گنج

۱۹- حکایت

۱۴ بیت
یکی روز محمود گردن فرازنهان رفت در خانه‌ای با ایاز
منور بساطی بینداختندشه و ینده شطرنج می‌باختند
به هر وقت کان بنده شه خواستیشهنشاه از جای برخاستی
بر آمد به تعجیل از در حسنبگفتا که با شاه دارم سخن
نظر کن که محمود عاشق چه گفتببین درّ معنی چه پاکیزه سفت
که ای مرد دانای روشن ضمیریکی عذر گویم ز من درپذیر
چنان در سر از عشق دارم نشاطکه خود را ندانم ز شاه بساط
کسی رأی با عاشقان می‌زندکه بر گوش گردون سنان می‌زند
مگر نیستی عاشق ای هوشمندکه چون عاقلان گوش داری به پند
ره عاشقان وادی پر بلاستدر او از ملامت یکی اژدهاست
زند زخم هر لحظه بر جان ماشب و روز می‌آید اندر قضا
مرا ای برادر ملامت مکندل مرده داری قیامت مکن
تو افسرده‌ای در تو این سوز نیستکه بر باز شه صعوه پیروز نیست
مکن عیب چیزی که نشنیده‌ایمگر این حکایت تو نشنیده‌ای