گنج

بخش ۱۰۷ - بخشیدن کیخسرو،رای هندی را به فرامرز

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۵ بیت
سپیده چو از باختر زد درفشچو کافور شد روی چرخ بنفش
زمین تازه شد کوه چون سندروسز درگاه برخاست آواز کوس
فرامرز با رستم پهلوانبرفتند نزدیک شاه جهان
فرامرز در باره شاه شدسخن گفتن شاه همراه شد
که با من نکویی بسی کرد رایهنر در دل خویشتن کرد جای
بدان گه که من اوفتادم برشیکی نامداری ببد لشکرش
بسی نیکویی ها از او دیده امبه دانش مر او را پسندیده ام
کنون چشم دارم ز شاه جهانکه بخشد برو ملک هندوستان
بدان کو مرا دوستداری نمودنباید بدو رنج و خواری نمود
چو بشنید شاهنشه دادگرورا گفت بخشیدمش سر به سر
ببر همچنانش به هندوستانبه سوی بر و بوم جادوستان
به خوبیش بر تخت شاهی نشاناز ایدر فراوان ببر سرکشان
که آن بوم و بر تا به دریای چینبه شاهی تو را دادم ای پاک دین
به خوبی بساز و میازار کسنه از کارداران برنجید بس
کشاورز را نیکی آور به جایزتو نام باید که ماند به جای
فرامرز روی زمین داد بوسبدو گفت ای شاه با پیل و کوس
یکی بنده ام پیش تختت به پایچنان چون بفرمایی آرم به جای
شه هندوان را طلب کرد شاهبدو خلعتی داد زیبای گاه
نوازید بسیار و اندرز کردسپهدار هندی آن مرز کرد
بدو گفت من شاه را بنده امبه فرمان و رایش سرافکنده ام
نپیچم من از چاکران تو سرگرم دیده خواهند ای نامور
زمین را ببوسید و آمد به درره هند را تنگ بسته کمر
از آن پس که آمد برون شاه هندسپهبد فرامرز نیکی پسند
ورا بر در خیمه خویشتنابا نامداران یکی انجمن
به می خوردن اندر نشستند شادیکی شب ببودند تا بامداد
چو خورشید بر چرخ بگذارد پایخروش جرس خاست با بانگ نای
روان شد فرامرز با رای هندسوی شهر خود از ره مرز سند
چو تنگ اندرآمد سوی هندوانیکی آگهی آمد از پهلوان
که بر هندوان دیگری خسرو استشهنشاهی و نامداری گو است
سرافراز مردی مهارک به نامسپهدار و گردنکش و خویش کام
از آن گه که آن پهلوان سترگازیدر بشد نزد شاه بزرگ
بزرگان هندوستان همچنانگزیدند شاهی دلیر و جوان
نشاندند بر تخت و بر تاج زربه فرمانش بستند یکسر کمر
همه عهد کردند مردان هندبزرگان و گردان و شیران سند
که گر تیغ بارد به ما از سپهرنسازیم با رای از روی مهر
همانا که کیخسرو از راه کینورا کرده باشد نهان در زمین
وگر زنده باشد در این بارگاهنه دیهیم یابد نه تخت و نه گاه
چو این گفته بشنید مردی ژیانشگفتی نمودش بیامد دمان
بر رای هند این سخن باز گفتچو بشنید از او رای پاسخ بگفت
که آن بد رگ بد تن بد نژادمهارک که بر تخت من کرده یاد
یکی بنده ای بود باب مراپرستنده خاک و آب مرا
ز فرمان من شاه کشمیر بودبدان کشور و مرز او میر بود
من از جان گرامی ترش داشتمسر او ز هر کس برافراشتم
کنون او ز بد خویی و بد تنیپدیدار کرده است اهریمنی
ره ایزدی هشت و از راه شدچو بد گوهری کرده گمراه شد
نکو گفت دانای آموزگارکه از بدگهر چشم نیکی مدار
به نوش ار کسی زهر را پروردمه و سال ها رنج و سختی برد
سرشتش دهد از می واز انگبینبه کام اندرش شیر و ماء معین
سرانجام راز آشکارا کندهمان گونه خویش پیدا کند
فرامرز گفت ای جهان دیده شاهتو زان بد کنش دل مگردان ز راه
به توفیق دادار فیروزگرز تختش نگون اندر آرم به سر
یکی نامه باید نوشتن بدوبه نامه شود گونه این گفتگو
اگر رام گردد بدین بارگاهبیاید سپارد تو را جایگاه
وگرنه به گرز و به شمشیر تیزبرانگیزم از جان او رستخیز
بدو رای گفتا که فرمان تو راستدلم بسته رای و فرمان تو راست