گنج

بخش ۱۴۱ - رزم فرامرز با شیران و کشته شدن شیران به دست فرامرز

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۱۶ بیت
چو چندی ببودند و خوردند شادگو نامور گرد فرخ نژاد
چنین گفت با نامداران کینکه ناید پسند جهان آفرین
که ما سر به آسایش اندرنهیمدل و جان به یکباره رامش دهیم
وگر مردمان در غم و رنج و دردبمانند با انده و باد سرد
گرفتار و در پنجه گرگ و شیرندارد پسندیده مرد دلیر
بدان مرز باید شدن چند گاهببندیم بر شیر و بر گرگ راه
کنم آن بر و بوم از ایشان تهیاز آن پس نشستیم ابا فرهی
مهانش همه پاسخ آراستندبه نوعی برو آفرین خواستند
که ای نامور گرد به روزگارپناه تو دادار پروردگار
همه نیکویی باد فرجام توبگسترده گرد جهان نام تو
بدان ره که داری برو کت هواستتو برگیر کوپال فرمان تو راست
تویی در جهان پهلوان سر به سرز تو گشت پیدا به گیتی هنر
پناه کهانی و پشت مهانفروزنده از توست تاج کیان
تو کردی تن اژدها زیر خاکز گُرز تو گردد دل کوه چاک
ز تیغ تو هامون چو دریا شوددرازی گیتی چو پهنا شود
بر تیر تو شیر و گرگ ژیانچه سنجد چو تو بر زه آری کمان
ز بدها همه رستگان را توییکه با مهر و برزی و با فرهی
یکی نام کردی تو در قیروانکه تا هست گیتی نماند نهان
همه مرز و کشور تو را بنده شدهمان جان بس کس ز تو زنده شد
جهاندار بادا نگهدار توخرد باد در نیک و بد یار تو
ز جان تو چشم بدان دور بادهمی دشمنت چشم و دل کور باد
ستایش چو کردند و شد اسپرینشستند گردان به رامشگری
سپهبد چو بر زد به ماهی سناندرخشان شد از وی سراسر جهان
نشست او بر مسند لاجوردبگسترد برخاک یاقوت زرد
سپهبد فرامرز رزم آزمایبه زین کیانی برآورد پای
بفرمود تا لشکرش سر به سرببستند بر رزم شیران کمر
بیامد سوی بیشه با لشکرشسپاه و سپهبد به پیش اندرش
همی راند لشکر یل سرفرازگرازان و تازان ابا یوز و باز
ز گرد سپه آسمان شد کبودهمه کارشان بزم و نخجیر بود
بدین سان بپیمود سه روز راهبه بیشه چو تنگ اندرآمد سپاه
بر آن مرغزار از بر جویباربفرمود شیر اوژن نامدار
سراپرده مهتر نیک بختکشیدند پیش گل افشان درخت
سوی بیشه آمد سپهدار شیرتنی چند با او یلان دلیر
بدان مردمان آگهی رفت ازوبه بیشه سوی او نهادند روی
بزرگان و گردان آن بوم و بربرفتند نزدیک آن نامور
چو دیدند روی جهان پهلوانخروشی برآمد ز درد از مهان
بنالید هرکس ز تیمار و دردهمی هرکس از درد دل یاد کرد
از آن زشت پتیارگان شیر و گرگچنان پرزیان دشمنان سترگ
بگفتند با سرفرازان دلیرکه ای پیل وش مهتر نره شیر
ببخشای بر ما که بیچاره ایمگرفتار در چنگ پتیاره ایم
درین کشور ای مهتر رزم سازفراوان بزرگان گردن فراز
ببستند شمشیر کین بر کمربسی نامداران پرخاشخر
برفتند کردند پس آزمونسرانجام گشتند از ایشان زبون
به بیچارگی رزم بگذاشتندبه ناکام از آن روی برگاشتند
همانا که دارنده دادگرفکندست مهری بدین بوم و بر
که چون تو گو شیردل مهتریدلاور سواری و کندآوری
بدین کشور و مرز کردی گذاربدان تا برآید ز دست تو کار
درین مرز چندان بدی دشت و کشتکه بودی زمینش چو باغ بهشت
پر از آب و کاخ و پر از چارپایهمه باغ پر سبزی و پر گیای
چه دشت و چه دریا چه هامون کناربهشتی بد این بیشه و مرغزار
سراسر به چنگ ددان شد خرابنبینیم روشن رخ آفتاب
تهی شد جهان یکسر از جانورچه در زیر کوه و چه در دشت و در
کنون ای سرافراز دشمن فکنسپهدار پور گو پیلتن
ببخشای بر جان بیچارگانببین بیگناهان و غمخوارگان
که دارنده یزدان فیروزگربه پاداش این نیکویی سر به سر
تو را جاودان زندگانی دهاددر آن زندگی کامرانی دهاد
کسی کش به نیکی بود دسترسنباید که آن بازدارد ز کس
به ویژه ز تخم جهان پهلوانسرافراز و با دستگاه و توان
که داند که نیکی بهست از همهچه کهتر چه مهتر شبان و رمه
که هر کس که او تخم نیکی بکاشتازیدر نشد تا برش بر نداشت
چنین گفت دانای نیکو سخنکه نیکی کن آنگه به دجله فکن
سپهبد بپیچید از آن درد و غمبدیشان که بودند از غم دژم
به دلش اندرآمد از آن کار دردهم اندر زمان کرد ساز نبرد
بفرمود تا بادپای دلیرکجا گاه آورد بودی چو شیر
برو برنهادند زین پلنگهمان برکشیدند از کینه تنگ
ببردند با جوشن و درع و خودبپوشید گرد نبردآزمود
ببردند با جوشن ودرع و خودبپوشید گرد نبردآزمود
برافکند برگستوان بر سیاهبرآمد زجا گرد لشکر پناه
ابا ترک و جوشن برآمد به زینبرآورد از خشم چین بر جبین
به دست اندرش گُرزه گاوسرمیان بند کرده به زرین کمر
بیامد سوی بیشه گرد دلیرچو تنگ اندرآمد به کردار شیر
بغرید غریدن سهمناککز آواز او شد دل کوه چاک
چو شیران ز بیشه گشادند گوشاز آن نعره دلشان برآمد به جوش
خروشان ز بیشه برون آمدنددرو دشت و هامون به هم برزدند
چو دیدند پیل ژیان را بر اسبدمنده به کردار آذر گشسب
به کینه سوی او نهادند رویسپهدار گردافکن و رزمجوی
کمان بر زه آورد و تیر خدنگکه چون آب بد پیش پیکانش سنگ
به چرخ اندرون راند بر ماده شیرازو شیر ماده شد از جنگ سیر
ز سینه گذر کرد بر روی پشتبیفتاد بر چار زخم درشت
دد تیزدندان چو دیدش که جفتبدان زخم بر خاک تیره بخفت
بیامد بر پهلوان سواریکی گرد برخاست از کارزار
کز آن گرد روی زمین تیره شددرو چشم شیر ژیان خیره شد
چو آمد سوی پهلوان نره شیرهمی خواست آرد چو آن را به زیر
جوان خردمند بیدار دلکشید از میان خنجر جان گسل
چو شیر اندرآمد بزد بر سرشبه یک زخم دو نیمه شد پیکرش
چو افکنده شد آن دو شیر ژیانبیامد سوی چشمه مرد جوان
گشاد از میان آن کیانی کمربرون کرد خفتان و جوشن زبر
زبهر نیایش سرو تن بشستیکی جایگاه پرستش بجست
بیامد بغلطید بر خاک دیرچنین گفت کای داور دستگیر
ز هر بد تویی بندگان را پناهتو دادی مرا مردی و دستگاه
توانایی و گردی و فر و زوربدان کام از گردش ماه و هور
تو بخشیدی ار نه به خود خوارترنبینم به گیتی همه سر به سر
ز داد تو یک ذره مهری شودز فرت پشیزی سپهری شود
هم از خشم تو کوه ریزان شودز قهر تو ناهید بی جان شود
کمی و فزونی و نیک اختریبلندی و پستی و کندآوری
غم و انده و رنج و تیمار دردبهی و بزرگی به زن هم به مرد
ز داد تو هست از همه هر چه هستبجز تو کسی را بدین نیست دست
بپوشید از آن پس سلاح نبردسوی لشکر خویشتن رای کرد
دو چشم همه نامداران به راهکه کی بازگردد یل رزمخواه
به فیروزی از رزم شیران نربه خنجر ز تنشان جدا کرده سر
چو دیدندش از دور کامد دمانبه شادی برآمد ز گردان فغان
ستایش کنانش برفتند پیشبدو آفرین بود از اندازه بیش
فرودآمد از اسب گرد دلیردو تن را بفرمود تا همچو شیر
بتازید در دشت آوردگاهوز آن کوه پیکر ددان سیاه
دو دندان که بد چون دو نیش گرازکشیده بیارید زی شهر باز
برفتند و دیدند چون کوه کوهدو پتیاره دیدند بس با شکوه
بکندند دندان ها چون ستوندراز و فزون تر ز ران هیون
ببردند هرکس که آن را بدیدبر آن پهلوان آفرین گسترید
بزرگان مرز و سر قیروانیکایک شگفتی نمودند از آن
همی گفت هرکس که این شیر مردسرکوه خارا درآرد به گرد
از این شیروش چشم بد دور بادبماناد جاوید و فیروز باد
جهان از چنین یل مبادا تهیکزو تازه شد روزگار بهی
پسر کز نژاد تهمتن بوددلیر و یل و دشمن افکن بود
بدین داستان زد جوان دلیرکه از شیر ناید بجز نره شیر
چه آید ز آتش بجز تف و تابجهانی بسوزد چو گیرد شتاب
به تیزی فرامرز چون آتش استجهان گیر و تند و یل سرکش است