که گردونش بر خود کشید
هنوز از هوا نامدی بر زمینکه آن شیردل پهلوان گزین
به زخمش چنان تیز برداشتیکه هرکس که دیدیش پنداشتی
کجا از خم ماه نو گوی بجستبشد راست بر دامن مه نشست
گر از دام عقرب شدی گوی مهرگرفتش به بر باز گردون سپهر
به میدان در از زخم چوگان اونیارست رفتن کسی پیش گو
سواران که با او به میدان بدندهمه نامداران و گردان بدند
از آن زخم چوگان فرو ماندندبسی آفرین ها بدو خواندند
زمانی چو بگذشت ازین گونه کاربرآسود از گوی بر نامدار
ز میدان سوی کاخ و ایوان شدندسوی رامش و بزم شادان شدند
نهادند بر کف می لاله رنگپریچهره بر دست مزمار و چنگ
به مستی چنین گفت فرطورتوشبدان پر خرد مرد با رای و هوش
که نزدیکی شهر یک روزه راهیکی مرغزار است و نخجیرگاه
سزد گر بدان جا گذاری کنیمیکی هفته آنجا شکاری کنیم
فرامرز گفتش که فرمان توراستتویی مهتر و رای و پیمان توراست
سپهبد چو از کوه بنمود تاجبه دل پر به مشک و به زنگار عاج
نشستند بر اسب گردان شاهابا شیردل پهلوان و سپاه
سوی دشت نخجیر کردند رویهمه راه شادن و نخجیرجوی
جهاندار فرطورتوش گزینابا رهنما موبد پاک دین
جدا می نگشتند از پهلوانبه هر جا که او تیز کردی عنان
برابر بدندی ابا او به همبدان تا ببیند از بیش وکم
هنرهای آن شیرمرد دلیرابا غرم و گوران و آهو و شیر
پدید آمد از دشت نخجیر و گوربه دلهای گردان درافتاد شور
جهان پهلوان بارگی تیز کردبرآورد از آهو و گور گرد
یکی گور نر دید گرد دلیرکه می آمد از برز بالا به زیر
یکی نره شیر از پس او دمانهمی شد خروشان دمان و ژیان
خدنگی بزد بر بر گور نربه تیزی برآورد از گور  سر
گذر کرد و از سینه گور تیربرآمد به پیشانی نره شیر
ز مغزش برون رفت تیر خدنگبیفتاد بر دشت کش بی درنگ
بدین گونه بر دشت نخجیرگاهبکردش همان گور و آن دو تباه
دگر باره آمد یکی شیر نربغرید بر پهلو نامور
چو آن از کمان باز بگشاد شستبزد سینه دد ز تیرش بخست
به جنگ اندر آمد دد تیز چنگپس و پشت آن شیروش گشت تنگ
دو چنگ اندر آورد و زد ای شگفتسرین سمند سپهبد گرفت
دلاور بپیچید بر دشت کینکشید از میان تیغ بر پشت زین
بزد بر میان دهان خنجرشجدا کرد از تن دو گوش و سرش
بیفتاد بر جای شیر ژیانبه زاری برآمد روانش ز جان
یکی شیر دیگر ز دنبال گورنشسته برآورده از گور شور
براند از پسش پهلو ناموربدان تا نماید ز مردی هنر
چو نزدیک شد به گور و به شیرهمی شیر بالا بد و گور زیر
بزد تیغ زهرآب گون شیرمردبه یک زخم مر هر دو را پاره کرد
چنان راست زد تیغ مرد دلیرکه شد نیمی از گور بر نیمی ز شیر
اگر هر دو نیمه بسنجد کسینبودی به هم بر فزونی بسی
به یک تیر پرتاب دو غرم نرهمی تاختند از پس یکدگر
خدنگی بینداخت مرد جوانبزد بر بر غرم تیره روان
شد از سینه غرم پیشین بروننبد پر و پیکان تیرش به خون
یکی گاو کوهی چو کوه روانز کوه اندر آمد به صحرا دوان
برانگیخت بالای با توش و تاوچو شیر اندر آمد به نزدیک گاو
ببازید شست از بر پشت اسببغرید مانند بانو گشسب
گرفتش همی گردن و یال و شستبپیچید و کردش ابر خاک پست
پلنگی یکی گور افکنده بودهمان گور اندر کفش زنده بود
چنان تاخت اسب آن یل تیزچنگکه بربود گور از کف آن پلنگ
چو آن گور از دست آن در ربودبیامد دگر باره برسان دود
بزد چنگ و بگرفت یال پلنگبگردید بر گور زد بی درنگ
بشد تازه پس شاه فرطورتوشبسی آفرین کرد زین زور و توش
به دل گفت زین سان نبیند کسیچو این نامداری به گیتی بسی
بدین شیرمردی و این زور و فربدین سرفرازی و چندین هنر
ندید و نبیند چو کیوان و هورکزو چشم بد باد پیوسته دور
کسی کش بر دیو و شیر و پلنگندارد ز پیکار اوشان درنگ
خدایا نگه دار این گرد شیربماناد پیوسته شاد و دلیر
چو یک چند در دشت نخجیرگاهببودند رامش کنان با سپاه
از آن جا سوی شهر بازآمدنددلارای و با کام و ناز آمدند
نشستند یک ماه دیگر به بزمبیاسود سرها سراسر ز رزم
سر ماه دستور فرطورتوشچنین گفت با شاه پاکیزه هوش
که گر چند رامش خوش و خرمستنخوانمش دل پر خره در غمست
هنر گر کنون کار این پهلوانببیند یکی شاه روشن روان
دل شه ز گفتار او تازه گشتبدو شادمانی بی اندازه گشت
چو دخته شد از نامدار انجمنپراکنده گشتند سران تن به تن
بدو گفت کز کار این نره شیرجوان می شود گونه مرد پیر
به مردی و دانش به رای و خردهمی از سپهر برین بگذرد
بدو گفت دستور کای شهریارخردمند و اندر جهان نامدار
بدین نامور شیرمرد جوانسرافراز و با داد و روشن روان
بهانه نماندست از هیچ رویکنون رای و اندیشه او بگوی
بفرمود کاخترشناسان روندبه درگاه خسرو تن آسان روند