بخش ۱۰۹ - گذشتن فرامرز از آب و رزم کردن با مهارک
چو خورشید بر چرخ گشت آشکارجهان کرد روشن به رنگ بهار
فرامرز یل ساز رفتن گرفتبه دل اندر اندیشه کردن گرفت
که بر ما گر ایشان کمین آورندبه آب اندرون رخ به چین آورند
نباشد بجز کامه هندوانبه نامردی از ما بپرد روان
خردمند گوید به هنگام جنگشتاب آوریدن به جای درنگ
همه انده و رنج بار آوردپشیمانی و غم به کار آورد
به اندیشه بفکند نزدیک رایبدان تا ببیند در آن کار رای
بدو گفت رای ای سرافراز گردتو این جادوان را مپندار خورد
که ایشان بداندیش و بد گوهرندبه افسون و نیرنگ کین آورند
در این کار اندیشه باید بسیره آب پرسیدن از هر کسی
سگالید باید یکی چاره ایکزان ناید از پیش بیغاره ای
مگر کان سپاه گران پرشتابفراتر شود از لب رود آب
تو آنگه گذرکن بدین آب تیزکه دشمن ز پیش تو گیرد گریز
سپهبد چنین پاسخش داد بازکه ای شاه دانای گردن فراز
چنین دان که هرکس که او نام جستبه خون شست رخسار خود از نخست
نه از آب و آتش بپرهیزد اوز تیغ اجل نیز نگریزد او
بدو گر در آید زمانه فرازنگردد به مردی و پرهیز باز
چنین گفت روشن دل رهنماکه گر نام جویی مترس از بلا
من این رزم را چاره پیش آورمکزین آب بی رنج دل بگذرم
بفرمود تا زان درخت بلندفراوان ببرند و گرد آورند
از آن پس ببندند بر یکدگرفشاندند خاشاکشان بر زبر
فراوان ازین گونه برساختندچو کشتی به آب اندر انداختند
نشستند بر هر یکی زان هزارکمان ور سپردار و مردان کار
به اسپان برافکنده برگستواندوان گشته مانند کوه روان
فرامرز گرد افکن نامدارچو تنگ اندر آمد سوی رودبار
ز پشته مهارک زمین برگشادبیامد سپاهش به کردار باد
به تیر و به زوبین زهر آبداربکشتند از ایرانیان بی شمار
ز خون آب دریا چو شنگرف گشتبدرید بانگ یلان کوه و دشت
سپهبد چنین گفت با سرکشانکه یکسر برآرید بر زه کمان
بر ایشان ببارید همچون تگرگز ابر کمان تیر باران مرگ
سپه چون به ترکش درآورد چنگرها گشت از شست تیر خدنگ
ز پیکان پولاد جوشن گذارزمین بر لب آب شد لاله زار
چو از تیر آن رزم را ساختندلب آب از ایشان بپرداختند
به هامون برآمد سپهبد ز آبسپاه از پی او همه با شتاب
چو شیران نشستند بر بارگیکشیدند خنجر به یکبارگی
سپاه از دو رویه رده برزدندبه هم نیزه و تیر و خنجر زدند
به هندو سپه بد چو مور و ملخکشیده به هامون چو بر کوه یخ
فرامرز گردنکش رزمخواهبه نیزه برآمد به آوردگاه
به هر حمله زان نیزه جان ستانفکندی دو صد شیردل را روان
فراوان بیفکند مرد و ستوربرآورد از لشکر هند شور
ز هندو یکی شیر دل پیش صفبه سان هیون بر لب آورده کف
دلاور سواری به کردار کوهزمین از گرانیش گشته ستوه
خروشید چون پهلوان را بدیدیکی خنجر آبگون برکشید
بیامد بگردید با پهلوانچو پیل دمان یا هژبر ژیان
بینداخت زهر آبگون خنجرشکه از تن ببرد همه پیکرش
سپر بر سر آورد آن نامداربزد آن چنان تیغ زهرآبدار
سپر گشت از ضرب آن تیغ تیزدو نیمه به روز نبرد و ستیز
سپهبد یکی تیغ زد بر سرشبه سختی بیفتاد خود از سرش
برآهیخت هندو ازین گونه گرزفروهشت چون گرز بالای برز
پیاده درآویخت با پهلوانستیزنده هندی تیره روان
بیامد به نزد سپهدار گردگرفت آن کمربند جنگی گرد
کش از پشت زین در رباید مگرسپهبد گرفتش بر و یال و سر
بپیچد چون گردن گوسفندو یا گور در جنگ شیران نژند
بکند از تنش سر به کردار گویدو لشکر بمانده شگفت اندروی
بینداخت آن سر سوی هندوانز هولش بترسید جمله روان
مهارک چو دید آنچنان دستبردبه ایران سپه بر یکی حمله برد
ز گرد سپه تیره شد روی روزگریزان شد از چرخ گیتی فروز
همانگاه تیره شب اندر رسیدجهان چادر تار بر سر کشید
زهم بازگشتند هر دو سپاهنبد گاه و بیگاه آوردگاه
مهارک چو تیره شب آمد پدیدسپه را برآن کوه گرد آورید
بر آن بد که آن شب شبیخون کندز دشمن در و دشت پر خون کند
سواری فرستاد زان سو به راهبه کارآگهی نزد ایران سپاه
طلایه بداند که چنداست و چیستز لشکر که خفتست و بیدار کیست
بیامد نگه کرد هر سو بسیطلایه ندید او ز ایران کسی
فرامرز تنها لب رود و دشتهمی از بر پاس لشکر بگشت
پژوهنده هندو از آن سرفرازنبود آگه اندر شب دیرباز
شبی بود بس تیره چون آبنوسنه آوای اسب و نه آواز کوس
سپهبد چو نزدیک هندو رسیدسمندش خروشید و اندر چمید
همیدون زبالای هندو خروشبیامد فرامرز بگشاد گوش
خدنگی به هنجار آواز اسببینداخت برسان آذرگشسب
بزد بر سر هندو تیره جانهمانگه برون رفتش از تن روان
مهارک زمانی همی بود دیرز کار فرستاده برگشت سیر
چو هندو نیامد به نزدیک اوپر از درد شد جان تاریک او
بدانست کو را از ایران سپاهبد آمد به سر کار گشتش تباه
سرش گشت پر درد و دل پر ز کینبه ابرو درآورد از خشم چین