گنج

شمارهٔ ۵۰ - در مدح خواجه عبیدالله وزیر و صاحبدیوان

۳۵ بیت
درد سر دارم از خمار مدامنیست درمان به جز دوام مدام
درد ما دواست دُردی دندردمندی که دیده دُرد آشام
زلف ساقی برای ما دام استما مقید به دام او مادام
چشم او بهر صید می‌گرددهست صیاد، از آن بود بادام
حلقهٔ زلف او به دانهٔ خالمرغ دل را همی‌کشد در دام
به حقیقت در این طریقت ماپیر چنگ است و رهنمای مقام
نام او کرده‌ایم در سر ننگننگ در دین عشق باشد نام
چند جو شیم سر به مهر چو خُمپخته در ظاهر و به باطن خام
بر لب آریم راز دل چو قدحتا به کی دم فرو بریم به کام
شکوه‌ای پیش صاحب دیوانببریم از نوایب ایام
صاحبی کافتاب چاکر اوستخواجه‌ای کش عطارد است غلام
ناظم مملکت عُبیداللهکه وزارت از او گرفت نظام
نقش توقیع او بیارایدچهرهٔ صبح را به طرهٔ شام
تیغ در عهد بخت بیدارشبیش سر بر نیاورد ز نیام
کلک او تا زبان دراز نکرداز لب بحر بر نیامد کام
عزم او داد و حزم او بخشیدچرخ را دور و خاک را آرام
از حیای کف کفایت اوعرق سرد می‌چکد ز غمام
وز نهیب دم مهابت اونفس گرم می‌زند بهرام
ای وزیری که بر رخ کافورکشد از مشک کلک تو ارقام
دوستان را ز خط تو باشدبوی ریحان اگر رسد به مشام
دشمنان را ز کلک خطی توخون به جای عرق چکد ز مسام
دو زبانی سیاه خواهد کردروی خصم تو چون سر اقلام
دشمنت را ز رشک مجلس توخون دل تا به لب رسید چو جام
گر ببندد سوار امر تو زینتوسن روزگار گردد رام
کرّهٔ چرخ را اگر خواهیقدر تو سازد از مجرّه ستام
زردهٔ مهر را اگر گوئیقهر تو بنهد از کسوف لجام
صاحبا کعبه جناب ترابهر طاعت ببسته‌ام احرام
که چو ارکان دین مرا فرض استشرط تعظیم شهریار انام
قرب سالی‌ست تا در این حضرتمی‌دهد داد نظم و نثر کلام
گر چه عیب است سر به سر هنرمعیب پوشیدن است رسم کرام
غرضی عرض می‌کند ناصرگر چه دارد خجالت از ابرام
کانچه دخل و عطای سلطان بودخرج من شد و لباس و طعام
غیر لطف تو هیچ باقی نیستکه بماناد تا به روز قیام
تا بگردد به گرد مرکز خاکهمچو پرگار چرخ آینه فام
حفظ تو باد همچو دایره‌ایگرد بر گر مرکز اسلام