قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۹
ای بستهی خود کرده دل خلق به ناموسز اندیشه تو را رفته به هر جانب جاسوس
اثبات یقین تو به معقول چه سود است ؟چون نیست یقین نفی گمان تو به محسوس
تا چند سخن گویی از حق و حقیقت؟آب حیوان جویی در چشمهی مطموس !؟
گر رای تو کفر است مکن پیدا ایمانور جای تو دیر است مزن پنهان ناقوس
ای آنکه همه زرقی در فعل چو روباه،وی آنکه همه رنگی در وصف چو طاووس
تا کی روی آخر ز پی حج به زیارت ؟از طوس سوی مکه، وز مکه سوی طوس؟
چون نیست ز کان علت مقصود، پس ای دوستچه مکه و چه کعبه و چه طوس و چه طرطوس ؟