۱ - آغاز
سرنامه نام خداوند پاککه پیدا کند آدمی را ز خاک
حکیمی که بی فکرت و بی عللبپیوست ملک ابد با ازل
خطا پوش مشتی پراکنده حالعطابخش درماندگان بی سؤال
علیمی که داند همه جزء و کلبه باغ قبولش چه خار و چه گل
خبردار اسرار نفس و روانشناسندهٔ آشکار و نهان
خدائی که گردنکشان را به سردر آرد کند چون زمین پی سپر
نگارندهٔ کل موجودهابر آرندهٔ جمله مقصودها
یکی را بسوزد که سازش بودیکی را نوازد گدازش بود
همه طالبان را هدایت ازوستهمه بیکسان را عنایت ازوست
همو اول است و همو آخر استهمو باطن است و همو ظاهر است
همه او و او از همه ناپدیدبه جز چشم او روی او کس ندید
ز ما گفتن او نشاید درستکه سیل اناالحق دوئی را بشست
بر آرد گل از خار و شکر ز نیبرون آرد از چوب خشک آب می
ز یک قطرهٔ آب خاتم کندز یک قبضهٔ خاک آدم کند
به قدرت گل مرده را جان دهدبه جان نیز جانی به جانان دهد
شب و روز در جستنش فاختههمه گفته کوکو و نشناخته
نه در ما هم این روح شهوانی استکه این روح مخصوص حیوانی است
ز حیوانی آن کس امان یافتهستکه در ذات خود جان جان یافتهست
ز جان نخستین تنت زنده شدز جان دوم روح تابنده شد
همو عقل بخشید و رأی صوابکه تابنده قابل شود در خطاب
به جان و خرد مهر او پروردبه گفتار و کردار ما ننگرد
کلام خدا مصحف احمد استکه پیشش صحف تختهٔ ابجد است
دگر آفرینش که آن کار اوستغرض ذات اینان ز اظهار اوست
خرد را بدین هر دو مشغول دارچو دستت دهد دست عزت بر آر
منه پا برون از ره احمدیگر از خود روی بیخود و مرتدی
خدا را چه سنجی به مقیاس عقلنشد سفته آن درّ به مقیاس نقل
کجا عارف باغبان شد درختشناسای نجار کی گشت تخت
مکن وصف او را تو از خود قیاساز او معرفت خواه و آنگه شناس
ندارد چو در فعل او اشتغالدر اوصاف او نیست تغییر حال
چو پاکست از این جمله فرد صمدمساویست او را ازل با ابد
به راه هویت هوائی مروبکن بندگی در خدائی مرو
خدا گر به خدمت قبولت کندبه جذبی ز هستی ملولت کند
به کلی چو یابی خلاص از وجودهمه آن نماید ترا کو نمود
ز غیبش نداند کسی ذات اوکه از نفی غیر است اثبات او
نه مبدأست او را نه و نه منتهامحال است بی نفی او انتها
گر از هر معین مبرا شویبه وحدت رسی، بگذری از دوئی
خدا را تو واحد به وحدت شناسنه واحد چو آحاد کثرت شناس
دو عالم گرفت از وجودش نظامهمه ناقص و ذات پاکش تمام
به اول خدا بود و آدم نبودبه آخر ازو یافت نام وجود
اگر گویمت نقش دریاست اینتعجب مکن مذهب ماست این
نخوانم مرکب، ندانم بسیطخدای است بر کل اشیاء محیط