قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰
ای هفت مدبر که بر این پرده سرائیدتا چند چو رفتید دگر باره برآئید؟
خوب است به دیدار شما عالم ازیراحوران نکو طلعت پیروزه قبائید
سوی حکما قدر شما سخت بزرگ استزیرا که به حکمت سبب بودش مائید
از ما به شما شادتر از خلق که باشد؟چون بودش ما را سبب و مایه شمائید
پر نور و صور شد ز شما خاک ازیرامایهٔ صور و زایشی و کان ضیائید
مر صورت پر حکمت ما را که پدید استبر چرخ قلمهای حکیمالحکمائید
عیب است یکی آنکه نگردیم همی ماباقی چو شما، گرچه شما اصل بقائید
پاینده کجا گردد چیزی که نپاید؟این حکم شناسید شما گر عقلائید
آینده ز ما هرگز پاینده نگرددهرگه که شما میچو برآئید نپائید
گهمان بفزائید و گهی باز بکاهیدبر خویشتن خویش همی کار فزائید
آید به دل من که شما هیچ همانازان می نفزائید که تا هیچ نسائید
زیرا که نزادهاست شما را کس و همواربر خاک همی زادهٔ زاینده بزائید
آن را که نزادند مرو را و نزایدزی مرد خردمند شما راست گوائید
ای شعرفروشان خراسان بشناسیداین ژرف سخنهای مرا گر شعرائید
بر حکمت میری زچه یابید چو از حرصفتنهٔ غزل و عاشق مدح امرائید؟
یکتا نشود حکمت مرطبع شما راتا از طمع مال شما پشت دوتائید
آب ار بشودتان به طمع باک نداریدمانند ستوران سپس آب و گیائید
دلتان خوش گردد به دروغی که بگوئیدای بیهدهگویان که شما از فضلائید
گر راست بخواهید چو امروز فقیهانتزویرگرانند شما اهل ریائید
ای امت بدبخت بر این زرقفروشانجز کز خری و جهل چنین فتنه چرائید؟
خواهم که بدانم که مر این بیخردان راطاعت بهچه معنی و ز بهر چه نمائید
زین بیش شما را سوی من نیست خطائیهرچند شما بی خطران اهل خطائید
چون حکم فقیهان نبود جز که به رشوتبیرشوت هریک ز شما خود فقهائید
این ظلم به دستوری از بهر چه بایدچون مال ز یکدیگر بس خود بربائید؟
از حکم الهی به چنین فعل بد ایشاناندر خور حدند و شما اهل قفائید
ای حیلتسازان جهلای علما نامکز حیله مر ابلیس لعین را وزرائید
چون خصم سر کیسهٔ رشوت بگشایددر وقت شما بند شریعت بگشائید
هرگز نکنید و ندهید از حسد و مکرنه آنچه بگوئید و نه هرچ آن بنمائید
اندر طلب حکم و قضا بر در سلطانمانند عصا مانده شب و روز به پائید
ایزد چو قضای بد بر خلق بباردآنگاه شما یکسره درخورد قضائید
با جهل شما در خور نعلید به سر برنه درخور نعلی که بپوشید و بیائید
فوج علما فرقت اولاد رسولندو امروز شما دشمن و ضد علمائید
میراث رسول است به فرزندش ازو علمزین قول که او گفت شما جمله کجائید؟
فرزند رسول است خداوند حکیمانامروز شما بیخردان و ضعفائید
میمون چو همای است بر افلاک و شما بازچون جغد به ویرانه در اعدای همائید
پر نور و دل افروز عطائی است ولیکنما را، نه شما را، که نه در خورد عطائید
زیرا که روا نیست اگر گویم کایزدآن داد شما را که مر آن را نه سزائید
گر روی بتابم ز شما شاید زیراکبیروی ستمگاره و با روی و ریائید
فقه است مر آن بیهده را سوی شما نامکان را همی از جهل شب و روز بخائید
گوئید که بدها همه برخواست خدای استجز کفر نگوئید چو اعدای خدائید
ابلیس رها یابد از اغلال گر ایدونکدر حشر شما ز آتش سوزنده رهائید
از بهر چه بر من همه همواره به کینیدگر جمله بلائید چرا جمله مرائید؟
گوئید که تو حجت فرزند رسولیزین درد همه ساله به رنجید و بلائید
فردا به پیمبر به چه شائید که امروزاینجا به یکی بندهٔ فرزند نشائید
آن را که ببایدش ستودن بنکوهیدوان را که نکوهیدن شاید بستائید
چون حرب شما را به سخن سخت کنم تنگهر چند که بسیار ببائید روائید
چون حجت گویم به ترازوی من اندرگر پنج هزارید پشیزی نگرائید