۱۳- حکایت دهقان
یکی مرد دهقان درختی نشانددگر آستین بر زراعت فشاند
یکی رنج سرما و گرما کشیدعذاب زمستان و گرما چشید
دگر مرد دل را به راحت نهادتن کهل را در قناعت نهاد
یکی نعمت اندوخت وقت درویکی کرد اجناس خانه گرو
شنیدم که یک روز آن کار سهلز عمال میخواست چیزی به جهل
کسی گفتش آخر نه دهقان بُدی؟چرا در به در طالب نان بُدی
بگفتا به من بخت بد یار شددل من به غفلت گرفتار شد
کنون علم بی برگ و بارم چه سودکه تخم عمل غفلت از من ربود
الا ای که دانش در آموختیبه غفلت چرا خرمنت سوختی
مثال خرد با تو خواهم نمودکه نتوان بر او نکتهای در فزود
خرد را تو آئینهای دان صقیلدر او عکس گردد کثیر و قلیل
یکی قطره از لجهٔ بحر جانفتاده ز موج ازل بر کران
شناسندهٔ ذات انسان در اوجدا گشته از حد حیوان در او
بدو زیرک و اهل دانا شدهز ماوای اسفل به اعلا شده
چو عکس بد و نیک افتد در اوبتابد ز بد روی سوی نکو
ز هر چه رسد مرد را زو المبه یک دم کشد بر سر او رقم