قصیدهٔ شمارهٔ ۸۷
از بهر چه این خر رمه بیبند و فسارند؟یک ذره نسنجند اگر بیست هزارند
گفتن نتوانند، چو گوئی ننیوشندکز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند
ارز سخن خوب خردمندان دانندکز خاطر خود ریگ بیابان بشمارند
مشک است سخن نافهٔ او خاطر دانامعنی بود آن مشک که از نافه برآرند
مر جاهل را نبود اندازهٔ عالمصد مرغ یله قیمت یک باز ندارند