قصیدهٔ شمارهٔ ۸
نیکوی تو چیست و خوش چه، ای برنا؟دیباست تو را نکو و خوش حلوا
بنگر که مر این دو را چه میداندآن است نکو و خوش سوی دانا
حلوا نخورد چو جو بیابد خردیبا نبود به گاو بر زیبا
جز مردم باخرد نمییابدهنگام خور و بطر خوشی زینها
حلوا به خرد همی دهد لذتقیمت به خرد همی گرد دیبا
جان را به خرد نکو چو دیبا کنتا مرد خرد نگویدت «رعنا»
شرم است نکو بحق و، خوش دانشهر دو خوش و خوب و در خور و همتا
دیبای دل است شرم زی عاقلحلوای دل است علم زی والا
حورا توئی ار نکو و با شرمیگر شرمگن و نکو بود حورا
گر شرم نیایدت ز نادانیبیشرمتر از تو کیست در دنیا
کوری تو کنون به وقت نادانیآموختنت کند بحق بینا
تو عورت جهل را نمیبینیآنگاه شود به چشم تو پیدا
این عورت بود آنکه پیدا شددر طاعت دیو از آدم و حوا
ای آدمی ار تو علم ناموزیچون مادر و چون پدر شوی رسوا
چون پست بُوَدْت قامت دانشچون سرو چه سود مر تو را بالا؟
دانا ز تو چون چرا و چون پرسدبالات سخن نگوید، ای برنا
شاید که ز بیم شرم و رسوائیدر جستن علم دل کنی یکتا
ناموخت خدای ما مر آدم راچون عور برهنه گشت جز کاسما
بنگر که چه بود نیک آن اسمامنگر به دروغ عامه و غوغا
تا نام کسی نخست ناموزیدر مجمع خلق چون کنیش آوا
از نام به نامدار ره یابدچون عاقل و تیزهش بود جویا
خرسند مشو به نام بیمعنینامی تهی است زی خرد عنقا
این عالم مرده سوی من نام استآن عالم زنده ذات او والا
سوی همه خیر راه بنمایداین نام رونده بر زبان ما
دو نام دگر نهاد روم و هنداین را که تو خوانیش همی خرما
بوی است نه عین و نون و با و رانام معروف عنبر سارا
چندین عجبی ز چه پدید آمداز خاک به زیر گنبد خضرا؟
این رستنی است و نارَوان هرسووان بیسخن است و این سِیُم گویا
این زشت سپید و آن سیه نیکوآن گنده و تلخ وین خوش و بویا
از چشمهٔ چشم و از یکی صانعیاقوت چراست آن و این مینا؟
این جزو که هست، چونْش بشناسیبر کل دلیل گرددت اجزا
از علت بودش جهان بررسبفگن به زبان دهریان سودا
انگار که روز آخر است امروززیرا که هنوز نامدهاست فردا
چون آخر عمر این جهان آمدامروز، ببایدش یکی مبدا
کشتی خرد است، دست در وی زنتا غرقه نگردی اندر این دریا
گر باخردی چرا نپرهیزیای خواجه از این خورنده اژدرها؟
با طاعت و ترس باش هموارهتا از تو به دل حسد برد ترسا
پرهیز به طاعت و به دانش کنبر خیره مده به جاهلان لالا
تا بسته نگیردت یکی جاهلهر روز به سان گاوک دوشا
از طاعت و علم نردبانی کنوانگه بَر شُو به کوکب جوزا
زین چرخ برون، خرد همی گوید،صحراست یکی و بیکران صحرا
زانجا همی آید اندر این گنبداز بهر من و تو این همه نعما
هرگز نشده است خلق از این زندانجز کز ره نردبان علم آنجا
چون جانت به علم شد بر آن معدنسرما ز تو دور ماند و هم گرما
بپْرست خدای را و تو بشناساز با صفت و ز بیصفت تنها
وان را که فلک به امر او گرددایزدْش مگوی خیره، ای شیدا
کآن بندهٔ ایزد است و فرمانبرمولای خدای را مدان مولا
وز راز خدای اگر نهای آگهبر حجت دین چرا کنی صفرا؟