گنج

شمارهٔ ۶۰ - در مدح خواجه جلال‌الدین که یکی از بزرگان و عالمان بوده است

۳۵ بیت
تنم چو ذرهٔ خاک است و دل چون قطرهٔ‌ خونبه شکل نقطه که باشد میان حلقهٔ‌ نون
شده است خرقهٔ نُه توی چرخ زنگاریز بس که آه زدم بر سپهر آینه گون
به انقلاب سفر دورم از دیار فکندجهان منقلب و روزگار بوقلمون
مرا خون جگر نیل و دجله پیش استهنوز در نظر م همی‌رود جیحون
سرشک دیدهٔ من قطره‌ای و صد دریاغبار خاطر من ذره‌ای و صد هامون
ترا ببیند و از تو خجل شود لیلیمرا ببیند و بر من حسد برد مجنون
ز بس که گرد سر کوی تو بر آمده‌امبر آمده است به آفاق نام من مجنون
کشیده پای قناعت به دامن خارافشانده دست فراغت بر اطلس و اکسون
ترا وظیفهٔ ناز و مرا وظیفهٔ نیازهمه فنون جنونست و الجنون فنون
چو قامت تو بلند است همت ناصرعبارت سخنش چون شمایلت موزون
زمان معدلت خواجه بر نتابد ظلمبه چشم مست بگو تا دگر نریزد خون
خدایگان افاضل جلال دولت و دینکه هست نامهٔ دولت به نام او محشون
چو آفتاب سر از جیب خرقه تا برکردفشاند دامن همت بر اطلس و اکسون
اگر حدیث ز تفسیر او بگویم، نیستبه یک دقیقهٔ او جمله شروح و متون
دهد به علم و عمل خلق را نجات و شفاچرا که جمله اشارات اوست بر قانون
بسی نماند که گردد به یمن اقبالشچهار ربع زمین در زمان او مسکون
زهی جمال معانی تو بدیع چنانکه در بیان جمالت زبان شدست زبون
ز عزم تست که آمد سپهر در حرکتز حزم تست که جرم زمین گرفت سکون
به زیر زین مراد تو رام خواهد شداگر چه ابلق ایام توسن است و حرون
درون دایرهٔ کون بدعتی نامدکه از حدود جهاتش نکرده‌ای بیرون
طبیب حاذق عدل از برای حفظ مزاجز لطف و مهر تو ترکیب می‌کند معجون
اگر نه عدل تو بودی ضمان دور زمانسجل چرخ شدی خط ز اختر وارون
چنین که فتنه به خواب است و بخت تو بیدارمگر که بخت تو دادست فتنه را افیون
ز بس که دست چو دریای تو گهر بخشیدنماند در دل کان هیچ خرده‌ای مدفون
سحاب هایل از رعد می‌کند نالهبه زیر پای عطای تو بر مثال هیون
فضایل تو ز دیباچهٔ هنر عنوانفواضل تو ز سرنامهٔ سخا مضمون
چو بدر خصم تو هر روز کمتر است، آن بهکه چون هلال بود دولت تو روز افزون
فرو رود به زمین همچو گنج آخر کارحسود تو به مثل گر همی‌شود قارون
ستاره از نظر سعد تو سعادت یافتکه طالع تو کند حل عقدهٔ گردون
مکان قدر تو هم در زمان قدرت تستنه همچو زلف بتان بخت او شدست نگون
هنر پناها در مدح تو جواهر لفظبه سلک نظم کشیدم چو لؤلؤ مکنون
چو زیور سخنم گوهر مدیح شماستعروس معنی بر لفظ تو شده مفتون
اگر به عین عنایت نظر کنی شایدکه در دلم ز ثنایت عیان شده است عیون
همیشه تا به محاق و زوال در مه مهرپدید گردد نقصان به امر کن فیکون
چو مهر باد وجود تو از محاق ایمنچو ماه رأی منیر او از زوال مصون