شمارهٔ ۷ - در مدح یکی از بزرگان سروده است
صبا آراست از گل بوستان راصلای عیش در ده دوستان را
ز صوت مرغ بشنو ارغنون راز جام لاله درکش ارغوان را
می چون گل ستان از دست ساقیکه رنگ و بوی بخشد گلستان را
به ساغر در چمن شد گل که خوبانچنین کردند کشت بوستان را
سر شاهیست نرگس را ز کی بازکه بر سر مینهد تاج کیان را
مرا حیرت همه از دست بید استکه چون بیدست بردارد سنان را
جهد هر دم صبا از صحبت گلوفائی نیست چندانی جهان را
شمر ساکن شد و صافی که از سیرغباری بر دل است آب روان را
به خاصیت بهشت اردیبهشت استکه در پیری جوان سازد جهان را
دل غنچه فرح از زعفران یافتکه گل از خنده بگشاید دهان را
ز پیران در جوانی چون سبق بردهمین باشد نشان بخت جوان را
زداید صیقلِ رأی منیرشز مرآت یقین زنگ گمان را
زحل را گر محل بخشد به بهرامقرین سعد گرداند قران را
چنان دست ضعیفان را قوی کردکه موری بشکند شیر ژیان را
زهی در دور انصاف تو گردونبه آتش سوخته تیر و کمان را
سحاب دست فیاض تو داردسخائی کان نباشد بحر و کان را
حسودت را چو سر بر تن گران استسبک بردار از او بار گران را
زیان ناصر از دست زبان استاز آنرو گوش میدارد زبان را
نه هر ساعت به هر کس میتوان گفتحدیث ضعف حال ناتوان را
غریبی مانع آن شد که گویمبه پیش دوستی این داستان را
چو نتوان آب روی از بهر نان ریختبه آبی می ببیاد خورد نان را
همی تا عالم فانی نداده استبقای جاودانی انس و جان را
تو جان عالمی، ایزد رسانادبه عمر تو بقای جاودان را