قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۴
از بهر چه، ای پیر هشیوار هنربین،بر اسپ هوا کرد دلت بار دگر زین؟
دین است نهال شکر حکمت، پورا،بنشانش و به هر وقت ازو بار شکر چین
مر بند هوا را به جز از حکمت نگشادحکمت برد از عارض و رخسار چو زر چین
این است تو را منزل و زاد، ای سفری مردبرگیر، هلا، زاد و همه بار سفر زین
طین است تو را اصل، بلی، لیکن بنگرکان چیست کزو گشت چنین یار هنرطین
ای رفته چهل سال به تن در ره دنیا،گمراه چرا شد دل هشیار تو در دین؟
راهت بنمایم سوی دین گر تو نگیریاندر دل از این پند پدروار پدر کین
دار گذر است اینت، به پرهیز و به طاعتبشتاب و بپرهیز و رو از دار گذر هین
بنداز تبرزین، چو طبرزد بشنو پندچون من به طبرزد که کند کار تبرزین؟