قصیدهٔ شمارهٔ ۶
نکوهش مکن چرخ نیلوفری رابرون کن ز سر باد و خیرهسری را
بری دان از افعال چرخ برین رانشاید ز دانا نکوهش بری را
همی تا کند پیشه، عادت همی کنجهان مر جفا را، تو مر صابری را
هم امروز از پشت، بارت بیفگنمیفگن به فردا مر این داوری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بدمدار از فلک چشم نیک اختری را
به چهره شدن چون پری کی توانی؟به افعال، ماننده شو مر پری را
بدیدی به نوروز گشته به صحرابه عیوق ماننده لالهٔ طَری را
اگر لاله پر نور شد چون ستارهچرا زو نَپَذرُفت صورتگری را؟
تو با هوش و رای از نکو محضران چونهمی برنگیری نکو محضری را؟
نگه کن که ماند همی نرگس نوز بس سیم و زر تاج اسکندری را
درخت ترنج از بر و برگِ رنگینحکایت کند کِلّهٔ قیصری را
سپیدار مانده است بیهیچ چیزیازیرا که بگزید او کمبَری را
اگر تو از آموختن سر بتابینجوید سرِ تو همی سروری را
بسوزند چوبِ درختانِ بیبرسزا خود همین است مر بیبری را
درخت تو گر بار دانش بگیردبه زیر آوری چرخ نیلوفری را
نِگر! نشمری، ای برادر، گزافهبه دانش، دبیری و نه شاعری را
که این پیشههاییاست نیکونهادهمر اَلفَغدَنِ نعمتِ ایدری را
دگرگونه راهی و علمیاست دیگرمر الفغدن راحتِ آنسَری را
بلی این و آن هردو، نطقَاست، لیکننمانَد همی سِحر، پیغمبری را
چو کبکِ دَری، باز مرغ است لیکنخطر نیست با باز، کبک دری را
پِیَمبَر بدان داد مر علمِ حق راکه شایسته دیدش مر این مهتری را
به هارون تا داد موسی قُران رانبودهاست دستی بران سامری را
تو را خط قید علومَاست و خاطرچو زنجیر، مر مرکب لشکری را
تو با قید بیاسپ پیش سواراننباشی سزاوار جز چاکری را
ازین گشتهای، گر بدانی تو، بندهشه چگّل و میر مازندری را
اگر شاعری را تو پیشه گرفتییکی نیز بگرفت خُنیاگری را
تو برپایی آنجا که مطرب نِشیندسزد گر ببرّی زبان جَری را
صفت چند گویی به شمشاد و لالهرخ چون مه و زلفک عنبری را؟
به علم و به گوهر کنی مدحت آن راکه مایَهاست مر جهل و بدگوهری را
به نظم اندر آری دروغی طمع رادروغ است سرمایه مر کافری را
پسنده است با زهد عمار و بوذرکند مدحِ محمود مر عنصری را؟
من آنم که در پای خوگان نریزممر این قیمتی دُر لفظ دری را
تو را ره نمایم که چنبر کرا کنبه سجده مر این قامت عرعری را
کسی را برد سجده دانا که یزدانگزیدَهاستش از خلق، مر رهبری را
کسی را که بسترد آثار عدلشز روی زمین صورت جایِری را
امام زمانه که هرگز نراندهَاستبر شیعتش سامری ساحری را
نه ریبی به جز حکمتش مردمی رانه عیبی به جز همّتش برتری را
چو با عقل در صدر خواهی نشستهنشانده در انگشتری مشتری را
بشو زی امامی که خط پدرْشَ استبه تعویذ خیرات مر خیبری را
ببین گَرت باید که بینی به ظاهرازو صورت و سیرت حیدری را
نیارد نظر کرد زی نور علمشکه در دست چشم خرد ظاهری را
اگر ظاهری مردمی را بجستیبه طاعت، برون کردی از سر خری را
ولیکن بقر نیستی سوی دانااگر جویدی حکمت باقری را
مرا همچو خود خر همی چون شمارد؟چه ماند همی غل مر انگشتری را؟
نبیند که پیشش همی نظم و نثرمچو دیبا کند کاغذ دفتری را؟
بخوان هر دو دیوان من تا ببینییکی گشته با عنصری بحتری را