گنج

شمارهٔ ۲۰ - در مدح یکی از مشایخ و بزرگان زمان خود

۳۴ بیت
دلا کسی که مقید به قید خویشتن استاگر چه جان عزیزست پای در بند تن است
خرابهٔ دلش از غم بود خراب آبادکسی که همت او بر عمارت بدن است
برون پرده نبینی جمال یار اگرچو کرم پیله تنت گرد گرد خویشتن است
به گرد کعبهٔ ظاهر چه سود گردیدنترا که کعبهٔ باطن هنوز پر وثن است
به رشته تابی از چرخ اگر جوان مردیطمع مکن که جهان بر مثال پیر زن است
جُنب مباش که گردون مثال گرمابه استاثیر گلخن و دست زمانه جامه کن است
بر آر غسل طریقت به هفت آب نیازکه این طریقهٔ وضو از فرایض سنن است
به دار ملک فنا شو اگر بقا خواهیسهیل می‌طلبی نا گزیرت از یمن است
حدیث حب وطن را ز من شنو تفسیرگذر به عالم دل کن که اولین وطن است
دلی که قبله چو آذر نسازد از صورتدرون آتش خلت خلیل بت شکن است
ز فتنهٔ فلک و انقلاب او اندیشکه چرخ منقلب است و ستاره پر فتن است
شوند تفرقه از جمع چون بنات النعشاگر چه صحبت ابناء دهر چون پرن است
ز شیخ دور طلب کن طریق رشد و ثباتکه قطب روی زمین است و مرشد زمن است
یگانه سید سادات فخر آل رسولکه در میان امم مستشار و مؤتمن است
به علم و جود و سخاوت به مردمی و هنربه روز معرکه نایب مناب بوالحسن است
چو ذوفنون جهان است ذات کامل اواز آنچه بیم که میل جهان به مکر و فن است
صفای آینه دارد از آن نمد پوش استکزین لباس به آئینه نور مقترن است
نمود بر قد او صورت نمد زیباکز آن به هر سر موئیش سیرت حسن است
زهی سحاب سخائی که تیرباران رابه روی باغ ز لطف تو چتر گل مجن است
ز بحر جود تو یک قطره ابر نیسان استز بوی خُلق تو یک شمه نافهٔ ختن است
به هر کجا که بود در زمانه انجمنیز روی و رأی منیر تو شمع انجمن است
به غیر ساقی و مطرب به دور دولت تونه احتمال حرامی نه خوف راهزن است
ز اهتمام تو من بعد کس نشان ندهدکه از نسیم صبا گل دریده پیرهن است
ریاض منقبت آل مصطفی چمنی‌ستکه صد هزار ثناخوان چو من در آن چمن است
تو در میانهٔ ابنای دهر ممتازیچنان که در صدد خار و خس گل و سمن است
به دست اگر چه ندارد به غیر باد چناربه بوی لطف تو در رقص همچو نارون است
زمانه همچو مغیلان‌گه است غولان رانهال آل نبی ارغوان و یاسمن است
هنرپناها صد گونه خرده است مراچو غنچه در دل و مُهرم ز مهر بر دهن است
شکایتی که من از حزن در سفر دارمعلی التمام نگویم که موجب حزن است
مرا که یوسف مصر فصاحتم به سخنز سجن غم به در آور که منزل شجن است
کشیده‌ام سخنی چند چون گهر در نظمدر ثمین مرا از ثمین تو ثمن است
ز بحر شعر بر آرد در دعا ناصرکه مقطع سخن او چو ساحل عدن است
همیشه تا که در این دیر شمع عیسی راز تاس دایر مینای آسمان لگن است
به مهر مُهر تو باد آسمان که بد خواهتزبان بریده بمانند شمع در لگن است