قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲
این جهان خواب است، خواب، ای پور بابشاد چون باشی بدین آشفته خواب؟
روشنییْ چشم مرا خوش خوش ببردروشنیش، ای روشنائییْ چشم باب
تاب و نور از روی من میبرد ماهتاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب
پیچ و تابش نور و تاب از من ببردتا بماندم تافته بینور و تاب
آفتابم شد به مغرب چون بسیبر سرم بگذشت تابان آفتاب
جز شکار مردم، ای هشیار پور،نیست چیزی کار این پرّان عقاب
این عقاب از کوه چون سر برزنداز جهان یکسر برون پرّد غراب
گرد رنج و غم چو بر مردم رسدزودتر می پیر گردد مرد شاب
چون مرا پیری ز روز و شب رسیدنیست روز و شب همانا جز عذاب
هرچه ناز و خوب کردش گشت چرخهم ز گردش زود گردد زشت و خاب
دل بدین آشفته خواب اندر مبندپیش کو از تو بتابد زو بتاب
زین سراب تشنهکش پرهیز کنتشنگان بسیار کشتهست این سراب
روی تازهت زی سراب او منهتا نریزد زان سراب از رویت آب
گرش بنکوهی ندارد باک و شرمورش بنوازی نیابی زو ثواب
گرچه بیخیر است گیتی، مرد رازو شود حاصل به دانش خیر ناب
گرچه خاک و آب، سبز و تازه نیستسبز از آب و خاک شد تازه سداب
گرچه در گیتی نیابی هیچ فضلمرد از او فاضل شدهاست و زودیاب
این جهان الفنجگاه علم توستسر مزن چون خر در این خانهٔ خراب
کشت ورزت کرد باید بر زمینجنگ ناید با زمینت نه عتاب
مردمان چون کودکان بیهشاندوین دبیرستانِ علم است از حساب
شغل کودک در دبیرستانش نیستجز که خواندن یا سؤال و یا جواب
چون نپرسی ز اوستاد خویش تو؟چونکه نگشائی برو نیکو خطاب؟
زین هزاران شمع کهآن آید پدیدتا ببندد روی چرخ از شب نقاب
روی خاک و مویِ گردانچرخ رااین سیهپرده نقاب است و خضاب
نیک بنگر کاندر این خیمهٔ کبودچون فتاده است، ای پسر، چندین شتاب
گر ز بهر مردم است این، پس چراخاک پر مور است و پر مار و ذباب؟
ور همی آباد خواهد خاک راچونکه ز آبادی فزونستش خراب ؟
جز بر اسپ علم و بَغْلِ جست و جویخلق نتواند گذشتن زین عقاب
این همی گوید «بباید جست ازینتا پدید آید صواب از ناصواب»
وان همی گوید «چنین بیهودههادور دار از من، هلا پرکن شراب،
کار دنیا را همان داند که کرد،رطل پر کن، رود برکش بر رباب،
رطل پر کن وصف عشق دعد گویتا چه شد کارش به آخر با رباب»
ای پسر، مشغول این دنیاست خلقچون به مردار است مشغولییْ کلاب
گر نه گرگی بر ره گرگان مروگوسپندت را مران سوی ذئاب
دیو جهلت را به پند من ببندپند شاید دیو جهلت را طناب
بر فلک باید شدن از راه پندای برادر، چون دعای مستجاب