گنج

شمارهٔ ۱۷ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاه گوید

۴۲ بیت
سواد سنبل او بر بیاض یاسمن استو یاسمن که خطش بر ورق ز یأس من است
خطش بنفشهٔ سیراب گشته می‌دانمولی ندانم خدش گل است یا سمن است
به گرد عارض کافور او خطی از مشکچو نیم دایره سبز گرد نسترن است
مجال نطق ز وصف دهان او شد تنگسخن در آن دهن است و در آن دهن سخن است
فدای پستهٔ عناب رنگ او بادامکه شور و مستی من زان لب شکر شکن است
بیار ساقی جامی و جامه‌ام بستانکه جام بهرهٔ جان است و جامه بهر تن است
مرا به مجلس وصل تو بهترین نقلیترنج غبغب و سیب رخ و ذقن است
چو زاهدان نخورم خون رز به کیل و به رطلچه جای رطل که جام شراب من به من است
بدین بدن، بدن من مناسبت داردبه دین حق که مرا راه روح و دل بدن است
بنوش خام خم از جام جم به کیش مسیحکه باده قبلهٔ روح است و دین ما به دن است
به ماه روزه اگر دن سر از خمار ببستبعید نیست به عیدش امید به شدن است
به روز جشن سلاطین بنوش جام صفابه یاد آنکه ضمان ممالک زمن است
خدایگان سلاطین جلال‌الدین هوشنگکه نام عالی او همچو ذکر حق علن است
به رأی عالم دین است و عامل دنیابه تیغ حامی اسلام و ماحی فتن است
چو ذوفنون جهان است ذات کامل اواز آنچه بیم که میل جهان به مکر و فن است
زهی سحاب سخائی که تیرباران رابه روی باغ ز لطف تو چتر گل مجن است
چو بحر دست تو گوهر به من دهد بی منّز بهر آنکه مر او را صفات ذوالمنن است
ز جور جود تو خون می‌چکد ز کان عقیقمبین به گوهر ظاهر که اصل او یمن است
به قلب خصم شکستن شدست تیغ تو تیزگمان برم که دل سخت دشمنت مسن است
مخالف تو اگر تیغ آهنین گرددتفاوتی نکند بارهٔ تو که کوه‌کن است
تبارک الله از آن بادپای آتش نعلکه آب پرورش او چو خاک مفتنن است
جهنده بر صفت برق و تیز دو چو براقبه پویه خاره کن است و به شیوه خارکن است
کمینه منزل او از مه است تا ماهیکهینه تاختن او ز شام تا ختن است
به موقعی که چون در در طویله‌اش آرندز موی ناصیهٔ حور عنبرین رسن است
ز برق نیزهٔ رخشان تو عدو بشکستکه از شهاب منور شکست اهرمن است
اگر چو مرغ پرد در هوا بداندیشتز رمح تو گذرش عاقبت به بابزن است
از آن نهفت خزان در غلاف تیغ خلافکه همچو خصم تو لرزان به جان خویشتن است
هزار ناله ز دست چنار کرد که اوز باد قهر تو بی دست همچو نارون است
به عهد عدل تو منبعد کس نشان ندهدکه غنچه را ز کف باد خرق پیرهن است
به غیر ساقی و مطرب به دور و نوبت تونه احتمال حرامی نه بیم راهزن است
به هر کجا که بود در زمانه انجمنیز روی و رأی منیر تو شمع انجمن است
چنان شدست به نام تو شابران مشهورکه از اُویس در آفاق شهرت قرن است
جهان پناها گلزار بزم تو چمنی‌ستکه صد هزار ثناخوان چو من در آن چمن است
مدیح غیر تو گفتن نمی‌دهد دل راحریم کعبه ز حرمت چه لایق وثن است
شکایتی که من از حزن در سفر دارمعلی التمام بگویم که موجب خزن است
قلم زنم چو عطارد گزیده غم ز نعمکه زهره چنگ زن است و طرب به چنگ زن است
کشیده‌ام سخنی همچو سلک دّر در نظمدر ثمین مرا از قبول او ثمن است
خدای را که عین عنایتم بنگرکز امتحان فلک بندهٔ تو ممتحن است
مرا که پوسف مصر فصاحتم به سخنز سجن غم به در آور که منزل شجن است
ز بحر شعر بر آرد درّ دعا ناصرکه مقطع سخن او چو ساحل عدن است
همیشه تا که در این دیر شمع عیسی راز تاس دایرهٔ مینای آسمان لگن است
به مهر مهر تو باد آسمان که بدخواهتزبان بریده بمانند شمع در لگن است