گنج

بخش ۱۲۱ - کشتن فرامرز،دیو سیاه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۰ بیت
سوی پهلوان آمد این آگهیکه شد تخت از آن ماه گلرخ تهی
سراسر چو گفتند با پهلوانبنالید هر کس به درد روان
از آن دیو دژخیم و کردار اویوز آن سهمگین روی و دیدار اوی
فرامرز بشنید هم در زمانز جای اندر آمد چو شیر ژیان
سمندش بفرمود تا زین کنندوز آن دیو دل ها پر از کین کنند
بپوشید بر تن سلاح نبردبه رزم سیه دیو آهنگ کرد
کمندی به فتراک و گرزی به دستبه برگستوان رفت چون پیل مست
نشست از بر تند بالای برزپر از کین به گردن برآورد گرز
سپر در برو ترکشش پر خدنگدل آکنده از سینه و سر ز جنگ
بگفتند لشکر بدو سر به سرکه همراه باشیم با نامور
نپذرفت از آن نامداران خویشمرا گفت این کار آمد به پیش
یکی را به پیش اندر افکند و رفتبه جنگ سیه دیو پوینده تفت
چو تنگ اندرآمد سوی بیشه شیربغرید چون اژدهای دلیر
زبیشه برون تاخت دیو سیاهچو آمد به گوشش غوی رزمخواه
یکی سنگ مانند یک لخت کوهکز آسیب او کوه گشتی ستوده
گرفت و خروشان بیامد چنانکزو پیل جنگی ندیدی امان
چو آمد به نزد فرامرز گردگران سنگ بالای سر را ببرد
بینداخت بر پهلوان گزینبلرزه درآمد سراسر زمین
سپر بر سر آورد شیر ژیانبزد بر سپر دیو سنگ گران
ز زخمش سپر گشت یکباره خرددگرباره آمد ابا دستبرد
بغرید مانند شیر ژیانبه تنگ اندر آمد بر پهلوان
همی خواست کو را به چنگ آوردسرش را مگر زیر سنگ آورد
سپهبد کمان کیانی به چنگز ترکش برآورد تیر خدنگ
کمان را چو ابر بهاران گرفتبرآن دیو دد تیرباران گرفت
فغانی ز دیو و خروشی ز شیرشده شیردل بر سیه دیو چیر
همی تاخت بر گرد آن تیره جانروان کرده زنبور مرگ از کمان
تنش را زپیکان چو بردوختیز سوفار بر خون او سوختی
درو چاک ها شد به پیکان تیرز خونش شده دشت چون آبگیر
مرآن دیو بدگوهر تیره جانبه چنگال می کند سنگ گران
بینداختی بر تن نامداربپرهیخت از سنگ آن نابکار
چو از تیر و پیکان به سیری رسیدپرندآور از کینه بیرون کشید
برانگیخت آن تندبالا ز جایبه دست اندرون خنجر سرگرای
برآورد شمشیر و زد بر سرشبه دو نیمه شد آبگون خنجرش
چو بشکست خنجر درآن جای جنگسوی نیزه جان ستان برد چنگ
سنان از بر یال چون راست کردسمندش به گردون برآورده گرد
بزد بر تن دیو زخمی درشتبرون کرد یکسر سنانش ز پشت
به خواری فکندش به دشت نبردجهان را از آن دیو بی بیم کرد
ز زین کوهه گرز گران برکشیدنهیبش همه کوه خارا درید
بزد بر سر دیو و بشکست پستفرودآمد و هر دو چنگش ببست
به شاه جزیره رسید آگهیکز آن دیو شد روی گیتی تهی
فرامرز آن گرد پرخاشخربه خاک اندرآورد آن دیو نر
به شادی برآمد ز خسرو خروشچو دریا همه لشکر آمد به جوش
یکی خرمی کرد غمدیده مردکه گفتی ندیدست تیمار و درد
بفرمود تا مهد و پیروزه تختز بهر جهان جو یل نیک بخت
نهادند بر پیل گردان شهرمهان و بزرگان جوینده بهر
تبیره زدند و دمیدند نایجهان شد پرآواز هندی درای
به شادی بر پهلوان آمدندگشاده دل و شادمان آمدند
چو خسرو رخ پهلوان زاده دیددل از خرمی در برش بردمید
پیاده شد از اسب و سر بر زمیننهاد و برو برگرفت آفرین
همان مادر دختر خوب روبمالید رخسار در پای او
برو بر بسی آفرین خواندندبه فرق و برش گوهر افشاندند
برفتند زی بیشه مام و پدربه دیدار آن دختر خوب بر
گمانشان چنان بد که دیو سیاهمر آن خوب رخ کرده باشد تباه
برفتند و دیدند زیر درختنشسته بد آن مه رخ نیکبخت
میان گل و سبزه و نسترنهمه گرد بر گرد او یاسمن
ز بس خرمی خواندند آفرینبر آن شیر دل پهلوان گزین
ازآن پس ببردند دختر به شهرنیالوده زان دیوآلوده زهر
چنین گفت پس پهلوان بزرگبدان پرخرد مهتران سترگ
که از شهر گردون و گاو آورندمر آن دیو را سوی پیلان برند
نخستین دو دندانش از بن بکندچو بردند از آنجا به میدان فکند
شود هیزم آرد به میدان ز کوهبرفت و برفتند با او گروه
به میدان کشیدند هیزم بسیبه فرمان شیر ژیان هرکسی
نهادند هیزم چو کوهی بلندپس آن بدکنش را به آتش فکند
چو آتش بدان تیره جان در زدندبرآورد شعله به چرخ بلند
چو آتش ز باد هوا برفروختزمین و سیه دیو و هیزم بسوخت
ز شمشیر و گرز جهان پهلوانز تیر و سنان دلاور سران
جزیره برآسود از دیو شومبخفتند ایمن به آباد بوم
که و مه به هر جا شده انجمنچه کودک چه دختر چه مرد و چه زن
تن آسا و ایمن به هر گوشه ایفراز آوریده به هم توشه ای
نشستند با رامش و فرهینیامد بدیشان ز رنج آگهی