قصیدهٔ شمارهٔ ۱
ای قبهٔ گردندهٔ بیروزن خضرابا قامت فرتوتی و با قوت برنا
فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهرای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟
فرزند تو این تیره تن خامش خاکی استپاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا
تن خانهٔ این گوهر والای شریف استتو مادر این خانهٔ این گوهر والا
چون کار خود امروز در این خانه بسازممفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا
زندان تو آمد پسرا این تن و، زندانزیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا
دیبای سخن پوش به جان بر، که تو را جانهرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا
این بند نبینی که خداوند نهادهاستبر ما که نبیندش مگر خاطر بینا
در بند مدارا کن و دربند میان رادر بند مکن خیره طلب ملکت دارا
گر تو به مدارا کنی آهنگ، بیابیبهتر بسی از ملکت دارا به مدارا
بشکیب ازیرا که همی دست نیابدبر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا
ورت آرزوی لذت حسی بشتابدپیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا
آزار مگیر از کس و بر خیره میازارکس را مگر از روی مکافات مساوا
پُرکینه مباش از همگان دایم چون خارنه نیز به یکباره زبون باش چو خرما
کز گند فتادهست به چاه اندر سرگینوز بوی چنان سوخته شد عود مطرا
با هرکس منشین و مبُر از همگان نیزبر راه خِرَد رو، نه مگس باش نه عنقا
چون یار موافق نبُوَد، تنها بهترتنها بهْ صدبار، چو با نادان همتا
خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگبهتر ز ثریاست که هفت است ثریا
از بیشی و کمّی جهان تنگ مکن دلبا دهر مدارا کن و با خلق مواسا
احوال جهان گذرنده گذرندهستسرما ز پس گرما، سرّا پس ضرّا
ناجُسته بهْ آن چیز که او با تو نمانَدبشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا
در خاک چه زر مانَد و چه سنگ و، تو را گورچه زیر کُریجی و چه در خانهٔ خضرا
با آنکه برآورد به صنعا در غُمدانبنگر که نماندهست نه غمدان و نه صنعا
دیویست جهان صعب و فریبنده، مر او راهشیار و خردمند نجستهست همانا
گر هیچ خرد داری و هشیاری و بیدارچون مست مرُو بر اثر او به تمنا
آبیست جهان تیره و بس ژرف، بدو درزنهار! که تیره نکنی جان مصفا
جانت به سخن پاک شود زانکه خردمنداز راه سخن برشود از چاه به جوزا
فخرت به سخن باید ازیرا که بدو کردفخر آنکه نماند از پس او ناقهٔ عضبا
زنده به سخن باید گشتنت ازیراکمرده به سخن زنده همیکرد مسیحا
پیدا به سخن باید ماندن که نماندهستدر عالَم کس بیسخن پیدا، پیدا
آن بهْ که نگوئی چو ندانی سخن، ایراکناگفته سخن بهْ بود از گفتهٔ رسوا
چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویشبیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا
نیکو به سخن شو نه بدین صورت، ازیراکوالا به سخن گردد مردم، نه به بالا
بادام بهْ از بید و سپیدار، بهبار استهرچند فزون کرد سپیدار درازا
بیدار چو شیداست به دیدار، ولیکنپیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا
دریای سخنها سخن خوب خدای استپرگوهرِ باقیمت و پرلؤلؤِ لالا
شور است چو دریا به مثل صورت تنزیلتأویل چو لؤلؤست سوی مردم دانا
اندر بن دریاست همه گوهر و لؤلؤغواص طلب کن، چه دوی بر لب دریا؟
اندر بن شوراب ز بهر چه نهادهستچندین گهر و لؤلؤ، دارندهٔ دنیا؟
از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت:«تاویل به دانا ده و تنزیل به غوغا»
غوّاص تو را جز گل و شورابه ندادهستزیرا که ندیدهست ز تو جز که معادا
معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردمخرسند مشو همچو خر از قول به آوا
قندیل فروزی به شب قدر به مسجدمسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
قندیل مَیفروز، بیاموز که قندیلبیرون نبَرَد از دل پرجهل تو ظلما
در زهد نهای بینا، لیکن به طمع دربرخوانی در چاه به شب خطّ معما
گر مار نهای، دایم از بهر چرایندمؤمن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا؟
مخْرام و مشو خرّم از اقبال زمانهزیرا که نشد وقف تو این کرّهٔ غبرا
آسیمه بسی کرد فلک بیخردان راو آشفته بسی گشت بدو کار مهیّا
دارا که هزاران خدم و خیل و حشم داشت،بگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها
بازیست رباینده زمانه که نیابندزو خلق رها هیچ، نه مولی و نه مولا
روزیست از آن پس که در آن روز نیابد،خلق از حَکَم عدل نه ملجا و نه منجا
آن روز بیابند همه خلق مکافاتهم ظالم و هم عادل، بیهیچ محابا
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع،پیش شهدا دست من و دامن زهرا
تا داد من از دشمن اولاد پیمبربدهد به تمام ایزد دادار تعالی