گنج

بخش ۱۱۱ - گریختن مهارک از فرامرز

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۹ بیت
مهارک چو تیره شب اندر رسیدز گردان هندی سواری ندید
جهان پیش چشم اندرش تیره گشتز کار زمانه سرش خیره گشت
بدان تیره شب در گریزان برفتسوی راه کشمیر پویید تفت
سراپرده و خیمه آنجا بماندشب تیره با ویژگانش براند
چو شب روز شد تنگ بسته میانسواری طلایه ز ایرانیان
بیامد بر پهلوان باز گفتهویدا بدو گفت راز نهفت
که دشمن گریزان شدست از برتبترسید از جان گزا خنجرت
سپهبد یکی داستان کرد یادکه از پیش ما دشمن بدنژاد
چو کشته نباشد گریزنده بهگریزنده خصم از ستیزدنده به
بفرمود پس گرد شیروی رادلاور سوار جهانجوی را
بدان تا ببندد بدان کین کمررود از پی دشمن خیره سر
نماند که آرام گیرد به راهبه خنجر کند روز بر وی سیاه
مبادا سپاه آورد ناگهانبدو بازگردد سراسر جهان
بدادش ز گردنکشان ده هزارسواران جنگ آور و کینه ساز
به می دست بردند با شاه هندبه شادی نشستند بر گاه سند
گرفتند بر جای شمشیر جامهمی باده خوردند از جام کام
به مغز سپهر اندرافتاد جوشز آواز رامشگر و بانگ نوش
بدین گونه یک هفته شادان بخوردگهی گور زد گاه نخجیر کرد
تو نیز ای برادر ببخش و بخورکه بخشش جوانیست زی رهگذر
مخور غم که چون بر سر آید زمانچه غمگین گه مرگ و چه شادمان
سر هفته زان جا سپه برگرفتسوی شهر قنوج ره برگرفت
همه راه تازان به نخجیر گورز تیرش دل شیر پر شر و شور
وزآن سوی شیرو چو شیر ژیانهمی رفت بر سان تیر از کمان
چو با شهر کشمیر نزدیک شدجهان بر بداندیش تاریک شد
مهارک ز لشکر بر افراخت سریکی لشکری دید پرخاشگر
به پیش اندرون مهتری سرفرازدلیران به کین چنگ کرده دراز
جهان تیره شد پیش چشمش به رنگندید آن زمان هیچ جای درنگ
همی تاخت تا شهر کشمیر زودبرفت اندر آن شهر کو میر بود
سبک بر در شهر صف بر کشیدبه سرنیزه و گرز و خنجر کشید