بخش ۱۲۸ - رزم کردن فرامرز با فیل گوشان
برآمد ز دریا گو نره شیرپی او گوان و یلان دلیر
سراسر در و دشت و دریا کنارسراپرده و خیمه زد نامدار
شه فیل گوشان چو آگاه شدکه هامون پر از اسب و خرگاه شد
سپه برنشاند و بزد بوق و کوسزمانه شد از گرد چون آبنوس
سپاهی کز آسیب ایشان زمینبلرزید مانند دریای چین
جزیره بشد جنب جنبان ز تابتو گفتی همی غرقه گردد ز آب
یلانشان به کردار دیو سفیددمان همچو بر چرخ گردنده شید
به آورد ایران سپاه آمدندبسیچیده و رزمخواه آمدند
سپهبد چو گرد سپه دید گفتکه امروز مردی نشاید نهفت
مرا گر جهاندار یزدان پاکبدین مرز و این بوم سازد هلاک
نمیرم همانا به جای دگرنگردد مرا زندگی بیشتر
نیامد به دلش اندرون ترس و بیمبفرمود کردن سپه را دو نیم
یکی نیمه در راه دریا بداشتدگر نیمه بر روی دشمن گماشت
بدان تا که از دشمن بد گمانسپاهی نیاید ز راه نهان
خود اندر برابر صفی برکشیدبدان سان که از مردی او سزید
به گردان لشکر چنین گفت شیرکه ای نامداران گرد و دلیر
سپه چون به تنگ اندرآید نخستبباید به تیر و کمان دست جست
چو از تیرتان ترکش آید تهیسوی نیزه آرید دست مهی
به نیزه چو از جایشان بر کنیدسوی خنجر و گرز دست افکنید
دگر روز شمشیر زهر آبداربرآرید ازین فیل گوشان دمار
بگفت این و برخاست مانند گردسوی دشمن خیره آهنگ کرد
به دست اندرون آهنین نیزه ایبه پای ایستاده ابا فرهی
به تیزی برآمد به جای نشستبه کردار باد دمنده بجست
بن نیزه زد از هوا بر زمینز بالا چو باد اندر آمد به زین
ابا جوشن و خود و ببر بیانهمان ترکش و خنجرش بر میان
گوان و بزرگان ایران زمینگرفتند یکسر برو آفرین
نشستند بر بادپایان همهچو بنشست براسب شیر و رمه
همه تیر بر دست و بر زه کماندل آکنده از کینه بدگمان
چو تنگ آمد از فیل گوشان سپاههمی گرد پرخاش بر شد به ماه
فرامرز گردافکن شیر گیرکمان بر زه و ترکشش پر ز تیر
به چاچی کمان اندر آورد چنگز ترکش برآهیخت تیره خدنگ
نهاد از بر چرخ و اندر کشیدز تیرش همی آتش آمد پدید
چو سوفار در زه آمیختیبه چرخ اندرافکندش آهیختی
چو پیکان درون قبضه آورد سنگببرد از رخ ماه و خورشید رنگ
گره شست آویخت زه باز کردخدنگ از بر چرخ پرواز کرد
بزد بر کمربند گرد دلیرگذر کرد از او تیز پیکان تیر
برآمد به پهلوی گردی دگروز آن پهلوی دیگر آمد به سر
همه نامداران چو ابر بهارببارید تیر اندر آن کارزار
به هر تیر کز شستشان جسته شدتن نامداران از آن خسته شد
چه خسته چه کشته شدی در زمانروانش برون رفتی اندر زمان
ز دشمن به تیر اندر آن کارزارفکندند از آن بیشه پنجه هزار
فکندند و کشتند در دشت کینکه دریای خون گشت روی زمین
چو از تیر بر دشمن آمد شکستسوی نیزه بردند آنگاه دست
سپاه اندر آمد به نیزه چو کوهاز ایشان بشد فیل گوشان ستوه
ز نیزه شد آوردگه نیستانهمان روی کشور ز خون می ستان
سپهدار بگرفت نیزه به دستبه جنگ اندرآمد چو یک پیل مست
هر آنگه که او نیزه بگذاردیسپه را چنان تنگ بفشاردی
چو نیزه بر سینه یک زدیز پشت دگر کس همی سر زدی
همه باز از ایشان یکان و دوگانبه زین در ربودی به نوک سنان
چو مرغان فکندند بر باب زنبرافراختی اندر آن انجمن
یکی فیل گوشی چو باد دمانبیامد به تندی بر پهلوان
سنان بر تن پهلوان کرد راستخروشان تو گفتی یکی اژدهاست
به دل گفت شیر ژیان پهلوانکه آمد روانم همی را زمان
چو تنگ اندر آمد بر شیرمردیکی حمله آورد با دار و برد
بزد نیزه ای بر بر روشنشبدرید در بر همه جوشنش
زره بود زیرش سنان بربتافتتن روشنش زان گزندی نیافت
سپهبد برآورد یک تیغ سختبزد نیزه اش را که شد لخت لخت
برآورد گرز گران نره دیودرافکند بر چرخ گردان غریو
برآورد و بنمود حمله به شیرسپر بر سر آورد گرد دلیر
سپر بر سر پهلوان گشت خردسپهبد به شمشیر کین دست برد
کشید از میانش یکی تیغ تیزبرآورد از جان او رستخیز
چنان زد که یک نیمه از اسب و دیوبماند و دگر نیمه بد در غریو
چو او کشته شد جوشن زابلیبپوشید با خنجر کابلی
بیامد گرازان به دشت نبرددگر باره آهنگ آورد کرد
در آن رزمگه داد مردی بدادچو آتش در آن فیل گوشان فتاد
یکی را کمر بند بگرفت خواربرآورد اندر صف کارزار
چنان بر زمین زد که اندام ویفرو ریخت مهره چو بگسست پی
یکی را ز پس یال بگرفت و گوشبرآورد و زد بر زمین با خروش
یکی را به بال و یکی را به مشتیکی را به گرز و به زخم درشت
بکشت و در آن رزمگه توده کردبه مغز و به خون خاک آلوده کرد
زکردار او خیره مانده سپاههمه آفرین خوان بدان رزمخواه
نگه کرد تا خسرو آن سپاهکجا برفرازد درفش وکلاه
چو دیدش به جنگ اندر آمد به تنگکه بد نیزه جان ستانش به چنگ
بزد تند برکوهه زینش به برکز آن کوشه دیگر آمد به در
دو زانوش برکوهه زین بدوختروانش به نوک سنان برفروخت
چو کشته شد آن شهریار رمهسپه هر چه ماندند با دمدمه
گریزان به بیشه نهادند رویروان تیره و با غم و گفتگوی
ز شمشیر آن شیرمردان کینتهی گشت از آن فیل گوشان زمین
به تاراج بستند از آن پس کمرچه گردان و چه مهتر نامور
فراوان بت خوب رخ یافتندبه جستن چو رفتند و بشتافتند
بسی گوهر و زر و تاج وکمرهمان پیل و اسبان با زین و بر
ز هر گونه آلات گستردنیببردند چندان که بد بردنی
از آن پس به دریا نهادند رویهمه با دل شادمان بزم جوی