گنج

شمارهٔ ۱۱

۹ بیت
خطاب کرد مرا وقت صبح، کای ناصرچرا چو ثابته ساکن شدی ز سیّاری؟
پس از خجالت بسیار سر بر آوردمبگفتم از سبب مفلسی و بیماری
بگفت چارهٔ این کار سخت آسان استهمیشه چارهٔ بیچارگان کند باری
برو به سُدّهٔ صاحب نصاب عقل و هنرکه هرکه سر نهد آنجا کند کلُه داری
معین حق، شرف‌الدین که خاک سُدهٔ اوشرف دهد به مقیمان قصر زنگاری
مربی علما، عالم معالم دینکه نیست دانش او مختصر ز بسیاری
زحل که حارس حصن حصین گردون استز رأی روشنش آموخت حزم و بیداری
غبار موکب او سرمهٔ سپاهان استکه داد روشنی چشم تیره و تاری
حساب عمر شما در زمانه چندان بادکه فاضل آید از او هر عدد که بشماری