گنج

بخش ۱۲۴ - دیدن فرامرز،دختر شاه کهیلا

چو از کار او گشت پرداختهچنان چون ببایست شد ساخته
همان دایه آمد بر پهلوانبدو گفت ای پهلوان جهان
خرامان بیا تا بر دل نوازبه دل خرمی ای گو سرفراز
روان شد سپه دار روشن روانابا دایه نزدیک آن دلستان
چو آمد بر آن بارگاه بزرگسوار فرامرز گرد سترگ
بتی دید همچون بهشت برینکه خورشید کردی بر او آفرین
نگاری که مه پیش رخسار اوینهادی ز تشویر بر خاک روی
همه غمزه چشم و همه چشم خوابکیان گوهر و پردل و پر شتاب
دو جعد مسلسل شکن بر شکندو عارض به کردار گل در چمن
چو آمد برش مهتر تیز چنگپری رخ گرفتش در آغوش تنگ
بدان گونه با هم برآمیختندکجا شیر با می بیامیختند
ببودند بر تخت گوهر نگارگهی باده و گاه بوس و کنار
اگر چه همه کار با ساز بودکه با شاه دلدار انباز بود
دلش بود رنجور از آن داوریکز انگشت بد دور انگشتری
همی گفت با دل گو سرفرازکه کی بر سر آید شب دیرباز
بدان تا ببینم رخ شاه رابخواهم از او ماه دلخواه را
ببود آن شب اندر بر دلرباچو خورشید تابان برآمد ز جا
سوی بارگه شد یل رزمخواهبه آیین بیامد به نزدیک شاه
چنین گفت با شاه کای نیکخویبه نخجیر می آیدم آرزوی
بفرمود خسرو که تا یوز و بازبیارند گردان گردن فراز
پسیچید بر دشت و نخجیرگاهبه کوه و بیابان دمادم سپاه
برفتند گردان ایران زمینبه پیش اندرون پهلو بافرین
چو در دشت تازنده دیدند گوربه دل ها برآمد به نخجیر شور
همه باد پایان برانگیختندابا گور و آهو برآویختند
کمان بر زه آورد شیر ژیانبرانگیخت آن بادپای دمان
یکی تیر اندر کمان راند تیزچو گور دلیر آمد اندر ستیز
بزد بر میانش به دو نیم کردزگور تکاور برآورد گرد
دگر آمدش پیش گوری بزرگسپهدار جنگی چو شیر سترگ
فرو برد چنگال و یالش گرفتبزد بر زمین همچو کوهی شگفت
دو گور دگر آمدندش به پیشخدنگی سپهدار پاکیزه کیش
بزد بر سرین پسین گور نرکه از پشت آن دیگری شد به در
همی تاخت اندر بیابان و کوهسمندش شد از بس دویدن ستوه
به بالین کوهی یکی نره شیریکی گور نر دید آورده زیر
خدنگی هم اندر زمان ناموربزد بر میان همان شیر نر
بدان تیر هم شیر بر پشت گوربه همدیگران دوخت آمد به شور
چهل گور و آهو پی یکدگربینداخت آن پهلو نامور
دگر باره دید آن گو پرهنرکه آمد برش هفت گور دگر
درافتاد دنبالشان نره شیرگهی تاخت بالا گهی تاخت زیر
هم از هفت الماس پیکان خدنگبینداخت شیرژیان بی درنگ
یکایک بیفکندشان بر قطارنظاره بر او بد ز هر سو سوار
بدین گونه تا گشت خورشید زردبرآورد از آن دشت نخجیر گرد
ز بس تاختن چون به سیری رسیدعنان سوی شاه جزیره کشید
سپهدار و شاه جزیره به همبرفتند آسوده بی درد و غم
نشستند زیر درخت بلندبفرمود تا پیشکاران روند
شکاری که شیر یل افکنده بودبه کوه و به هامون پراکنده بود
بیارند خسرو همه بنگردهنرهای شیر اوژن پرخرد
برفتند و بردند با هم گروهفکندند بر یکدگر همچو کوه
بزرگان و شاه کهیلا همهشدند آفرین خوان شبان و رمه
بخوردند چیزی و برخاستندسوی کاخ شه رفتن آراستند
یکی نامدار از بزرگان شهرکش از مردی و مردمی بود بهر
خردمند و گوینده و یادگیربه چهره جوان و به اندیشه پیر
سرافراز و با دانش و دستگاهبر شه گرامی و هم نیکخواه
همیشه بر شیر دل پهلوانبدی آن سرافراز روشن روان
به دل دوستدار گو شیرمردبه جان غمگسارش به هر کار کرد
سپهبد بدو راز بگشاد و گفتکه ای نیک دل مرد با نام جفت
یکی کار دارم به روشن روانبگویم چو بر من تویی مهربان
خردمند گوید که اسرار خویشز هر چیز کاید برت کم و بیش
مگو جز به پیش خردمند مردوزو جو به هر حال درمان درد
بویژه که خود دوستارت بودبه هر نیک و بد غمگسارت بود
کنون بشنو ای نامدار دلیربدان دم که گشتم بدان دیو چیر
دو دیده به بیشه درانداختمهمان دختر شاه بشناختم
بدیدم چو خورشید برآسمانز مهرش به رنج اندرم این زمان
کنون گر در این کار یاری دهیمرا زین غمان رستگاری دهی
ببینی یکی چهره شاه رابخواهی ز بهر من آن ماه را
ببخشمت هرگونه بسیار گنجنمانم که آرد کسی بر تو رنج
بدو گفت فرزانه کای سرفرازهمه کین به مهر تو دارد نیاز
چه شاه و چه شهری و چه لشکریزمین و زمان را تو چون افسری
ازین گونه اندیشه بر دل میاربزودی بسازم به نیکیت کار
وز آن پس بیامد به نزدیک شاهزمین را ببوسید در پیشگاه
نشاندش بر تخت خود شهریاربپرسیدش از مهتر نامدار
بدو گفت شاد است از بخت تووز آن نامور نازش تخت تو
پیامی گذارم به نزدیک شاهاز آن شیر دل مهتر رزمخواه
مرا گفت رو پیش خسرو بگویکه ای شاه فرزانه نیکخوی
بسی رنج بردی بدین روزگارز نیکودلی با من ای شهریار
از آن نیکویی شرمسارم ز توسپاس فراوان گذارم به تو
کنون ای شهنشاه گردن فرازبه پیوند تو آمدستم نیاز
مر آن خوب رخ را که از چنگ دیوبرآوردم از فر کیهان خدیو
مرا ده به آیین زی کشورتبه من تازه کن گوهر و افسرت
چو فرزانه این گفت و خسرو شنیدز شادی دل اندر برش آرمید
به فرزانه پاسخ چنین داد شاهکه ای پرخرد مرد با دستگاه
بگو با سرافراز دشمن فکنکه ای نازش لشکر و انجمن
دل و جان دختر فدای تو بادبباشی شب و روز با کام و شاد
هم اکنون بگویم که تا مادرشبسازد همه کارها در خورش
بر پهلوان رفت فرزانه مردسخن های خسرو بدو یاد کرد
دل پهلوان شد چو خرم بهاربفرمود تا از پی بزم و کار
به رامش نشستند با پهلوانسواران ایران بر روشن روان