گنج

شمارهٔ ۵۱ - در مدح قاضی جلال‌الدین

۳۳ بیت
طلوع کوکب اقبال اسلامخجسته باد چو مه بر لیالی و ایام
قدوم موکب قاضی القضات در عالممبارک است، خصوصا بدین خجسته مقام
امام عادل، جلال ملت و دینکه روزگار همی‌خواندش ولی انام
ندیده روی حدود کمال او افکارنبرده راه رسوم، جلال او اوهام
به چار مذهب بر عقل اقتدا فرض استدر آن مقام که رأی رفیع اوست امام
مربی عالمان، ناصب مناصب علمکه رأی اوست مبین حلال را از حرام
معلمی که به تعلیم علم در عالمدرست کرد قضایای شرع را احکام
همه ز فربهی جاه کلک لاغر اوستکه تیغ فتنه رود سرنگون به چاه نیام
طیور و جن و ملک را در آورد در قیدچو کلک او نهد از خط و نقطه دانه و دام
صبا ز گرد رهش یافت عنبر اشهبکه خاک رایحه مشک می‌دهد به مشام
سخای بحر گهربار دست او را دیدکه ابر را ز حیا می‌چکد عرق ز صیام
به پیش دست و دلش جود کان و بخشش بحرچو ذره‌ای است ز مهر و چو قطره‌ای ز غمام
زهی سپهر جنابی که در مقام صفاطواف کعبه جاه تو می‌کنند احرام
ترا طریق رسالت از آن جهت ملکه استکه سوی خصم همی‌آوری ز حق پیغام
در اشتباه فتاده است عقل کل صد بارکه صدر سدره کدام است و سدّهٔ تو کدام
چنان عدالت او کام هر ضعیف دهدکه شیرِ شیر خورَد سیر، آهوی آکام
دقیقه‌ای که قضا را نهفته با قدر استبه دقت نظرش رفع کرده‌ای ایهام
به آب لطف تو تا گرد فتنه بنشاندیبیافت حادثه چون زلف دلبران آرام
اگر چه عود بود دشمن،‌ سوخته بهکه هست آتش دوزخ برای مردم خام
عراق را به وجود تو شهرت افزوده استز بایزید بیفزود شهرت بستام
دمشق را ز وجود تو رونق افزوده استکه نقد کان به مکان دگر بر آرد نام
همه عظام سلف سر ز خاک بر دارندنسیم خلق تو چون بشنود رمیم عظام
اگر نه جامهٔ افلاک قدر او بودیغزاله در خطر هستی ز پنجهٔ ضرغام
وگر نه راعی اجرام عدل او باشدشود به خون حمل سرخ خنجر بهرام
ز بیم او جگر نقل کباب شده استبجوشد از غضبش خون باده در دل جام
به چنگ زهره اگر اگر بشکند دل ساغربه جای جرعه چکند خون ز چشم جام مدام
هنر پناها ناصر در این دیار نخستبه یک نظر به تو مخصوص شد به صد اکرام
کنون ز لطف تو دارد هزار گونه امیدولی وسیله ندارد به غیر حسن کلام
چو شعر آب حیات است نام نامی رابدین قصیده ترا تا ابد بماند نام
بدین بهانه ز من تربیت دریغ مداربهانه جون بود در سخا و لطف کرام
به حال بنده فتوریست، حالیا خواهمکه همچو نظم من از لطف تو رسد به نظام
همیشه تا که شه نیمروز از مشرقز زخم تیغ کند فتح تا ولایت شام
چو نیم روز ترا روی بخت روشن بادمخالفان ترا روز عمر تیره چو شام