گنج

شمارهٔ ۴۵ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاه

۳۱ بیت
صباح عید که برخاست عزم میدانشچو صبح مطلع خورشید شد گریبانش
بر آمد از دل پر خون عاشقان تکبیردر آن زمان که بدیدند روی رخشانش
به باد پای روان بر چو آذری بر زینسوار گشت و بسی دست دل به دامانش
سمند او که چو آتش همی‌گذشت از بادز راه لطف توان خواند آب حیوانش
سپهر کحلی در چشم آفتاب کشیدهر آن غبار که انگیخت نعل یکرانش
چو گوی بر سر میدان او نهادم سرولی نداشت سر گوی زلف چوگانش
به شکل آنکه در چوگان رسند بر یک گویخمیده بود سر زلف بر زنخدانش
به رسم عید ز قندش کسی که حلوا خواستبه تیر غمزهٔ بی‌کیش کرد قربانش
لبش به پرسش در دم جواب شافی دادزهی عسل که شفا آیت است در شانش
فراز خنگ فلک راند زردهٔ خورشیدکه بود میل سوی بارگاه سلطانش
خدایگان سلاطین جلال دین هوشنگکه هست زیر نگین خاتم سلیمانش
بسی نماند که از روی تیغ و پشت کمانکشد به سوی سپاهان شروانش
زمین معرکه را گل شکفت و لاله دمیدز خون خصم به هنگام تیر بارانش
کمینه هندوی دربان او در آن درجه استکه عبده بنویسد ز چزخ کیوانش
به گوش دشمن او گر بود امیر اجلرسد پیام اجل از زبان پیکانش
ز شمع مهر از آن مه به ارتفاع رسیدکه بود صورت پروانه‌ای ز دیوانش
جهان گرفت چو خورشید یک سواره به تیغدر این قضیه از آن قاطع است برهانش
زهی رسیده بدان پایه دامن جاهتکه گرد او نرسد زال زر به دستانش
ز پنج نوبت عدلت جهان چنان شد راستکه اعتدال پذیرفت چار ارکانش
عدو ز علت سودا به قید تو درماندبه غیر نیلوفر تیغ نیست درمانش
کدام خصم ز تو سرکشید همچو مارکه سر نکوفت شکوهت به سنگ خذلانش
کدام دوست ببوسد پای تو چون مورکه پر و بال ندادی به عدل و احسانش
چو شمع در سر بدخواه اگر سرافرازی‌ستتفاوتی نکند زیر تیغ بنشانش
وجود مثل تو در حد عقل ممتنع استبدان دلیل که ممکن نبود امکانش
اگر نه دور فلک بر مراد تو گرددبود چو دور تسلسل محال دورانش
ز بهر تیغ تو دندان بر آورد ماهیبه فرق خصم تو دریا نمود دندانش
شها مدیح تو از گونه گونه سوسن نطقشدست گلشن و ناصر هزاردستانش
به هر قصیده که بر خواند از روانی شعرزبان گشاده به تحسین روان حسانش
روا بود که برین مدیح آفرین خواندز فاریاب ظهیر و ز ساوه سلمانش
همیشه تا به ارادت خدای را با خلقعنایتی ست قوی‌تر به حال انسانش
به حال شاه خدا را عنایت ازلی ستسعادت ابدی باد هم بدین سانش