بخش ۱۶۳ - داستان هفت خوان و کشته شدن جادویان به دست فرامرز و گزارش آن
چو زان منزل آمد برون سرفرازسیه دیو گفت ای یل رزم ساز
بدین ره که امروز ما آمدیمبسی رنج بردیم تا آمدیم
به برگشتن اکنون نشاید گذشتکه پر برف باشد همان کوه و دشت
سوی راه کژدر بباید شدنبدین راه ایمن نباید بدن
ولی در ره کژدر ای سرفرازبسی رنج و درد آیدت پیش باز
ز دیوان و گرگان و نر اژدهاز شیران جادو به روز بلا
هم از غول پتیاره تند خیمدگر کرگدن باشد آن پر ز بیم
ندانم بدین ره گذر چون کنیبدین جانورها چه افسون کنی
فرامرز گفتا به زور خدایکه هست او به مردی مرا رهنمای
سرانشان به تیغ اندر آرم ز پاینیاید به دل مر مرا ترس جای
تو ای شیر جنگی سیه دیو تندبدان راه رفتن مشو هیچ کند
در این راه اکنون مرا رهنمایهمی باش باهوش و پاکیزه رای
به هر منزلی کان گذرگاه ماستکه هم دیو با شیر و نر اژدهاست
چو آیم به نزدیک ایشان یکیاز ایشان خبرده مرا اندکی
بدان تا به ناکامی از ناگهاننیاید یکی زان بر من نهان
که من جنگ را جنگ ناساختهدل از کار ایشان نپرداخته
یکی را ز لشکر گزندی رسدز غم بر دلم تازه بندی رسد
سیه دیو پیش اندر افکند اسبهمی رفت برسان آذرگشسب
همه راه نخجیر با یوز و بازهمی رفت با رامش و بزم ساز
چو دو روز ازین گونه لشکر براندبه دل در همه بیخ شادی نشاند
چو نزد کنام ددان آمدندشب آمد در آن دشت خیمه زدند