گنج

شمارهٔ ۸ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ گوید

۴۴ بیت
قد تو داد به باد آب‌روی طوبی رابهشت حور ز غیرت بهشت اعلی را
مرا از دیدهٔ معنی نظر به صورت تستکه صورت تو نماید کمال معنی را
به صورتت نگرد بت‌پرست گر مانی‌ستروان بر آب زند نقشهای مانی را
خلاف زاهد مستور چشمِ سر مست استخراب کرد بنای صلاح و تقوی را
اگر به چشم تو زد لاف نرگس از مستیمبصران نگرفتند خرده اعمی را
خیال زلف تو زنجیر عقل مجنون استگذشت عمر و ندیدم به خواب لیلی را
شب وصال تو آن به که شمع بنشیند«به ماهتاب چه حاجب شب تجلی را »
مرا قضیهٔ عشقت و شاهد و منظوررسانده‌ایم به شاهد ثبوت دعوی را
نداشت ناصر دنیا و قصد دین کردیمکن که مفتخرم فخر دین و دنیی را
جلال دولت و دین خسرو زمان هوشنگکه از عدالت او کسرهاست کسری را
اگر چه مهر کشد تیغ کینه بر آفاقچو صبح سر ببرد ظالمان ظلمی را
زمین به سدهٔ او می‌برد تقرب رافلک به طالع او می‌کند تولی را
به حال انسان اگر لطف او از این سان استدهد به عالم صغری جهان کبری را
زهی کریم که پیش از سؤال سائل راچو آب لطف تو خواند جواب آری را
نسیم خلق تو یحیی العظام و هی رمیمشکست نام تو ناموس معن و یحیی را
زلال جرعهٔ جامت به خاصیت بخشیدمزاج چشمهٔ حیوان لعاب افعی را
نواله‌های نوالت ز خوان گردون بهبه سبزه‌ای نتوان داد من و سلوی را
بعید نیست که آید به عید اقبالتحمل به خنجر بهرام بهر اضحی را
پجوز را که تواند ز لایجوز شناختاگر تو خط ندهی از جواز فتوی را
کسی که صورت لطف خدا ندیده بودترا ببیند و حاصل کند تسلی را
دم تو زنده کند در قرائت قرآنمآثر نفس روح بخش عیسی را
به وقت انها، ها در رخ تو حیران استگشاده‌اند دو چشم از برای این هی را
تراست در ید بیضا به روز معرکه رمحبدان مثال که ثعبان به دست موسی را
صدای کوس تو به گوش دشمن و دوستبه شر و خیر بشر یافت خوف و بشری را
کمان چرخ تو دارد شهاب دیو افکنچرا که رجم کند جنیان حنی را
تذرو خصم ترا در عقب عقاب سه پررسیده تا برساند عقاب عقبی را
ز دست بوس تو چوگان چو گردن افرازدچو سرزنش که خورد گوی از تمنی را
جهان پناها چون از علو مِدحت توبر آسمان برساندم شعار شعری را
دبیر چرخ به خط رقاع من از نسخمثال داد کمال جریر و اعشی را
ثنای غیر ترا بار نیست در دل منحریم کعبه حرام است لات و عزی را
مرا به عیب هنر منکرند طایفه‌ایکه نقش مولی خوانند نفس مولی را
الف اگر چه به نقطه برابر است به باز راستی خط آمد جدا الف بی را
نوشته‌ام سخنی طرز انوری و ظهیرکه نور داد ظهور از تراز حوری را
سه چار بیت بنا کرده‌ام شکایت حالکه رفع کرد قصور ریاض اُخری را
درست بود به من عهد اقربا ز حضر«سفر گزیدم و بشکست عهد قربی را»
ودیعتی که به ما وارسیده صبری بودوداع کرد به کلی دیار و ماوی را
به هر طریق به سر برده عمر و می‌دانمولی ز دست ندادم طریق اولی را
به حیله آمده‌ام از دمشق یا بغدادسلام من که رساند به حله سلمی را
به عین عقل نظر کن که کلک لاغر منچگونه می‌کشد این حرفهای فربی را
به موقعی که نهم خامه بر رخ نامهفلک نثار کند درج‌های املی را
ترا خدای دهد اجر تا فواضل توبرند مجری ارباب فضل اجری را
سخن به حد ملالت نگویم و گویمدعای جان تو و شکر حق تعالی را
همیشه تا که عقول و نفوس در عالمدهند نظم به هم صورت و هیولی را
مدام صورت خصم تو در هیولی بادنظر به نفس نفیست عقول اولی را