گنج

شمارهٔ ۴۶ - در مدح غیاث‌الدین خواجه شیخ

۴۳ بیت
به توفیق یزدان و یاری طالعگزیدم سفر از دیار و مواضع
شبی از طلوع سحر دور ماندهکواکب بر آورده سر از مطالع
یکی در مسیر و دگر در تحیریکی مستقیم و دگر گشته راجع
ثوابت فروزان بر ایوان ثامنچراغ زحل تیره بر بام سابع
طلب کردم از نور انجم هدایتچو اصحاب بدعت ز اهل شرایع
شبی تیره مانند کفر و ضلالترهی راست در پیش و چون شرع شارع
وداع وطن‌گاه مألوف کردمبه جانم رسید از وداعش ودایع
همی‌ریخت از چشم من سیل سایلهمی‌جَست از آه من برق لامع
نه یک کس گیرد به جز اشک دامننه یک تن که آید به جز ضعف مانع
مرا تکیه‌گه بر سنام نجیبیتو گفتی عطارد شد از اوج طالع
بیابان نوردی، اقالیم گردیبه هنگام سرعت چو اعصار سارع
به شب خاستن همچو اقطاب قائمبه برگ گیاهی چو ابدال قانع
چنان در نظر منحنی شکل هودجکه در پیش بت برهمن گشته راکع
پریچهرگان در زوایای محملچو خلوت نشینان به کنج صوامع
چو مه هر کسی را به هر برج مقصدمرا سایهٔ شمس برجیس طالع
غیاث دول، غوث دین، شیخ ملتکه اوضاع لطف و کرم راست واضع
پناه ملک، خواجه شیخ آنکه حکمشچو تیغ است بر فرق بدخواه طالع
به شمشیر لا از پی فتح الاّچو شیر خدا ما سوی راست قامع
خلف بهتر از وی نبامد سلف راکه چون شافعی امتان راست شافع
چو گرمی بازار اقبال او دیدسعادت ورا مشتری گشت و تابع
اگر قطرهٔ ابر لطفش بباردمضیق دل کان شود بحر واسع
وگر آتش قهر او را ببیندشود آهن از بیم چون آب مایع
کفش بیت معمور را بوده عامردرش سقف مرفوع را گشته رافع
زهی رفته صیت تو چون صور محشرمقیمان آفاق را در مسامع
وجود تو در عرصهٔ ربع مسکونبمانند خورشید بر چرخ رابع
وگر انعام عام تو گیرندز هم بگسلد عقده‌های اصابع
منور ز رأی تو جرم کواکبلطیف از مزاج تو جسم طبایع
معطر ز عود سعودت محافلمنور ز شمع حضورت مجامع
قضا از قدر هر چه دارد نهفتهشود از ضمیر منیر تو شارع
گل مکرمت در ریاض زمانهبود از نهال وجود تو طالع
حمل را به گردون برد بهر طعمهمگس‌وار از خوان تو نسر واقع
در آفاق شد همچو خورشید روشنکه قدر تو متبوع و چرح است تابع
ز تاب تو هر گه که آمد گشائیروان کرد بی‌وقفه جر منافع
چو من ینفع الناس خیر الاُناس استتو خیر الاُناسی بخیرالمنافع
بلاهای آخر زمان را به عالمبه جز همت عالیت نیست دافع
ز نظمت که سلک جهان را نظام استپر از درّ و گوهر شود سمع سامع
چو قرآن مقالات تو در فصاحتکمالات مجموع را گشته جامع
مقدم ز سحر است و اقرب به معجزسخنهای مصنوع تو از صانع
به معنی و صورت بدیع‌الجمالستبیان معانی تو در بدایع
کسی را که دارد ز فکر تو دوریخیالیست باطل، حیاتیست ضایع
همی تا بر این دشت خضرای گردونبعینه غزاله غزالیست راتع
غزل خوان ایوان تو باد زُهرهسماع تو چون دور گردون تاسع
دعای تو ناصر بگوید به مقطعکه خوشتر ازین نیست حُسن مقاطع