شمارهٔ ۲ - در نعت سیدالمرسلین فرماید
مرا چو بحر لب خشک و دیده تر باشدچو کوه بر سر تیغ زبان گهر باشد
مرا سیاهی دیده سپید باد چو سیماگر به غیر رخ زرد وجه زر باشد
گمان مبر که اگر تیر ناله بگشایمسنان آه مرا آسمان سپر باشد
دلا فرح نتوان یافت، خاصه در دوریکه شربت تو ز خونابهٔ جگر باشد
مپوش درع جفا و مکش سنان ستمکه تیر نالهٔ مظلوم کارگر باشد
اگر جهاد تو با نفس خود توانی کردامید هست که بر دشمنت ظفر باشد
وگر تو منکر اهل هوا توانی شدیقین شناس که این کار معتبر باشد
مباش غره به سیمای خویش چون طاووسکه بهتر از تو در این ملک جانور باشد
ز سِیر جوی صفا گر لطافتی داریکه آب را دل شوریده از حضر باشد
رخ منور خورشید مطلع انواراز آن بود که شب و روز در سفر باشد
کسی که گنج قناعت به کنج عزلت یافتز اختلاط بدان نیک با حذر باشد
رضا به قسم خدا دادهام، بدان شاکرکه خشک نانی حاصل ز کلک تر باشد
چو حلقه هر که بود روی سخت بر درهابر آستان خسان همچو خاک در باشد
طمع به کس نکنم از گدائیام عار استسؤال کا رگدایان بیهنر باشد
ثنای هر کس و ناکس ز بهر زر نکنمکه وجه قوت من از دست رنجبر باشد
به غیر مدح نبی و ولی نخواهم گفتچو رأی طوطی شیرین سخن شکر باشد
نظر کنند ز من وام اختران فلککه آفتاب هدی را به من نظر باشد
پناه و پشت رسالت رسول، یار خدایکه خلق را به ره راست رهبر باشد
شفیع روز قیامت محمد مرسلکه مهبط ملک و مقصد بشر باشد
فقیرِ ملکستانِ خاکیِ فلک پیماکه عرش در ره او خاک رهگذر باشد
همای همت او را که هست فارغ بالچو بیضهای کرهٔ چرخ زیر پر باشد
به هر کجا که رود آفتاب رایت اوچو سایهٔ دولت جاوید بر اثر باشد
مراد خلقت افلاک ذات کامل اوستبلی غرض ز وجود شجر ثمر باشد
ز پای منبر او خطبه سر بلندی یافتز نام نامی او سکه نامور باشد
ز بسکه سرزنش از کسر اوست، کسری رامدام تاق مداین شکسته سر باشد
گر او خبر ندهد از معاد و مبدأ خلقز آمد و شد خود روح بیخبر باشد
زهی سحاب سخائی که رود نیل فلکبه پیش بحر محیط کفت شمر باشد
گشادِ شست تو از قُرب قاب قوسین استز نوک ناوک تو ماه در خطر باشد
چگونه زُلزلة الارض در جبال افتدچو دست حلم تو با کوه در کمر باشد
براق عزم تو چون بر فلک عروج کندسمند جاه تو را نعل از قمر باشد
به مرغزار فلک برقسان بُراق تو راز هاب چشمهٔ خورشید آبخور باشد
کجا نظر سوی زاغ آشیان دهر بودتو را که سرمهٔ مازاغ در بصر باشد
چه التفات بود بر سفینهٔ ناصرتو را که نوح پیمبر درودگر باشد
سخن ز بیم ملال تو مختصر کردمبه نازکان سخن آن به که مختصر باشد